<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693</id><updated>2012-02-16T17:10:13.927+03:30</updated><category term='مشاهدات فیـس‌بوکی'/><category term='کتاب'/><category term='خجالت'/><category term='روزمرّگی'/><category term='کوتاه‌نوشت'/><category term='ورزش'/><category term='ژرف‌اندیشیِ انسان‌شناسانه'/><category term='داستان‌های آموزنده'/><category term='هذیان'/><category term='وبلاگ‌نویسی'/><category term='از خاطرات یک روشنفکر خسته'/><category term='پشت کامیون'/><category term='مخاطب خاص'/><category term='Tips'/><category term='داستان کوتاه'/><category term='خاطرات'/><category term='فوتبال'/><category term='زبان‌شناسی'/><category term='گلواژه'/><category term='از سلسله مطالب علمی‌کاربردی در وبناز نویسی'/><title type='text'>پلک‌آمد</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>127</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-7550512699837922017</id><published>2011-12-07T23:06:00.000+03:30</published><updated>2011-12-07T23:09:53.504+03:30</updated><title type='text'>اتوبوس</title><content type='html'>این روزها زیاد سوار اتوبوس می‌شم. جای مورد علاقه‌ام صندلی‌های تکیِ سمت راننده و حتی‌الامکان دور از درهای اتوبوسه. این‌جوری از شرّ پیرمردهایی که وسط راه سوار می‌شن و طلبکارانه بهت زل می‌زنند که جات رو به اونها بدی در امانی. قبلا زیاد جام رو به این و اون می‌دادم ولی حالا ترجیح می‌دم کس دیگه‌ای این فداکاری رو بکنه و واکنشم محدود به خود را به خواب زدن، زل‌زدن متقابل یا گرفتن عذاب‌وجدان می‌شه. البته هنوزم اگه جایی خالی بشه و بالاش وایساده باشم، اون‌قدر وایمیسم که یکی از ته اتوبوس بیاد تعارف الکی بزنه که بفرما و با کلّه بره بشینه اون‌جا. معمولا ایستگاه آخر باید پیاده شم ولی قبلا‌ها اگه اتوبوس شلوغ بود و تا میومدم برسم به در برای پیاده شدنْ راه می‌افتاد، اصلا به روی خودم نمی‌آوردم، روم نمی‌شد بگم آقا نگه‌دار. ایستگاه بعدی پیاده می‌شدم و مثل خر راه رو پیاده برمی‌گشتم. یک‌دفعه هم سال پیش‌دانشگاهی به اجبار توی رکاب ایستاده‌بودم که پام که روز قبلش سوزن رفته‌بود کفِش، لای در گیر کرد و من مظلومانه چیزی نگفتم تا یه مسافر پدرآمرزیده‌ی دیگه به راننده گفت آقا این بچه پاش له شد و نجاتم داد. کلا صدای من مگر به فحش زیرلبی در مکان‌های عمومی شنیده‌ نمی‌شه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از چیزهای جالب دیگه پیرمردهایی هستند که میان بالا و کارت می‌کشن و بوق نداشتن اعتبار رو می‌زنه، که البته کلّا یا به کفش مبارکشون نیست یا دو بار دیگه با اصرار کارت می‌کشن و همون بوق رو می‌شنون و با خیال راحت می‌رن می‌شینن. ملتی هم هستند که اصرار دارن پشت چراغ قرمز پیاده شن و کاری به وجود چیزی به اسم ایستگاه ندارن. یا خانوم‌هایی که تازه 5 دقیقه‌ بعد از راه افتادن اتوبوس به این نتیجه می‌رسن که باید همین‌جا پیاده می‌شدن و صدای جیغ و داد پیاده می‌شم‌شون اعصاب آدم رو نوازش می‌ده. ولی بدترین موجودات اتوبوس‌سوار دو دسته‌اند: دسته‌ی اول پسربچه‌های سال‌های آخر دبستان و راهنمایی، و دومی دخترهای دبیرستانی. هر دو در اوج شکوفایی بامجّگی و با صدای بلند خاطره تعریف کردن و شوخی‌های ناز جنسی‌حرکتی هستند و باید همه رو هم در اتوبوس به منصّه‌ی ظهور گذاشته و نعره‌زنان قهقهه بزنند. دیدزن‌هایی هم که روی صندلی‌های رو به عقب می‌شینن و مدام در حال بررسی و تحلیل ابعاد و اعماق مسافرین عقبی هستند در نوع خود کم‌نظیر بوده و در گونه‌ی عمله‌ها [به معنی اعم] کلاسه‌بندی می‌شوند. به امید پایان فصل مدارس و بازگشت کودکان ازگل به آغوش گرم خانواده شما را به خداوند یکتان می‌سپارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-7550512699837922017?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/7550512699837922017/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=7550512699837922017' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/7550512699837922017'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/7550512699837922017'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='اتوبوس'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2666808937477844284</id><published>2011-10-06T22:54:00.004+03:30</published><updated>2011-10-06T23:14:07.792+03:30</updated><title type='text'>خوش می‌روی به تنها</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/-Y-VAgmo7xsU/To4E_gxpBrI/AAAAAAAAAJI/ePFySno5GWI/s1600/yarane%2Bmovafegh2.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 300px;" src="http://4.bp.blogspot.com/-Y-VAgmo7xsU/To4E_gxpBrI/AAAAAAAAAJI/ePFySno5GWI/s400/yarane%2Bmovafegh2.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5660467270827706034" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند سال پیش توی یه شرکتی کار می‌کردم، چند روز بعد از وقتی‌که از اونجا اومدم بیرون، همکارا عکس بالا رو از کامپیوتری که من پشتش می‌نشستم گرفته‌‌بودن و واسه‌م فرستادن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: عکس بالا ربطی به درگذشت استیو جابز نداره.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2666808937477844284?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2666808937477844284/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2666808937477844284' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2666808937477844284'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2666808937477844284'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title='خوش می‌روی به تنها'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-Y-VAgmo7xsU/To4E_gxpBrI/AAAAAAAAAJI/ePFySno5GWI/s72-c/yarane%2Bmovafegh2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-5107041125433212966</id><published>2011-09-28T22:46:00.001+03:30</published><updated>2011-09-28T22:50:07.567+03:30</updated><title type='text'>Headshot</title><content type='html'>چند شب پیش داشتم از یه چارراه رد می‌شدم. منتظر شدم چراغ عابر سبز شد، داشتم می‌رفتم که یهو وسط چارراه دیدم یه موتوری با چراغ خاموش داره میاد طرفم. اول یه پژوی بنده‌خدا محکم کوبید روی ترمز که اون دیوث رو زیر نکنه. منم پا تند کردم و رفتم اون‌ور. موتوریه رد شد، منم برگشتم سمتش داد زدم حیوون. آقای حیوون که احتمالا اون موقع عجله داشت و یه صد متری رد شده‌بود دور زد و موتور رو سپرد به خانومش که پشتش نشسته‌بود و شروع‌کرد به دویدن. منم با اینکه توی پیاده‌رو بودم و چند متر رفته‌بودم همون‌جا وایسادم که حیوون زیاد خسته‌نشه. قیافه‌ی تیپیکال حزبل‌پرروها رو داشت. گفت چی گفتی، گفتم حیوون. گفت چرا، گفتم نیستی مگه؟ اگه یارو زده‌بود مغزت رو ریخته‌بود کف آسفالت چی، گفت به درک، حالا که نزد. گفتم به من زده‌بودی چی، گفت دیه‌تو می‌دادم. سطح شعور حیوون در همین حد بود، بهش گفتم شعورت همین‌قدر می‌رسه دیگه. گفت حرفت زشت بود، مادربه‌خطا به حیوون می‌گفت حرف زشت. اعتقاد داشت که اگه خانومش همراهش نبود، تیکه بزرگه‌ی من گوشم بود. می‌خواستم بگم آره حرفم زشت بود، واقعا از همه‌ی حیوونا معذرت می‌خوام که بهشون توهین کردم، ولی نگفتم، یعنی اون موقع به ذهنم نرسید، شایدم در حد آینه‌آینه بود. می‌خواستم بهش بگم آره مادرفلانِ زن‌بهمان، حیوون حرف زشتیه ولی تخم نکردم. می‌خواستم با مشت بزنم صورتشو داغون کنم ولی زور ندارم. برای اولین بار تاسف خوردم که چرا به اندازه‌ی کافی زور ندارم. فقط گفتم اگه نمی‌گفتم، چهارراه بعدی هم همین‌ کار رو می‌کردی، هر چند الان هم همین کار رو می‌کنی، چون همین‌قدر می‌رسه شعورت. گفت آره من بی‌شعورم ولی تو هم همین‌جوری. گفتم آره، من عین گاو چراغ قرمز رو رد کردم و ممکن بود یکی لهم کنه یا یکی دیگه رو له کنم، واسه همینم بی‌شعورم. گفت قبول‌کن حرفت درست نبود، منم گفتم کمت بود ولی باشه درست نبود، این رو که شنید خیالش راحت شد و رفت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بی‌شرف‌ها همین‌جورن، زندگی خودشون و بقیه به کفششون نیست، خودشون می‌دونن کثافت و حمّالند ولی وقتی با اسمشون صداشون می‌کنی بهشون برمی‌خوره. وقتی می‌گی دیکتاتور یا حیوون یا دزد یا فلان عصبانی می‌شن. وقتی حس کردم به اندازه‌ی کافی دور شده، یه فحش زیرلبی آبدار بهش دادم و باز هم حسرت خوردم که چرا نتونستم یه شات‌گان دربیارم مغزش رو بریزم رو دیوار، یا موهاشو بگیرم کلّه‌شو بکوبم به جدول یا یه فحش بدجور بلند بهش بدم حداقل. بله، من به خشونت اعتقاد دارم، و اگه می‌تونستم همه‌ی موتوری‌ها رو با ارّه‌برقی از وسط نصف می‌کردم و  گند زدم به اونایی که ممکنه بگن یارو که از تو شکم مادرش پررو و الدنگ به دنیا نیومده و همچنین  گند زدم به شرایط اجتماعی گهی که ممکنه توش بزرگ‌ شده‌باشن و یا مشکلاتی که ممکنه الان داشته‌باشن و من ازش بی‌خبر باشم. &lt;br /&gt;خلاصه این‌که «به بازوی خودم دادم بسی فحش * که زور حیوون‌آزاری ندارم». این‌بود انشای من.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-5107041125433212966?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/5107041125433212966/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=5107041125433212966' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5107041125433212966'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5107041125433212966'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2011/09/headshot.html' title='Headshot'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2089968314284933023</id><published>2011-09-22T09:28:00.000+03:30</published><updated>2011-09-22T12:41:56.485+03:30</updated><title type='text'>مسابقه‌ی ادبی</title><content type='html'>&lt;a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/d4lBgaZ8cLwMmHd_fNXP0mOpfge0QgD_DY29qla3uYY?feat=embedwebsite"&gt;&lt;img src="https://lh5.googleusercontent.com/-wHhissgDzeM/Tnr6baYdSdI/AAAAAAAAAIo/_p8vnTwI49s/s400/DSC000591.jpg" height="300" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt; شعرِ "ای که دستت می‌رسد کاری بکن ** زانکه از تو نیاید هیچ کار" را معنی کرده و آرایه‌های به کار رفته در آن را به تفکیک ذکر کنید.&lt;br /&gt;--------&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;راهنمایی:&lt;/span&gt; برای درک بیشتر مسئله، به فال زیر و مفهوم عمیق آن که در ادامه می‌آید به شدّت دقّت کنید.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;&lt;br /&gt;گفتم کیم دهان و لبت کامران کنند ** گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"ظاهرا برای دستیابی به راه حل نهایی زندگی و پیدا کردن مسیر صحیح، زیاد پرس‌ و جو می‌کنید. به هر کسی که می‌رسید می‌پرسید و همه‌ی جواب‌ها را هم اهمیت می‌دهید. این خوب است، اما فراموش نکنید که در نهایت این شما هستید که باید زودتر راه صحیح را انتخاب کنید و به عمل بپردازید. از بحث و جدل‌های مذهبی بپرهیزید. این مسیر، شما را سرگرم می‌کند ولی به هدف نزدیک نمی‌کند. وقت شما خیلی کم است، وقت همه‌ی ما کم است. شما به زودی پاسخ نهایی را می‌گیرید و راه عملی را آغاز خواهید کرد. موفق باشید."&lt;br /&gt;---------&lt;br /&gt;به کلّیه‌ی کسانی‌که بهترین پاسخ را بدهند یک دستگاه توالتِ فرهنگیِ سایدبای‌سایدِ تمام‌خودکار برای گند زدن هرچه‌بیشتر به فرهنگ و ادب این مرز و بوم، به قید قرعه و با ضمانت شش ماهه‌ی "xx سرویس" اهدا خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;منبع:&lt;/span&gt; نیازمندی‌های روزنامه‌ی جام جم (4 بهمن 86)]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: این پست مال سه سال پیشه که به دلایل نامعلومی درفت شده‌بود، راستش چند روز پیش دنبال دیوان حافظ بدون فال و تعبیرات احمقانه می‌گشتم که یاد این افتادم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2089968314284933023?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2089968314284933023/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2089968314284933023' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2089968314284933023'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2089968314284933023'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/01/blog-post_25.html' title='مسابقه‌ی ادبی'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='https://lh5.googleusercontent.com/-wHhissgDzeM/Tnr6baYdSdI/AAAAAAAAAIo/_p8vnTwI49s/s72-c/DSC000591.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-8294277665660865383</id><published>2011-07-04T13:38:00.001+04:30</published><updated>2011-07-04T13:47:19.788+04:30</updated><title type='text'>The Javad Inside</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/-nN4YUt-qnP4/ThGDSWVFWKI/AAAAAAAAAHs/dfhFQl2Hmjs/s1600/DSC001981.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 240px; height: 320px;" src="http://2.bp.blogspot.com/-nN4YUt-qnP4/ThGDSWVFWKI/AAAAAAAAAHs/dfhFQl2Hmjs/s320/DSC001981.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5625421760817354914" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;خاطره [سی مرداد 73]&lt;br /&gt;«امروز روزی بود که من پس از چندین سال دوری از فوتبال کردن در کوچه بار دیگر به کوچه رفتم و به فوتبال پرداختم. در آن روز من دروازه‌بان بودم. من فرصت‌های زیادی را از آن‌ها گرفتم تا این‌که بالاخره یک گل خوردم. بعد از آن نیز خیلی موقعیت‌ها رو از آن‌ها گرفتم. از خستگی دروازه را به یکی دیگر از بچه‌ها سپردم. جالب است که بدانید که این بازیکن قبلا به من دروازه‌بانی را آموخته‌بود اما او همین که وارد دروازه شد گل خورد و ما 2-0 عقب افتادیم. بعد من به این فکر افتادم که خود حمله کنم و ببینم که چه می‌کنم. بنابراین توپ را گرفته و همه را دریبل کرده و سپس آن را به گل تبدیل کردم. بنابراین مرا پدیده‌ی جام لقب دادند.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاطره‌ی کودکانه و مسخره‌ی بالا مربوط می‌شه به 17 سال پیش و بعد از جام جهانی 94 که من شدیدا خوره‌ی فوتبال بودم. شاید گذاشتنش اینجا فقط بازی با آبرو باشه در حالی‌که خیلی از ماها عکس‌های نوجوونی‌مون با اون سیبیل نازک و شلوار خمره‌ای آبی رو معدوم کردیم. همه‌ی ما یه زمانی جواد و جوگیر بودیم، خیلی وقت‌ها هم ناخواسته. راستش چند روز پیش از جلوی یه مدرسه‌ی راهنمایی پسرونه که تازه تعطیل شده‌بود رد شدم. حالم از شوخی‌ها و فریاد کشیدن‌هاشون داشت به هم می‌خورد. اول فکر کردم که امکان نداره‌ ما هم همچین‌ گه‌هایی بوده‌باشیم ولی بودیم متاسفانه، هر چند الان باور نکردنی باشه. خود من یکی دو سال همه جا مثل کلاه‌قرمزی یا سعید و خان‌دایی حرف می‌زدم و هر چند با استقبال تعدادی هم مواجه می‌شد ولی چشم‌غره‌های داداشم یادم نمی‌ره. بله، بامزه‌بازی برای ما حرف اول رو می‌زد، گاو بودیم. به همون‌جا هم خلاصه نشد. همیشه یه چیزهایی هست که آدم شاید فقط یه سال بعدش از وجودش شرمنده بشه. هنوز از خیلی از چیزهایی که قبلا اینجا نوشتم خجالت می‌کشم. به نظرم مسخره و مزخرف میاد. چند سالی بیشتر نگذشته از موقعی‌که تیر و پی‌تیر از علامت تعجب توی هر جمله استفاده می‌کردم. منم یه موقعی بنیامین گوش می‌دادم و حتی شاید باهاش گریه هم کرده‌باشم. هنوزم وقتی حالم گرفته‌است داریوش گوش می‌دم. &lt;br /&gt;خیلی‌هامون سعی‌کردیم یه چیزایی رو درست کنیم. ولی هنوز کسانی هستند که ایمیل‌های باحال‌ماحال فوروارد می‌کنند. هنوز افرادی هستند روی وال یه نفر که عزیزی رو از دست داده می‌نویسند:iN etEfAghOoO be U tasliAt mIgAm. بله به جای اینکه بگه به شما نوشته‌ به یو. راضی هم هست، ده سال دیگه هم راضی خواهد بود. مدت‌ها وقتی کسی از من می‌پرسید خوبی، می‌گفتم سلام می‌رسونم، هرهرهر. یه زمانی هر چی بیشتر جواب‌های بی‌تربیتیِ موزون بلد بودیم و نگاهمون به همه چیز منحرفانه‌تر بود، خداتر بودیم. تا یه کسی یه فعل دو کاربرده استفاده می‌کرد، موذیانه ازش برداشت بدی می‌کردیم و به هم چشمک می‌زدیم و قاه‌قاه می‌خندیدیم. ولی دیگه جذاب و خنده‌دار نیست، مشمئزکننده است بیشتر. هرچند آدم‌های گنده‌تر از من هنوز باهاش ریسه برن.  بعید نیست چند وقت دیگه هم از موجود الانم حالم به هم بخوره ولی می‌دونم که نخواستم مثل یک گابِ الکی‌‌خوش زندگی کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-8294277665660865383?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/8294277665660865383/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=8294277665660865383' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8294277665660865383'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8294277665660865383'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2011/07/javad-inside.html' title='The Javad Inside'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-nN4YUt-qnP4/ThGDSWVFWKI/AAAAAAAAAHs/dfhFQl2Hmjs/s72-c/DSC001981.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2271031712347022997</id><published>2011-07-01T18:37:00.002+04:30</published><updated>2011-07-09T15:48:37.965+04:30</updated><title type='text'>داغون نشو ای سگ‌پدر</title><content type='html'>پس از مدت‌ها می‌خواهم نوشتن را از سر آغازیدن بگیرم. یاد علوم راهنمایی می‌افتم: گیاهان، جانوران، آغازیان. اسمی به غایت تخمی که منو یاد معلم زیستمون می‌اندازه. خودش می‌گفت از آلمان فوق‌ لیسانس گرفته ولی به «بدونید» می‌گفت «بدونسته‌باشید» و یه سوال جاخالی توی امتحان پایان‌ترم داده‌بود با این مضمون که «خون ... است». بله‌، همین. و ما باید جای‌ خالی را با کلمه‌ی مناسب مورد نظر ایشون پر می‌کردیم. می‌بینید که می‌شه گاو بود و از آلمان هم فوق لیسانس داشت. من الان غیبت نکردم، در واقع گند زدم به یارو و این امر گاهی اجتناب‌ناپذیر می‌نُماید که خارجی‌اش می‌شود inevitable. احمق دیگری هم بود، زمانی که در کودکی به کلاس‌زبان می‌رفتم و stable را تلفظ می‌کرد اِستَبْله و تنها صفتی که بلد بود با آن کسی را توصیف کند  he has a good sense of humor بود. احتمالا به استبله می‌خندید یا از آن تعجب می‌کنید ولی فردا توی فیس‌بوک می‌گویید استاتوس و باکی‌تان نیست. دوستی داشتم که تابستان برنامه‌اش این بود که برود کلاس‌تقویتی از برای سال آینده، قربـةً الی الله. قبلا هم گفتم که ان‌ترینِ والدین نزد من کسی است که تابستون بچه رو بنویسه کلا‌س‌تقویتی. یعنی آدم باید از مخ معیوب باشه که تابستون بره مدرسه و یه کتاب از چند سال پیش داداشش هم پیدا کنه و علم‌اندوزی کنه. بعد همین آدم به خاطر این‌که هفته‌ای دو ساعت نیاد مدرسه، زبان رو غیر حضوری می‌گرفت چون مامانش دبیر زبان بود در حالی‌که خودش اندازه‌ی بز انگلیسی نمی‌دونست.  این‌قدر به خاطر این کار مسخره‌اش کردم تا باهام شرط ناجوری بست که نمره‌اش از من بیشتر می‌شه. بعد از دادن نمره‌ها تا چند ماه از دست من فراری بود و بعدها هم هر وقت می‌دیدمش در حالی‌که چشمم مثل شیپورچی برق می‌زد می‌گفتم زبان چند شدی. این‌ها رو که گفتم یاد منفورترین آدم زندگی‌ام افتادم. نمادی از همه‌ی ان‌های تاریخ. از این‌هایی بود که می‌رفتن سر صف شعار هفته یا حدیث صبحگاهی یا همچین مزخرفی را که آخر کتاب قرآنِ راهنمایی بود می‌خواندند. یه بار چیزی نوشته‌بود که رفت سر صف بخونه. به «افلاطون» می‌گفت «اَفَلاطون» و به «قرون وسطی»، «قرون وَسَطی». هفتصد نفر سر صف هو-ش می‌کردند ولی از رو نمی‌رفت و اصرار داشت که افَلاطون درسته. سگ‌حزبل بود و پررو. پوسترهای ناطق رو می‌آورد می‌چسبوند به نرده‌ها. به جرم این‌که هم‌قد بودیم ناظم مدرسه می‌خواست وسط سال جاش رو عوض کنه و بیاره نیمکت ما. من و بغل‌دستی‌ام و نیمکت عقبی [در مجموع پنج نفر]، فریاد زدیم که نمی‌خوایم و ناظم مربوطه ما رو به جرم داد زدن در کلاس با کتک انداختمون بیرون. یک بار هم نمی‌دونم از کدوم گوری شماره‌ی خونه‌مون رو پیدا کرده‌بود و زنگ زده‌بود گفته‌بود آقا مَهدی هستند که برادرم جواب‌ داده‌بود نخیر، اشتباه گرفتید. بله به مِهدی یا میتی می‌گفت مَهدی و چه ان‌بودنی از این بالاتر. یک‌بار مدرسه افطاری داده‌بود، و این نشست کنار ما و هی روی مخ من با متّه نقش‌های اسلیمی و هنر اسلامی رو حکاکی کرد. من صبور بودم و چیزی نمی‌گفتم. بلند شدم از پای سفره و رفتم بیرون، روبه‌روی مدرسه‌مون یه پارک بود. همین‌جوری رفتم وسط چمن‌ها. این هم اومد و همین‌جوری زر می‌زد. یهو خون جلوی چشمامو گرفت، توی عمرم شاید دو سه بار با کسی دست‌به‌یقه شده‌باشم. گرفتمش، انداختمش روی چمنا و تا خورد زدمش. اون موقع دچار چاقیِ بچگی و شبیه هندوانه شده‌بودم و زورم بهش چربید ولی خیال می‌کنید اون کثافت چه کار می‌کرد، کتک می‌خورد و مثل خوک می‌خندید. ولش کردم و هنوز که هنوزه آدم‌های پررو حالمو به هم می‌زنند و می‌خوام خرخره‌شونو بجوم. خدافظ.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2271031712347022997?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2271031712347022997/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2271031712347022997' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2271031712347022997'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2271031712347022997'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='داغون نشو ای سگ‌پدر'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2561705910021818461</id><published>2011-05-05T13:32:00.003+04:30</published><updated>2011-05-05T13:40:19.169+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کوتاه‌نوشت'/><title type='text'>زن خیابانی</title><content type='html'>زنِ خیابانی،&lt;br /&gt;گناهی ندارد&lt;br /&gt;مادرش هم&lt;br /&gt;اما خودشو باید از پا آویزون کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;------&lt;br /&gt;«تا سه نشه، گل نشه. و گل هم نمی‌شه، گل نمی‌شه»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[خیابانی، بازی منچستر-آرسنال، پس از بی‌نتیجه بودن سومین ضربه‌آزاد منچستر، خرکیف از ضرب‌المثلی که به کار برده با تاکید بر کلیه‌ی ـه های غیرملفوظ]&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2561705910021818461?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2561705910021818461/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2561705910021818461' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2561705910021818461'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2561705910021818461'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='زن خیابانی'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-8737071128987597527</id><published>2011-04-15T10:56:00.001+04:30</published><updated>2011-04-15T10:57:57.942+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کوتاه‌نوشت'/><title type='text'>بنام خدا</title><content type='html'>یه استاد معماری کامپیوتر داشتیم، خدا بود. یه بچه‌ها دبستانی‌بازی درآورده‌بود، بالای برگه‌ی امتحانش نوشته‌بود «بنام خدا»، چون سر هم نوشته‌بود نیم نمره ازش کم کرده‌بود. &lt;br /&gt;یه دفعه هم رفیق ما جواب یکی از سوال‌ها رو سفید گذاشته‌بود، بهش نیم‌ نمره داده‌ بود. رفیقمون پرسیده‌بود واسه چی، گفته‌بود توی‌ برگه‌ت کثافتکاری نکردی خوشم اومد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-8737071128987597527?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/8737071128987597527/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=8737071128987597527' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8737071128987597527'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8737071128987597527'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2011/04/blog-post_15.html' title='بنام خدا'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-7077758087970108079</id><published>2011-04-11T21:21:00.001+04:30</published><updated>2011-04-11T21:24:00.814+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان‌های آموزنده'/><title type='text'>استیو جابز و پسرک واکسی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/-5lT95cC-CGo/TaMxnDducGI/AAAAAAAAAHM/QN4ceU6-6K8/s1600/steve-jobs.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 200px;" src="http://4.bp.blogspot.com/-5lT95cC-CGo/TaMxnDducGI/AAAAAAAAAHM/QN4ceU6-6K8/s320/steve-jobs.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5594369709138931810" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از استیو جابز پرسیدند از تو قدرتمندتر و بانفوذتر هم هست و جابز پاسخ داد:‌ بله، فقط یک نفر و وقتی ازش پرسیدند کی، این خاطره رو تعریف کرد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«روزی که از دانشگاه انصراف دادم، با حال خیلی داغونی داشتم از کنار یکی از بارهای یه خیابون توی پورتلند می‌گذشتم. یه بچه‌ی سیاهپوست واکسی کنار خیابون نشسته‌بود، تا من رو دید شروع کرد به التماس کردن که بذار کفشاتو واکس بزنم. من حتی یه سنت هم نداشتم و بهش گفتم کفشام احتیاج به واکس نداره، ولی اون بازم التماس کرد. منم سرش داد زدم و گفتم برو گم‌شو کاکاسیاه عوضیِ گداگشنه. ولی اون چسبید به پاهام و به زور کفشام رو درآورد و یه واکس مشتی زد. وقتی بهش گفتم من پولی ندارم که بهت بدم، گفت اشکالی نداره فقط واسه‌ت دو تا آرزو می‌کنم، یکیش اینه که پولدار بشی و دومی‌اش رو هم بهت نمی‌گم. من خیلی تعجب کردم ولی راهمو کشیدم رفتم. اما حرف اون پسره همیشه توی گوشم زنگ می‌زد. چند سال بعد وقتی توی اپل به همه چی رسیدم به ذهنم رسید که اون پسره رو پیدا کنم. اون آرزو کرده‌بود من پولدار بشم و این اتفاق هم افتاده‌بود. همیشه آرزوی دومش واسه‌م سوال بود و الان وقتش بود که هم ازش تشکری بکنم و هم اون رو بفهمم. چند نفر رو مامور کردم که برن از زیر سنگ هم شده اون پسره رو پیدا کنند. در واقع یه جورایی ایده‌ی "فایندینگ نیمو" رو هم از همین قضیه الهام گرفته‌بودیم. این اواخر که می‌خواستم از کارم توی اپل دست بکشم، فهمیدم که دوستام اون پسره رو توی یه کارواش توی ویسکانسین پیداش کردند. آوردنش پیش من، وقتی دیدمش  گفتم من رو می‌شناسی، آیفونش رو درآورد و گفت کیه که تو رو نشناسه استیو. گفتم من با آرزوی تو توی بیست سال پیش به همه چی رسیدم و حالا دوست دارم واسه‌ت کاری بکنم. می‌تونم هزینه‌ی عمل جراحی‌ت رو بدم تا مثل مایکل جکسون یه سفیدپوست مامانی بشی یا کارواشی که توش کار می‌کنی رو واسه‌ت بخرم، فقط باید بهم بگی اون آرزوی دومت چی بوده. دیدم یه تسبیح از جیبش درآورد و با بغض بهم نگاه کرد. گفت اون روز آرزو کردم که پولدار بشی تا هیچ‌وقت دست رد به سینه‌ی هیچ‌ بچه‌ای نزنی، بعد مکثی کرد و گفت و البته آرزو کردم سرطان لوزالمعده بگیری تا از درد کبود بشی و نتونی چیزی بخوری تا درد یه سیاه‌پوست گرسنه رو بفهمی. اینو که گفت به خودم لرزیدم و فهمیدم کسی قدرتمندتره که خدا دعاهاش رو مستجاب می‌کنه، کسی که باایمان‌تره. اِنّ اَکرمکُم عندالله اَتقاکُم.»&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-7077758087970108079?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/7077758087970108079/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=7077758087970108079' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/7077758087970108079'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/7077758087970108079'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='استیو جابز و پسرک واکسی'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-5lT95cC-CGo/TaMxnDducGI/AAAAAAAAAHM/QN4ceU6-6K8/s72-c/steve-jobs.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-1720559305479184542</id><published>2011-03-09T23:02:00.002+03:30</published><updated>2011-03-09T23:09:40.273+03:30</updated><title type='text'>دل‌مشغولی</title><content type='html'>الان که نزدیک عیده، بزرگ‌ترین دلمشغولیم اینه که آیا گوگل باز هم لوگوی نوروز رو قرار می‌ده یا نه. البته سازمان ملل هم بالاخره به حقانیت ما رای داد و نوروز رو تصویب کرد ولی خیلی می‌ترسم که این ترک‌ها و آسیای میانه‌ای‌ها نوروز رو از چنگمون دربیارن. &lt;br /&gt;در واقع به شدت نگران اینم که نکنه یه کثافت از خدا بی‌خبری از یه گوشه‌کنار دنیا پیدا بشه و بخواد افتخارات ما ایرونیا رو به اسم خودش قالب کنه. پیجی هم که با نام Dear Fase-book, don't sell yourself to grass hopper eater, time waster Arabs توی فیـس‌بـوک ساختم، حسابی کارش گرفته و تا حالا بالای ده‌هزار تا لایک خورده. اگه به بیست‌هزار برسیم، فـیس‌بــوک قراره لوگوش رو واسه عید عوض کنه و عکس کوروش کبیر رو جای اون آدمه بذاره. &lt;br /&gt; امسال شنیدم بچه‌های یونی استقبال خیلی خوبی از سپندارمذگان کردن، هر چند ما کات کرده‌بودیم ولی فقط به خاطر بزرگداشت این روز، رفتم و یه قوطی گز و یه بسته قطاب خریدم و کادو کردم و با پیک موتوری واسه‌ش فرستادم. راستش دارم رو یه ترانه کار می‌کنم که بفرستم واسه داریوش، ایشالله بتونیم پوز خلیج فارسِ اِبی رو بزنیم. مضمونش سیاسی‌عشقیه:&lt;br /&gt;«برای وطن زنده بودن کم است&lt;br /&gt;دل از عشق مردم‌کُشش پر غم است&lt;br /&gt;از آن تکیه‌گاهی کزو ساختیم&lt;br /&gt;دو صد کشته با یک نفس باختیم»&lt;br /&gt;امیدوارم همه بتونیم یه روز دست‌تودست هم اینو توی ورزشگاه آزادی بخونیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-1720559305479184542?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/1720559305479184542/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=1720559305479184542' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1720559305479184542'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1720559305479184542'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title='دل‌مشغولی'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-1049926543457373669</id><published>2011-01-27T23:52:00.000+03:30</published><updated>2011-01-27T23:53:19.011+03:30</updated><title type='text'>خواب مرا ببسته‌ای</title><content type='html'>تو راهنمایی یه هم‌کلاسی داشتیم که خلاف‌ترین و درس‌نخون‌ترین بچه‌ی مدرسه بود ولی آدم بامعرفتی هم بود در کل. ما هم در حد همین سلام‌علیکِ دو تا بچه‌ راهنماییِ خودبامزه‌پندار با هم رابطه داشتیم. فقط یه چیزی ازش یادمه که یه بار که معلم نداشتیم،‌ چند نفری از کلاس جیم زده‌بودن و رفته‌بودن یه جایی که ده دقیقه با مدرسه فاصله داشت پلی‌استیشن بازی کنند. [اون موقع‌ها گیم‌نت نبود،‌ نمی‌دونم بهش چی می‌گفتن]‌. ناظممون هم نمی‌دونم از کجا فهمیده‌بود و رفته‌بود پیداشون کرده‌بود. خِرکش آوردشون سر کلاس و همین‌ بنده‌خدا رو بدجوری کتکش زد، آخر سر هم هلش داد سمت در و صندلی معلم رو پرت کرد طرفش. در حد فیلم‌ْ هندی بود بزن‌بزنش. خلاصه بعد از راهنمایی دیگه ازش خبر نداشتم تا اینکه چند سال پیش فهمیدم با موتور تصادف کرده و مُرده. ناراحت‌کننده بود واقعا چون بالاخره می‌شناختمش. اینا رو گفتم که بگم دیشب اومده‌بود به خوابم،‌ خیلی عجیب بود. با خنده بهش گفتم:‌ اینجا چه کار می‌‌کنی؟ تو رو که شایعه کرده‌بودند مُردی،‌ گفت نه بابا، [...] می‌گن. همین. دیگه چیزی یادم نمیاد از خوابه. امروز یه جوری بودم،‌ هی یاد حرفش تو خواب می‌افتادم. به این فکر می‌کنم که چند وقت دیگه هم ممکنه این اتفاق واسه من بیفته، بعد یهو بی‌خبر بیام به خوابتون. ولی اگه اومدم بالاغیرتاً شما گند نزنین، یه چیز بهتر بپرسین حدّ‌ اقل.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-1049926543457373669?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/1049926543457373669/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=1049926543457373669' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1049926543457373669'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1049926543457373669'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='خواب مرا ببسته‌ای'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-9033382332807910036</id><published>2010-12-24T00:26:00.000+03:30</published><updated>2010-12-24T00:29:45.855+03:30</updated><title type='text'>دانشمند</title><content type='html'>بچه که بودم یعنی قبل از دبستان، یه بار به ذهنم رسید که یعنی می‌شه واسه ماشین‌ها هم لنگ گرفت که با مخ بیان زمین؟ یه بار که با بابام داشتم از مغازه‌ای که توی کوچه بالایی بود برمی‌گشتم، سر کوچه‌مون خواستم فرضیه‌مو امتحان کنم. منتظر فرصت مناسب بودم که یه داتسون قدیمی قرمز رنگ پیچید تو کوچه‌مون. منم در یه حرکت انتحاری درحالی‌که نشون می‌دادم می‌خوام برم اون‌ور کوچه، دست بابامو گرفتم رفتم وسط کوچه. وایسادم تا چرخ‌های جلوی ماشین رد شد و پام رو گذاشتم جلوی چرخ عقب. دلیلش هم این بود که فکر می‌کردم چرخ‌های جلو در حکم دست هستند، و آدم واسه لنگ گرفتن باید پای طرف رو بزنه. خیلی پام رو جلو نبردم که لنگ گرفتنم فنّی باشه. طبیعیه که بابای منم از هیچ‌جا خبر نداشت و خیال می‌کرد من مثل بچه‌آدم وایسادم تا ماشینه رد شه. همین که ماشین از روی انگشتام رد شد دادم دراومد، اشکم دراومده بود و بیشتر از این می‌ترسیدم که بابام بفهمه من پامو عمدا گذاشتم زیر ماشین. شروع کردم به عر زدن و مظلوم‌نمایی. یارو یه کم جلوتر وایساد و از ماشین پیاده شد که چی شد آقا، اون بنده‌خدا هم ترسیده بود. قیافه‌ش هنوز تو ذهنمه، یه آدم سیبیلوی عینکی بود با شلوار سفید یا کرمی روشن. زیر لب و در حالیکه داشتم اشکامو با آستینم پاک می‌کردم به بابام گفتم کثافت عمدا از رو پام رد شد. بابام فقط به طرف گفت آقا بیشتر مواظب باش و تو کوچه یهو یکی می‌پره جلو ماشین. یارو هم یه کم وایساد ببینه من چیزیم نشده باشه، منم با بزرگواری گفتم خیلی درد می‌کنه ولی چیزی نیست. تا خونه‌مون دوباره بغض کردم، چون هم می‌دونستم الانه که نصیحتای پدرانه در باب گذشتن از خیابون شروع بشه و هم اینکه فرضیه‌م با شکست مواجه شده بود. الان حال این دانشمندا رو تو این جور مواقع درک می‌کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-9033382332807910036?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/9033382332807910036/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=9033382332807910036' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/9033382332807910036'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/9033382332807910036'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='دانشمند'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-5867166473606976129</id><published>2010-11-29T22:55:00.000+03:30</published><updated>2010-11-29T22:57:21.580+03:30</updated><title type='text'>محرمانه</title><content type='html'>دوران منحوس سربازی یه دفعه یه نامه‌ی آنی اومده‌بود با امضای فرمانده پـلـیس‌راه  کل کشور، که یه خانمِ به نظرم اردبیلی رو از رانندگیِ [؟] موتورسیکلت به مدت 5 سال محروم کرده‌بودند و جهت اطلاع و پیگیری برای کلیه‌ی پاسگاه‌های تابعه فرستاده‌بودند. نامه‌های محرمانه‌شون حتی از این هم خنده‌دارتر بود مثلا شنیده شده که بعضی از عوامل کادر با لباس می‌رن رستوران چیز می‌خورن و پولشو نمی‌دن، باهاشون برخورد بشه و از این حرفا. حالا که این اسناد ویلی‌لیکس به خصوص اون بخش‌هایی‌‌اش که مربوط به مسائل داخلی ایرانه و ملت جوگیر چپ و راست شـِر می‌کنن رو می‌بینم یاد همونا می‌افتم. سفارت امریکا تو دارقوزآباد یه چیزی از یه بابایی که از ایران رد می‌شده نقل‌ قول کرده، اینا می‌گن ایول عجب سندی،‌ کف‌بر شدیم به قرآن. جمبش همین گرین‌ویکی‌شیتس رو کم داشت فقط.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-5867166473606976129?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/5867166473606976129/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=5867166473606976129' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5867166473606976129'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5867166473606976129'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='محرمانه'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-8129269891507116581</id><published>2010-11-11T22:51:00.003+03:30</published><updated>2010-11-11T23:41:21.966+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان کوتاه'/><title type='text'>Dead man walking</title><content type='html'>دفعه‌ اول که افتادم زندون چارده سالم بود. سر هیچ و پوچ، یعنی همچین خلافی هم نکرده‌بودم. یه دوچرخه بلند کرده‌بودم. نه این‌که خیال کنین عشق دوچرخه بودم و بابام واسه‌م نمی‌خرید، نه. دوچرخه رو از جلوی مغازه‌ی یارو بلند کردم فقط به این خاطر که آدم گهی بود. از بخت بلندم وسط خیابون با ماشین پیچیدن جلوم، منم برگشتم بهش فحشِ ننه دادم. یارو سر همین فحش ناقابل به اون ننه‌ی پیرسگش کوتاه نیومد. بردنم کانون که آدمم کنن. مشکلی که داشت این بود که اون‌جا هم آدم‌های گه زیاد بودن، بیش از تحمل من. دو هفته نگذشته‌بود که زدم به چاک. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار سال بعدش دوباره افتادم زندون، این بار به جرم قتل. من یه نفر رو کشته‌بودم. این بار دیگه یارو آدم گهی نبود، این من بودم که واسه خودم گهی شده‌بودم. کار سختی نبود، من فقط یارو رو از پل پرت کرده‌بودم پایین. یارو حتی نتونست مقاومت کنه چون حواسش نبود. من نیمه‌دومی بودم ولی ننه‌بابام واسه اینکه زودتر برم مدرسه و از زندگی نکبتی عقب نیفتم، شناسنامه‌ام رو بزرگ‌تر گرفته‌بودن. با اینکه واقعا هنوز هیجده سالم نشده‌بود ولی شناسنامه‌ی لعنتی نشون می‌داد که شده، و احتمالا به جای این‌که از زندگی عقب نیفتم، اعدامم جلو می‌افتاد. جدی اگه فکرشو بکنی خیلی حال می‌ده که هنوز به سن قانونی نرسیده اعدامت کنن در حالی‌که ملت نمی‌دونن تو هنوز هیجده سالت نشده. دیگه از شرّ این کثافتایی که می‌خوان واسه‌ت کمپین راه بندازن و ازت یه فرشته‌ی معصوم و بی‌گناه یا یه کانسپچوال آرتیست بسازن راحت می‌شی. هیچ‌کس واسه آزاد کردن من تره هم خورد نمی‌کرد. حتی اون‌قدر خوش‌قیافه نبودم تا علاف‌های روشنفکر عکس من رو بزنن تو پروفایلشون. شب آخر از استرس خوابم نمی‌برد، هول داشتم، همیشه از بلندی می‌ترسیدم. می‌ترسیدم طناب پاره شه و از اون بالا با مخ بیام پایین. ساعت شیش صبح من رو از خواب بلند کردند، در واقع خودم رو به خواب زده‌بودم که نشون بدم عین خیالم نیست. وقتی می‌بردنم تو میدون احتمالا باید به ماموره می‌گفتم سیگار داری رفیق یا یه همچین چیزی ولی سیگاری نبودم متاسفانه. طناب رو که انداختند گردنم، یهو بغض گلوم رو گرفت. گفتم زشته دم آخری گریه کنم، خدا خدا می‌کردم زودتر کار تموم شه تا اشکام نریخته پایین. احتمالا الان منتظرین که یاروها رضایت بدن و من آزاد بشم ولی کور خوندین، طناب رو کشیدن و من آویزون شدم عین یه مرد. یه مردی که مُرده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-8129269891507116581?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/8129269891507116581/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=8129269891507116581' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8129269891507116581'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8129269891507116581'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2010/11/dead-man-walking.html' title='Dead man walking'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-4324851053737550434</id><published>2010-09-23T12:16:00.009+03:30</published><updated>2010-09-24T20:50:20.537+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پشت کامیون'/><title type='text'>بوسه بر بوتِ فلیقِ تو حلال است مرا</title><content type='html'>&lt;a href="http://picasaweb.google.com/lh/photo/TcalCuhb9VMzbQahvGL8EGOpfge0QgD_DY29qla3uYY?feat=embedwebsite"&gt;&lt;img src="http://lh4.ggpht.com/_j504ob8sywQ/TJsS610pH6I/AAAAAAAAADA/kg3oZvbo1jM/s400/buse.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه از چینم حکایت کن نه از روس * که من دل با یکی دارم، بده بوس&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-4324851053737550434?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/4324851053737550434/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=4324851053737550434' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/4324851053737550434'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/4324851053737550434'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2010/09/blog-post_23.html' title='بوسه بر بوتِ فلیقِ تو حلال است مرا'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://lh4.ggpht.com/_j504ob8sywQ/TJsS610pH6I/AAAAAAAAADA/kg3oZvbo1jM/s72-c/buse.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-1071784614250997536</id><published>2010-09-10T13:02:00.000+04:30</published><updated>2010-09-10T13:13:09.705+04:30</updated><title type='text'>حسابی</title><content type='html'>«آقای دکتر موقعی‌که لبنان بودند یه کبریتی اختراع کرده‌بودند که از تهش آتیش می‌گرفت، از سر گوگرددارش هم به جای خلال دندون استفاده می‌کردند که زمانی‌که دوره‌ی دندونپزشکی‌شون رو تمام می‌کردند توی مقاله‌ای که در مجله‌ی نیچر هم چاپ شد اثبات کردند گوگرد برای دندون خیلی مفیدتر از فلورایده.» &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«خاطرم هست زمانی‌که اینشتین می‌خواست مهاجرت کنه به امریکا، یه روز عصر اومد دفتر آقای دکتر. گفت خیلی دو دلم، نمی‌دونم چه کار کنم. آقای دکتر همون‌جوری که می‌دونید زمان جوانی دروس حوزه رو تا اتمام خارج فقه و اصول دنبال کرده‌بودند، استدلال کردند که باید استخاره کنیم، یه قرآن جیبی داشتند که همیشه همراهشون بود، استخاره کردند میانه اومد. اینشتین باز شکش بیشتر شد. آقای دکتر که همیشه هم‌زمان به هویت ایرانی‌اسلامی اعتقاد داشتند گفتند: نگران نباش، چاره‌ی کار فالِ حافظه. فال گرفتند این غزل اومد: «ای خوش آن روز کزین منزل ویران بروم * راحت جان طلبم وز پی جانان بروم». آقای دکتر به اینشتین گفتند که نشونه‌ی خوبیه و شما مهاجرت کن. که بعدها مهاجرت کردند و اتفاقا به جانانشون هم رسیدند و خود آقای دکتر تو یه مراسم خودمونی خطبه‌ی عقدشون رو جاری کردند.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[برگرفته از خاطرات ایرج حسابی]  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: آقای دکتر همیشه می‌گفتند جهان سوم جاییه که هر چه‌قدر خودت حسابی باشی ممکنه پسرت شارلاتان از آب دربیاد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-1071784614250997536?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/1071784614250997536/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=1071784614250997536' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1071784614250997536'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1071784614250997536'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='حسابی'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-1398149236916663713</id><published>2010-08-31T18:09:00.000+04:30</published><updated>2010-08-31T18:10:17.996+04:30</updated><title type='text'>درس‌هایی  از هولدن</title><content type='html'>«ساختمون به اسم این یارو آسن برگر بود که یه زمانی تو پنسی درس می‌خونده. بعد از این‌که از پنسی زد بیرون، زد تو کار کفن و دفن، و یه دفعه کلی وضع مایه‌تیله‌اش روبه‌راه شد. کاری که کرد این بود که این بنگاه‌های کفن و دفن رو تو کل کشور راه انداخت که می‌شه توش همه‌ی اعضای خونواده رو با پنج چوق واسه‌ی هر نفر دفن کرد. باید آسن برگر رو دید. احتمالا مرده‌ها رو می‌چپونه تو گونی و می‌اندازتشون تو رودخونه.»&lt;br /&gt;«صبح روز بعد تو نمازخونه یه سخنرانی کرد که ده ساعتی طول کشید. حرفاش رو با پنجاه تا لطیفه‌ی بی‌مزه شروع کرد تا بهمون نشون بده چه‌قدر وارده.  از این گنده‌گوزی‌ها. بعد بهمون گفت هر وقت که مشکلی داره اصلا خجالت نمی‌کشه که زانو بزنه و از خدا درخواست کمک کنه. ما همیشه باید خدا رو شکر کنیم -باهاش حرف بزنیم و از این حرفا- حالا هر جا که شد. گفت باید عیسی مسیح رو رفیق خودمون بدونیم. گفت که خودش همیشه با عیسی مسیح حرف می‌زنه حتی وقتی که ماشین می‌رونه. این دیگه کفرم رو بالا آورد. می‌تونستم ببینم که حرومزاده‌ی کوفتی می‌زنه دنده یک و از عیسی مسیح می‌خواد که مرده‌های بیشتری گیرش بیاد.»&lt;br /&gt;[ناتور دشت]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-------------&lt;br /&gt;توی ماه رمضون که هر شب قرائتی رو نشون می‌ده بدجوری به شک می‌افتم که این من رو بیشتر یاد  آسن برگر می‌اندازه یا عـسگراولادی وقتی میاد شبکه قرآن حرف می‌زنه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-1398149236916663713?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/1398149236916663713/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=1398149236916663713' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1398149236916663713'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1398149236916663713'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2010/08/blog-post_31.html' title='درس‌هایی  از هولدن'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-1084869555825700161</id><published>2010-08-15T00:04:00.001+04:30</published><updated>2010-08-15T00:19:10.392+04:30</updated><title type='text'>جوگیر</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_j504ob8sywQ/TGbwFLGrgGI/AAAAAAAAACw/Vx6MnB-tHVo/s1600/DSC00189-edit.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 240px; height: 320px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_j504ob8sywQ/TGbwFLGrgGI/AAAAAAAAACw/Vx6MnB-tHVo/s320/DSC00189-edit.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5505351566177828962" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;منظره‌ای را که می‌بینید توصیف کنید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«من در جلویم به جز یک توپ و دیوارهای کِرِمی چیز دیگری نیست. یک توپ قلقلی که سفید و آبی است. توپی که من هر روز با آن بازی می‌کنم و خوشحالم از این‌که توپ به این خوبی دارم. من با توپم فوتبال بازی می‌کنم. من با دادن 15 تومان این توپ را خریدم. در همین لحظه بادی وزید و صدای هوهو آمد. توپم به این طرف و آن طرف رفت. من بلند شدم و نگاهی به توپم کردم و بعد از اینکه سرم را پایین آوردم این جمله را نوشتم من توپم را دوست دارم.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند ماه پیش موقع اسباب‌کشی توی خرت و پرت‌های زیرزمین دفتر انشای سوم دبستانم رو پیدا کردم. اون چیزی هم که بالا خوندید انشای من در توصیف توپ محبوبمه. ساختار تکراری جمله‌ها و به کار بردنِ «من» در اول هر جمله واقعا شرم‌آوره و البته از یه ابله‌ دبستانی انتظار بیشتری هم نمی‌ره. یادمه اون سال تازه اون قسمت قصه‌های مجید که انشا نوشته‌بود در مورد مرده‌شور رو توی سینما یا شایدم تلویزیون دیده‌بودم. جوگیر شدن و عشق آسمونی‌م به توپم باعث شده بود که اون مزخرفات رو بنویسم و حس کنم که چه‌قدر متفاوتم. معلممون که صدام کرد انشام رو بخونم، دو سه تا جمله که خوندم بچه‌ها شروع کردند به خندیدن و مسخره‌‌کردن. اینجا بود که من کاملا خودم رو جای مجید احساس می‌کردم و در حالی‌که دفترم جلوی چشمام بود شروع کردم از خودم چرت گفتن که «من نمی‌خوام انشام مثل بت‌شکن [فامیل اون الدنگی که میز اول نشسته‌بود و مسخره‌م می‌کرد] و بقیه در مورد بهار و سبز بودن درختان و آواز بلبل‌ها باشه ...».&lt;br /&gt;یه چند تا جمله‌ی دیگه هم گفتم و گندزدم به بقیه تا بغض گلوم رو گرفت. معلمه هم گفت برو بشین، این دفعه بهت نمره نمی‌دم، دفعه‌ی دیگه یه چیز بهتر بنویس. منظورش این بود که یه چیز چرند تکراری مثل بقیه بنویس تا بهت یه بیست‌‌آفرین‌پسر‌گلم بدم.  و به این صورت بود که کوچک‌ترین حرکات خلاقانه‌ی کودکان احمق در نطفه خفه می‌شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: اون ستاره‌ی آخر انشا منو کشته، کلا نقطه‌اینا تعطیله فقط آخر سر یه ستاره هست. خوبه ننوشتم پایان، دورش ابر بکشم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-1084869555825700161?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/1084869555825700161/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=1084869555825700161' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1084869555825700161'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1084869555825700161'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2010/08/blog-post_15.html' title='جوگیر'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_j504ob8sywQ/TGbwFLGrgGI/AAAAAAAAACw/Vx6MnB-tHVo/s72-c/DSC00189-edit.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-880313528652241200</id><published>2010-08-09T00:13:00.002+04:30</published><updated>2010-08-09T00:19:49.360+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مشاهدات فیـس‌بوکی'/><title type='text'>احوال‌پرسی</title><content type='html'>- بَه سلام، کجایی بابا، خیلی دلمون واسه‌ت تنگ شده، چی کارا می‌کنی، چه خبر؟&lt;br /&gt;* قربانت، منم هیچی دیگه، درسم تموم شد، بعدش رفتم سربازی، ازدواج کردم، بچه‌دار شدم، چند وقت پیشا هم تصادف بدی کردم، چند روز تو کما بودم، الانم چند وقتی می‌شه که مُرده‌ام.&lt;br /&gt;- خب به سلامتی، دیگه چه خبر؟ &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;[مکان: والِ فیـس‌بـوک]&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-880313528652241200?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/880313528652241200/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=880313528652241200' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/880313528652241200'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/880313528652241200'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2010/08/blog-post_09.html' title='احوال‌پرسی'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-6145999380584934088</id><published>2010-08-05T00:53:00.000+04:30</published><updated>2010-08-05T00:54:16.972+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گلواژه'/><title type='text'>تو به من خندیدی</title><content type='html'>تو به من خندیدی &lt;br /&gt;و نمی‌دانستی &lt;br /&gt;که به گور پدرت می‌خندی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نمی‌دانستم&lt;br /&gt;که چرا از مخ و دل آک‌بندی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نمی‌دانستی که دهانت را من&lt;br /&gt;پرِ خون خواهم کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدرت از پی من تند دوید&lt;br /&gt;دسته‌بیلی بخرید&lt;br /&gt;تا کند تا به ته دسته فرو&lt;br /&gt;در همان‌جا که تو دانی و هم او&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدرت را اما&lt;br /&gt;در میانِ درِ باغ&lt;br /&gt;همچو سگ له کردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دسته‌بیلش را هم&lt;br /&gt;یادگاری بردم&lt;br /&gt;تا به فرق سر زیبای تو پیوند دهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو ولی خنده‌کنان دست مرا بوسیدی&lt;br /&gt;و مرا غرق تاسّف کردی&lt;br /&gt;که چرا تُنبونِ همسایه‌ی ما جیب نداشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[شلوارم دزدی بود&lt;br /&gt;و اگر جیبی داشت&lt;br /&gt;دست من در ته جیبم می‌بود&lt;br /&gt;وَ &lt;br /&gt;تو به جای دستم&lt;br /&gt;صورت خط‌خطی ریشوی بدشکل مرا&lt;br /&gt;پُر ز ماچ و بغل و عشق و صفا و شعف و &lt;br /&gt;سایر کوفتای دگر می‌کردی]&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-6145999380584934088?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/6145999380584934088/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=6145999380584934088' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/6145999380584934088'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/6145999380584934088'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='تو به من خندیدی'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-8942830135917542911</id><published>2010-08-02T13:10:00.004+04:30</published><updated>2010-09-12T22:58:52.781+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فوتبال'/><title type='text'>El Dombe</title><content type='html'>این چیزی که گزارشگرها و به خصوص فردوسی‌پور تازگیا یاد گرفتند و هی می‌گن لقب فلان بازیکن اینه یا یه چیزی مثل یه رنگ یا صفت رو به زبان مادری بازیکنه می‌گن و خیال می‌کنن خیلی کار باحالیه دقیقا به همون مسخرگیه که یه خارجی بازی پرسپولیس رو گزارش کنه و بگه طرفداران پرسپولیس ملقّب به لُنگیا یا علی پروین ملقب به علی دُنبه. یا مثلا بازی تیم ملّی رو گزارش کنه بعد بگه خب باز هم تاکتیک خاص ایرانی‌ها معروف به علی‌اصغری رو می‌بینیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و یه چیز دیگه اینکه چند روز پیش اخبار ورزشی چند مرتبه این خبر رو با افتخار پخش کرد:‌ «فرانک ریکارد سرمربی گالاتاسرای پس از پیروزی 4-0 مقابل پاس همدان، این تیم را تیمی جنگنده توصیف کرد». فکر کنم انتظار داشتن ریکارد تو مصاحبه‌ی مطبوعاتی پاس رو تیمی سوراخ توصیف کنه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-8942830135917542911?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/8942830135917542911/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=8942830135917542911' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8942830135917542911'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8942830135917542911'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2010/08/el-bahal.html' title='El Dombe'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-4357499278687804587</id><published>2010-07-24T01:21:00.001+04:30</published><updated>2010-07-24T01:23:37.459+04:30</updated><title type='text'>Catch me if you can</title><content type='html'>دبستانمون تو محله‌ی خودمون بود، پیاده بیست دقیقه راه بود. یه همکلاسی داشتم که خونه‌شون سه تا کوچه بالاتر ما بود. همیشه با هم می‌رفتیم می‌اومدیم. بعضی از ظهرهایی که برمی‌گشتیم، گشنه‌مون بود می‌خواستیم زودتر برسیم خونه. واسه این کار یه روش احمقانه‌ای داشتیم. دوستم اولِ خیابونْ زنگ یه خونه رو  می‌زد شروع می‌کردیم دویدن تا برسیم سر فرعیِ بعدی. اگه هم خسته می‌شدیم وسط راه، بلافاصله یه زنگ دیگه می‌زد که مجبور نشیم وایسیم. یه بار هم داشتیم پشت یه بنده‌خدایی که خیلی چاق بود راه می‌رفتیم، تحت‌تاثیر کاریکاتورهای روی جلد گل‌آقا گفتم نگاه کن طرف شبیه «غولِ گرانی»ـه. یارو فهمید، ما هم فرار کردیم. بیچاره می‌خواست بذاره دنبالمون ولی نمی‌تونست. وسط دویدن برگشتم طرف یارو داد زدم «تورّم». بعدش عذاب‌وجدان گرفتم.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینا رو گفتم که بگم من الان بدجوری به یه زنگ چندطبقه و یه غول گرانی احتیاج دارم برای دویدن، برای رسیدن به چیزایی که نمی‌شه آهسته و پیوسته بهش رسید. باید از ترس هم شده بدوم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-4357499278687804587?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/4357499278687804587/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=4357499278687804587' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/4357499278687804587'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/4357499278687804587'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2010/07/catch-me-if-you-can.html' title='Catch me if you can'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-127881857283681135</id><published>2010-07-14T17:46:00.001+04:30</published><updated>2010-07-14T17:49:11.653+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><title type='text'>نصیحت</title><content type='html'>دبیرستان که بودیم، دیوارهای مدرسه رو رنگ زده‌بودن، بعد واسه اینکه دانش‌آموزانِ وحشیِ عزیز دیوارها رو گاز نگیرن و کنده‌کاری نکنن و یادگاری و فحش و فضیحت ننویسن، روش یه چیزهایی مثل سیمان [یا شایدم خود سیمان] پاشیده بودن که دون‌دون بود و دیوارها رو ناهموار و زبر می‌کرد. یعنی جوری که اگه بی‌‌هوا آرنجت می‌گرفت به دیوار جر خورده‌بودی.  &lt;br /&gt;یه دفعه معلم حسابانمون سر یه قضیه‌ای که یه پسره یه کار اشتباهی کرده‌بود و بعد گفته‌بود فلانی گفت این کار رو بکن به طرف گفت پاشو آقا، یارو پا شد. گفت با مشت محکم بکوب به دیوار، یارو هم نامردی نکرد و مشتشو با آخرین قدرت کوبید تو دیوار. معلمِ بنده‌‌‌خدا هم که خودشو آماده کرده‌بود یارو بگه واسه چی آخه و نمی‌زنم و این حرفا و اونم در جواب نطق غرّایی در مورد این‌‌که -دیدی اگه یکی بگه خودتو بنداز تو چاه شما این کار رو نمی‌کنی- سر بده به شکل مفتضحانه‌ای ضایع شد و با خنده و تاسف گفت شما رو نصیحت هم نمی‌شه کرد. من از پسره خیلی بدم میومد ولی اون روز بدجوری با این کارش حال کردم، کاری که من هیچ‌وقت نمی‌تونستم انجام بدم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: البته باید اعتراف کنم که با یه چیز دیگه هم حال کردم، یارو دستش داغون شد، فرداش بانداژ کرده‌بود اومد مدرسه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-127881857283681135?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/127881857283681135/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=127881857283681135' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/127881857283681135'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/127881857283681135'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2010/07/blog-post_14.html' title='نصیحت'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-6211485818233997263</id><published>2010-07-01T12:18:00.000+04:30</published><updated>2010-07-01T12:19:50.600+04:30</updated><title type='text'>گاودانی</title><content type='html'>جاودانی، شب‌های اول: از این‌که در مسابقه‌ی اس‌ام‌اسی پیش‌بینی نتایج شرکت می‌کنید ازتون واقعا متشکریم. خیلی به ما لطف دارین واقعا.&lt;br /&gt;جاودانی، دو شب بعد: بله یه رکورد خارق‌العاده توسط طرفدارهای تیم آلمان، دو میلیون و پونصد هزار اس‌ام‌اس. &lt;br /&gt;جاودانی، شب‌های بعد: &lt;br /&gt;* تعداد اس‌ام‌اس‌ها خوب بود ولی هنوز نتونستین رکورد بازی آلمان رو بزنین. این نشون می‌ده که طرفدارای آلمان چه‌قدر زیادن [نهادن شاخ در جیب بقیه جهت تحریک]. &lt;br /&gt;* یک و نیم میلیون هم آمار خوبیه، امیدوارم لطفتون به برنامه‌ی خودتون ادامه داشته‌باشه. از امشب تا یه ساعت بعد از بازی هم می‌تونین تو مسابقه‌ی پیش‌بینی شرکت کنید.&lt;br /&gt;* متاسفانه تعداد اس‌ام‌اس‌ها به دو میلیون هم نرسیده؛ من نمی‌دونم این طرفداران برزیل و آرژانتین چه غلطی می‌کنند. آلمانی‌ها کدوم گوری رفتند.  &lt;br /&gt; جاودانی، شب‌های آخر: یالله سیاپوستای کثیف اس‌ام‌اس بزنید. احمقا خیال کردین ما اینجا علافیم داریم واسه‌تون فوتبال پخش می‌کنیم. زود باشین حمّالا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما بعد، یارو یه جوری حرف می‌زنه انگار پول از جیب باباش داده، داره بازی‌ها رو پخش می‌کنه. یه شب ده بار به جای توهمِ توطئه گفت: توطئه‌ی توهم. حال هم کرده‌بود با این اصطلاح و هی تکرارش می‌کرد. فردا هم فرامرز خودنگاه رو می‌آره به عنوان داور بین‌المللی در مورد صحنه‌های مشکوک نظر بده. آقا این‌قدر بامزه‌بازی درنیارین. میرزایی الاغ با تواَم هستما. یوسفی ابله هم بازی آرژانتین-یونان از دقیقه‌ی سی به بعد تا آخر بازی به بولاتی-هافبک آرژانتین-می‌گه بالوتی. اول درست می‌گفت، فکر کنم وسط بازی باطری مادربوردش رو درآورده بودن. یارو کارت هم می‌گیره و اسمش رو می‌نویسه، یه کم فکر می‌کنه ولی باز به مغز پوکش بیشتر از چشماش اعتماد داره، دوباره می‌گه بالوتی. بعدش هم گفتن مصدوم شده دیگه نیومد. خیابونی رو هم به خدا واگذار می‌کنم. قبلا سوتی‌هاشو تعریف می‌کردیم، حالا باید بگیم کجا سوتی نداده مرتیکه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-6211485818233997263?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/6211485818233997263/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=6211485818233997263' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/6211485818233997263'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/6211485818233997263'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='گاودانی'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2003054309953584381</id><published>2010-06-24T11:58:00.000+04:30</published><updated>2010-06-24T12:00:28.130+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><title type='text'>استاد</title><content type='html'>بچه‌های دبیرستان ما اکثرا بچه‌های شرّ و خلافی بودند. سال اول دبیرستان، واسه‌مون کلاس «فوقِ برنامه‌»ی هنر گذاشته‌بودند، اونم بعد از مدرسه، ساعت دوی بعدازظهر و شرکت تو کلاسه هم اجباری بود. جلسه‌ی اول بچه‌ها قفل چرخ آوردن زدن به در راهرو و کلاس تعطیل شد. یادمه اون روز بازی ایران-عمان بود توی بازی‌های آسیایی که ایران 4-2 باخت ولی بعدش قهرمان شدند. جلسه‌ی دوم با هر مصیبتی بود تشکیل شد. ناظممون هم معلمه رو آورد سر کلاس و کلی ازش تعریف کرد که  استاد چه‌قدر منّت سرمون گذاشتن که قبول کردن بیان درس بدن. طرف یه آدم پنجاه ساله بود حدودا و صداش هم نازک بود و لرزش داشت. خلاصه خودش رو معرفی کرد که من استاد رضوانی هستم، استادِ خط، تذهیب و هنرهای تزئینی. همون موقع یه بچه‌ها از ته کلاس با یه لحن مسخره‌ای ازش پرسید: ببخشید استاد سفره عقد هم می‌چینین؟ بنده خدا شوکه شده‌بود. من که داشتم قهقهه می‌زدم. همه شروع کردند به شلوغ‌کردن و دلقک‌بازی. یه سری ته کلاس سرود «ورزشکاران، دلاوران» رو به صورت کُر اجرا می‌کردند. یارو ناراحت شد، رفت از کلاس بیرون و ناظممون رو آورد. خلاصه ناظممون تا آخر زنگ وایساده‌بود سر کلاس که بچه‌ها خفه‌خون بگیرن و اون هم درس بده. اولین سرمشقمون رو داد: جور استاد به ز مهر پدر. من خط درشتم خیلی افتضاح بود. واسه جلسه بعدش کلی زور زده‌بودم و یه چیز ضایعی نوشته‌بودم. جلسه‌ی بعد بچه‌ها سرمشق هفته‌ی پیش رو با اندکی تغییر روی تخته نوشته‌بودن که به خاطر معذورات اخلاقی نمی‌تونم بگم چه تغییری داشت ولی خیلی ضایع بود. استاد اومد سر کلاس، به تخته توجه نداشت. اومد دفترها رو سر نیمکت می‌دید و نمره می‌داد. به من که رسید، گفت آفرین خوب نوشتی، بهم داد 19. اولین باری بود که یکی به خط درشت من می‌گفت خوب. یه لحظه دلم براش سوخت و خجالت کشیدم از یارو. یهو گروه کُر کلاس شروع به اجرای متن نوشته‌شده روی تخته کردند. استاد تخته رو دید و بغض کرد، کیفش رو برداشت و از کلاس رفت بیرون. استاد رضوانی دیگه برنگشت. منم دیگه خط درشت ننوشتم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2003054309953584381?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2003054309953584381/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2003054309953584381' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2003054309953584381'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2003054309953584381'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2010/06/blog-post_24.html' title='استاد'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-835842185321658722</id><published>2010-06-20T11:32:00.001+04:30</published><updated>2010-06-20T11:40:34.298+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کوتاه‌نوشت'/><title type='text'>خالی‌بند</title><content type='html'>هیچ توجه کردین که تمام هنرمندای داغونی که می‌خوان بگن چه‌قدر باحال و همه‌فن‌حریف و ازهرانگشت‌هزارهنربارند یا کاپیتان تیم ملّی والیبال نوجوانان بودند یا توی جوانان استقلال و پرسپولیس بازی می‌کردند؛ بلااستثنا همه هم همون اول کار بدجوری مصدوم شدند و ورزش رو کنار گذاشتند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-835842185321658722?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/835842185321658722/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=835842185321658722' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/835842185321658722'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/835842185321658722'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2010/06/blog-post_20.html' title='خالی‌بند'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-7096008480650028044</id><published>2010-06-11T18:01:00.002+04:30</published><updated>2010-06-11T18:08:45.123+04:30</updated><title type='text'>دعای شامگاه جمعه</title><content type='html'>شما را به آخرین قطره‌ی انسانیت باقی‌مانده در وجودتان&lt;br /&gt;به لاله‌های گلگون‌کفن&lt;br /&gt;به خدایان خز و خفن&lt;br /&gt;به اسم زیبای آزادی&lt;br /&gt;به شرافت نداشته‌تان&lt;br /&gt;به دل‌های شکسته&lt;br /&gt;به بغض‌های نشکسته&lt;br /&gt;به قلم&lt;br /&gt;بالتین و الزیتون&lt;br /&gt;به تور سیمین&lt;br /&gt;به روح کوروش کبیر&lt;br /&gt;به داریوش&lt;br /&gt;به اِبی&lt;br /&gt;به جواد یساری&lt;br /&gt;به آب‌های نیلگون خلیج همیشه‌داغون فارس&lt;br /&gt;به ابوالفضل&lt;br /&gt;به همین شب‌های عزیز&lt;br /&gt;به خون‌های ریخته [و نریخته]&lt;br /&gt;به عشق&lt;br /&gt;به یاور همیشه مومن&lt;br /&gt;به خدایی که همین نزدیکی‌ست&lt;br /&gt;باسم الله قاصم الجبار&lt;br /&gt;به بی‌بی‌ زینب&lt;br /&gt;به روح پرفتوح شهدا&lt;br /&gt;به کرب‌وبلا&lt;br /&gt;به امام&lt;br /&gt;به اون خدابیامرز&lt;br /&gt;به جون مادرتون&lt;br /&gt;به ارواح آقاجون خدابیامرزتون&lt;br /&gt;به ندا&lt;br /&gt;به منادا&lt;br /&gt;به مسلمونی&lt;br /&gt;به کفر&lt;br /&gt;به همین سوی چراغ&lt;br /&gt;به دل‌های پاک و آسمونیتون&lt;br /&gt;به صد قل‌هو‌الله&lt;br /&gt;به نام نامی‌اش&lt;br /&gt;به تکرار نفس‌هات&lt;br /&gt;به تموم خاطراتم&lt;br /&gt;به اون همه قول و قرار و پیمون&lt;br /&gt;به موهای های‌لایت دوستت&lt;br /&gt;به نرگس چشم‌های شهلاش&lt;br /&gt;به مهربونی&lt;br /&gt;به هوای زعفرونی&lt;br /&gt;به آقا&lt;br /&gt;به ترانه‌های کوچه‌باغا&lt;br /&gt;و به هر چیزی که می‌پرستید و بهش ایمان دارید،&lt;br /&gt;و به هر کسی که دوستش دارید و براتون مهمه،&lt;br /&gt;قسم می‌دم که برای مصدومیت عاجل جوات خیابونی قبل از شروع جام جهانی دعا کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جزاکُم الله خیرا و الله خیرالماکرین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پ.ن:&lt;/span&gt; خدا اگه بخواد می‌تونه و اینو دوره‌ی قبل ثابت کرده، فقط محتاج دعای شما دل‌شکستگانیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-7096008480650028044?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/7096008480650028044/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=7096008480650028044' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/7096008480650028044'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/7096008480650028044'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='دعای شامگاه جمعه'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-4309998447841789454</id><published>2010-02-21T20:46:00.004+03:30</published><updated>2010-02-21T22:43:44.145+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هذیان'/><title type='text'>کپک</title><content type='html'>می‌پرسه بوشو حس می‌کنی، می‌گم خاک بر سرت، دوباره کاری کردی؟ می‌گه بوی بهار رو می‌گم بابا. می‌گم آهان، نه. می‌گه از بس بی‌ذوقی خب. بلافاصله جواب می‌دم، می‌دونی من یه اخلاق گهی که دارم... نمی‌ذاره حرفم تموم بشه و می‌گه منم عاشق همین اخلاق گهت شدم دیگه. می‌گم از کی تا حالا، می‌گه از وقتی طرح بسیار ویژه و خوف‌انگیز ایرانسل اومده. داریوش‌وار بهش نگاه می‌کنم و می‌گم ای که بی تو خودمو... روز و شب خیس می‌کنم، مثِ شبخیز می‌کنم و قاه‌قاه می‌خندم. لپ‌هاش سرخ می‌شه عین آنت توی بچه‌های کوه آلپ و اون‌ورا. می‌دونم تو دلش داره بهم فحش می‌ده، بهش می‌گم بذار رو بلندگو ما هم بشنویم خب [از این تیکه‌جوادمعلمی‌ها]. می‌گه تو فوق‌العاده‌ای عین چیپ‌های نیستلروی، کوبنده‌ای عین شوت‌های رونالد کومان، ضایعی عین بودو ایگنر و احمقی عین خودم. سریع کنترل تلویزیون رو برمی‌دارم می‌گیرم جلوش و در حال فشار دادن میوت می‌گم خب خفه. لب‌هاشو می‌بنده ولی دو تا دندون جلوییش پیداست، همیشه همین‌جوره وقتی دهنشو هم می‌بنده، اون دو تا دندون لعنتی بیرون می‌مونه و این بدجوری اعصابمو داغون می‌کنه. قاطی می‌کنم و بهش می‌گم خوک استرالیایی، نمی‌دونم این استرالیایی‌اش رو دیگه از کجام درآوردم. بهش برمی‌‌خوره یه کم، میاد سرشو با شدت برگردونه اون‌ور ولی محکم می‌خوره به این لوله‌ی شوفاژ که از دیوار اومده بیرون ولی شوفاژشو نداریم. چلمن. به زور جلوی خنده‌ام رو می‌گیره و می‌رم می‌زنم به لوله‌ی شوفاژ و می‌گم بـَد بـَد بـَد. چشماشو می‌بنده ولی تا میام تیکه‌ی همیشه‌جاوید زیبای خفته رو بهش بندازم، بازشون می‌کنه و زل می‌زنه بهم. تو فکرم که یه جوری از دلش دربیارم. بهش می‌گم لباست هم قشنگه‌ها. می‌گه آره تازه سیم‌لس هم هست. استیوجابزمآبانه بهش می‌گم منظورت همون وایرلسه دیگه. می‌گه نه یعنی بدون درز، مثل اون دهن گشادت. پیش خودم می‌گم چاک دهن شنیده‌بودیم ولی درز... سریع مطلب رو درز می‌گیرم تا گند دیگه‌ای بالا نیاوردم. می‌گم ولی آبی‌کاربُنی خیلی بهت میادا. می‌گه پوسته‌پیازیه این، می‌گم همون.&lt;br /&gt;پا می‌شه بره که داد می‌زنم: به کجا چنین شتابان، کپک از رحیم پرسید...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-4309998447841789454?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/4309998447841789454/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=4309998447841789454' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/4309998447841789454'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/4309998447841789454'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='کپک'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-5730042064759751702</id><published>2010-01-19T11:23:00.005+03:30</published><updated>2010-01-19T22:07:26.951+03:30</updated><title type='text'>Farewell to Pigs</title><content type='html'>هفده ماه گذشت. هفده ماه تحقیر، هفده ماه تحمل موجوداتی که یک لحظه با اونا بودن رو تو بدترین کابوس‌هام هم نمی‌دیدم. دقیق نمی‌شه بهشون بگی حیوون، یه چیزی فراتر از این حرفاس. جلبک، آغازیان، انگل یا هر چیز دیگه‌ای. کی باور می‌کرد که من یه روز بزنم زیر لنگ یه یارو هم‌سن بابام، بعد که طرف پخش زمین شد، کلت رو دربیارم بذارم رو شقیقه‌اش. کی فکرش رو می‌کرد یه روز مجبور بشم التماس‌های یه یارو [که ادعا می‌کرد بندوبساطش رو تریلی هم نمی‌کشه] واسه اینکه موتورش رو پارکینگ نبرم سگ‌محل کنم و چنان دادی سرش بزنم که بره کنار جاده بشینه گریه کنه. با این حال من نمی‌تونستم مثل اونا وقتی یارو دراز به دراز افتاده کف جاده و مغزش پاشیده رو آسفالت وایسم بالا سرش هارهار بخندم و بگم آمبولانس نمی‌خواد، مرده‌کش خبر کنین. اونایی که واسه بلند کردن یه مربّای بیست گرمی از صبونه له‌له می‌زدند ولی تا صدای اذون می‌اومد تندتند آستینا رو بالا می‌زدن که تا سر خدا شلوغ نشده کار رو بچسبن. همونایی که می‌گفتن بچه‌خواهرشون فوت کرده می‌رن مرخصی ولی زنشون زنگ می‌زد می‌پرسید شوهرم کی از ماموریت برمی‌گرده. همینا اعتقاد داشتن دانشجوها به فلانی رای می‌دن تا بتونن برهنه‌ماتحت بیان تو خیابون. آشغال‌هایی که از نوشتن اسم خودشون عاجز بودن، ولی در مورد دانشجو و دانشگاه زرزر می‌کردن. &lt;br /&gt;باید تحلیل‌های سیاسی‌اجتماعی‌شون رو می‌شنیدی. حسنی باید لنگ می‌انداخت پیش اینا. من بچه‌هیئتی‌ها [بدترین فحشی که می‌شه به یه نفر داد] رو از نزدیک دیدم. اونایی که تمام این مداح‌های الاغ رو با اسم کوچیک می‌شناختند و توی ماشین سی‌دی‌هاشونو گوش می‌دادن. اونایی که وقتی غذا خوردنشون رو می‌دیدی به گاو و شتر ایمان می‌آوردی. فتبارک الله [...] الخالقین!آدم حتی واسه‌ی خدا هم متاسف می‌شد به خاطر خلق همچین جونورایی. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من با مردم سر و کلّه زدم. همین مردم نفرت‌انگیز خودمون. همینایی که تا دو سال قبل فکر می‌کردم یه چیزی سرشون می‌شه. حیوونایی که وسط اتوبان ترمز می‌کنند تا از جنازه‌هایی که یکی یکی دارن از پراید چپ‌شده بیرون میارن با موبایلشون فیلم بگیرن و فردا تو مهمونی یا اتوبوس یا هر گورستون دیگه‌ای واسه بقیه با ذوق و شوق بلوتوث کنن. مردمی که فکر می‌کنن قانون‌های راهنمایی‌رانندگی یعنی جمهوریْ‌اسلامی و باید گند زد بهش. همین ملّت ابله که به اشتباه فکر می‌کردم توی اقلیّتند و حالا ایمان آوردم که تعدادشون خیلی بیشتر از چیزیه که تصورشو بکنید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تحمل همه‌‌ی اون روزهای مزخرف توی اون لجنزار چیزی بود خارج از توان من. فقط یه چیز بود که بهم کمک کرد زنده بیرون بیام و نه سالم. شبایی که تا صبح خوابم نمی‌برد و فقط اینو زمزمه می‌کردم که «مرا امید وصال تو زنده می‌دارد * وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک». مواقعی که ماتم‌زده غزلیات سعدی‌ای که با هم خریده‌بودیم رو می‌خوندم:&lt;br /&gt;مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست * یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست&lt;br /&gt;به کمـند سر زلفت نـه من افتـادم و بس * که به هر حلقه‌ی موییت گرفتاری هست&lt;br /&gt;گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست * در و دیوار گواهی بدهد کآری هست&lt;br /&gt;نه من خام‌طمع عشق تو می‌ورزم و بس * که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگه حتی نمی‌خوام یه لحظه هم به اون دوران افتضاح فکر کنم. خسته‌ام، خیلی خسته. بوی سوختگی روحمو می‌شنوم. البته هر چی زور می‌زنم چیزی که توی مغزم باقی مونده‌باشه رو احساس نمی‌کنم. دلم تنگ شده‌بود واسه‌ی اینجا و می‌دونستم که هر چی بنویسم چیزی جز خشم و نفرت ازش درنمیاد. می‌دونم نوشته‌ی خوبی نشده ولی شاید تا مدت‌ها نتونم چیز بهتری بنویسم. امیدوارم یه روز بتونم یکی دیگه از این &lt;a href="http://pelkamad.blogspot.com/search/label/%DA%AF%D9%84%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87"&gt;گلواژه‌ها&lt;/a&gt; بگم، اون وقته که می‌تونم فکر کنم منم همون آدم سابق شدم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;الان فقط می‌تونم چشمامو رو هم بذارم و بگم، هی عوضیایی که از نابودکردن زندگی یه آدم ککتون هم نمی‌گزه "I will take my revenge in this life or the next".&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-5730042064759751702?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/5730042064759751702/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=5730042064759751702' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5730042064759751702'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5730042064759751702'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2010/01/farewell-to-pigs.html' title='Farewell to Pigs'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2379554940893271293</id><published>2009-06-14T20:18:00.002+04:30</published><updated>2009-06-14T20:33:55.775+04:30</updated><title type='text'>مزرعه‌ی حیوانات</title><content type='html'>هیچ تقلبی در کار نیست. ملت ایران همان‌قدر حیوان است که می‌بینید. واکنون ابلیس پیروزمست سور عزای ما را به سفره نشسته‌است. روزگار کثیفی است نازنین...&lt;br /&gt;دست‌های پینه‌بسته‌ات، خانه‌ی ویرانه‌ات، صورت چروکیده‌ات، بچه‌های قد و نیم‌قدت، شکم گرسنه‌ات و &lt;strong&gt;مغز پوکت&lt;/strong&gt; ما را در این لجنزار فرو برده‌است &lt;strong&gt;ای دهاتی حیوان&lt;/strong&gt;...&lt;br /&gt;و این بار تمام‌قامت، ایستاده و بی‌دست، به خاک کثیفت ادرار خواهم کرد &lt;strong&gt;ای وطن&lt;/strong&gt; و به روی تمامی بزرگان خفته در خاکت تف خواهم انداخت.&lt;br /&gt;حیوانات باغ وحش آسوده بخوابید که ملت ایران به سختی بیدار است...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2379554940893271293?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2379554940893271293/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2379554940893271293' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2379554940893271293'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2379554940893271293'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='مزرعه‌ی حیوانات'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2632813103117842016</id><published>2009-05-14T23:09:00.002+04:30</published><updated>2009-05-15T09:46:28.024+04:30</updated><title type='text'>Dance me to the end of love</title><content type='html'>از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه * اِنّی رایتُ دهراً من هجرک‌ القیامه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من مُرده‌ام، نزدیک به نه ماهه که مُرده‌ام. البته قبلش هم مدت زیادی بود که زندگی نمی‌کردم، توی برزخ بودم، برزخِ قبل از مرگ. یه عیسی‌صفت لعنتی هست البته که هرازچندگاهی یه چیکه از اون دَم صاب‌مرده‌ی مسیحاییش رو تو حلقومت می‌ریزه، ولی تا میای چشماتو باز کنی و نفسی بگیری ول می‌کنه می‌ره. یه دلایل احمقانه‌ای هم داره تو مایه‌های قضیه‌ی حمار و این چیزا. راستش زود خُلقم تنگ می‌شه این روزا یعنی از اینی که هست و آنی که بود هم تنگ‌تر. تو هم جای من بودی شاید همین‌جور می‌شد وضعت. تو هم جای درس ‌خوندن، کف جاده دنبال موتور می‌دویدی و فحش ناموسی می‌دادی اوضاعت همین بود. تو هم یه بیسوادِ الدنگِ هیچی‌ندار بهت دستور می‌داد که فلان و بهمان روزگارت بهتر از این نبود. تو هم اگه یه نفر با 5000 تومن می‌خواست بخردت اخلاقت خوش نمی‌موند. آره ما خبط کردیم ولی تاوانشم بدجوری دادیم. ما هم این‌جوری نبودیم که از اول، خدا زد تو سرمون. دمش گرم، نامردی هم نکرد. ما که واسه‌اش بندگی نکرده‌بودیم ولی اون خوب خدایی کرد خداییش. آره حاجی، از این نفسی که داره می‌ره و میاد یه بازدمی هم گیر ما بیاد چیزی از بقیه‌ی مرده‌ها کم نمی‌شه. البته شایدم دیگه با مرده‌ها نمی‌پری، با عزرائیل دمخور شدی، زنده‌ها رو می‌کُشی، نه؟ بیخیال آقا، ما از اولش هم توقعی نداشتیم. یعنی این «دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم» خوندن و این حرفا مال زمان آدم بودنمون بود نه مال الان که با راننده‌کامیونِ خمار و نشئه سر و کلّه می‌زنیم. &lt;br /&gt;ما اهل شرط‌بندی و قمار نبودیم ولی زندگی رو باختیم، بدون ریسک. همینشه که یه کم می‌سوزونه ولی خیالی نیست، فدای یه تار سیبیلِ نداشته‌ات. می‌دونم دارم زر می‌زنم، یعنی نافِ خر ما رو از کرّگی با زر بریدن. راستی زرافشان چی شد، از زندون آزاد شد؟&lt;br /&gt;دلداریم ندین، نصیحت‌ هم نکنین، من الان یه زندونی هفده‌ساله و سه ماهه‌ام که تازه نه ماه دیگه که هجده سالم شد می‌برنم پای چوبه‌ی دار اگه قبلش خودزنی نکرده‌باشم. آره چشم به هم بذاری تمومه، ولی خواهر چشمت با مادر ابروت وصلت می‌کنه. بعدش چی، کی تاوان روحی که دیگه زنده نمی‌شه رو می‌ده، حتما تو؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2632813103117842016?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2632813103117842016/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2632813103117842016' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2632813103117842016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2632813103117842016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2009/05/dance-me-to-end-of-love.html' title='Dance me to the end of love'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-8203958854485673692</id><published>2009-01-13T15:45:00.004+03:30</published><updated>2009-01-13T16:33:27.905+03:30</updated><title type='text'>اینجا چراغی خاموش است</title><content type='html'>&lt;strong&gt;پرسید که چونی ز غم و درد جدایی * گفتم نه چنانم که توان گفت که چونم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیش از دو ماه است که حتی لبخند هم نزده‌ام، این روزها تنها چیزی که گوش‌هایم می‌شنود فحش است و نفرین. همه چیزم را گرفته‌اند، دیگر از آن سر سوزن ذوق هم خبری نیست. اینجا گرگ بودن را از ما می‌خواهند و بس، کمین کردن و دریدن. «بایِّ ذنبٍ»اش را کسی نمی‌داند، فقط باید درنده‌خو باشی و رذل مانند خودشان. در جمعیت خوارمایگان و خطازادگان تو هم باید تا خرخره در لجن فرو بروی تا بوی کثافتشان را کمتر حس کنی. اینجا جز عوعوی سگان هار چیزی از طبیعت وجود ندارد. رفاقت، انسانیت، شعور، سواد، اخلاق، آبرو، شرف، همه و همه در زیر خروارها خاک متعفّن وطن دفن شده. باید بی‌تفاوت باشی به التماس آدم‌هایی که به نان شب محتاجند و تو می‌خواهی برای خوشایند دیگران نقره‌داغشان کنی. باید بی‌تفاوت باشی نسبت به سرهایی که جلوی تو متلاشی می‌شوند و خون‌هایی که تنها درخت قساوت تو را آبیاری می‌کنند. نمی‌خواهم و شاید هم نمی‌توانم توصیف کنم ذره‌ای از آن‌چه را که بر من گذشته ‌است. &lt;br /&gt;دلم سخت تنگ شده برای آن آدم‌هایی که دوستشان داشتم و برای خواندن نوشته‌هایشان و صحبت کردن و دیدارشان لحظه‌شماری می‌کردم. برای همه‌ی روزهای خوب گذشته، حتی برای تمام روزهای تلخ و افتضاح گذشته هم دلتنگ شده‌‌ام. می‌دانم که این روزها «پلک‌آمد» به «ابرورفت» تبدیل شده ولی شاید اینکه هنوز کسانی هستند که فراموشت نکرده‌اند مایه‌ی دلگرمی باشد، کسانی که می‌دانند من هم زمانی این‌قدر بیروح و تیره‌روز نبودم. از اینکه ایمیلاً، آفاً و کامنتاً جویای احوال پریشان ما بودید ممنون، امیدوارم که در اسرع وقت زحماتتان را به سختی جبران کنم، رَحِمَ الله لِمَن یقرا الفاتحة مع الصّلواد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-8203958854485673692?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/8203958854485673692/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=8203958854485673692' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8203958854485673692'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8203958854485673692'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='اینجا چراغی خاموش است'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-1056236204093785848</id><published>2008-10-01T12:09:00.000+03:30</published><updated>2008-10-01T12:10:39.432+03:30</updated><title type='text'>سگ‌کُشی</title><content type='html'>امسال پربرکت‌ترین ماه رمضون عمرم رو پشت سر گذاشتم. هیچ‌وقت توی عمرم این‌جوری خالصانه و از ته دل فحش نداده بودم و این‌طوری به مصداق این حدیث شریف که «فحش روزه‌خوار هم عبادت است» پی نبرده‌بودم. هیچ‌وقت تا این اندازه به توان و عظمت ملّت الاغ‌پرور ایران ایمان نیاورده‌بودم. 17 میلیون که سهله، تا 170 میلیون هم جا داریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان به خوبی مفهوم Mass Production دانشگاه آزاد رو حس می‌کنم. الان می‌فهمم که می‌شه لیسانس برق داشت ولی فرق تاپاله و نون‌خامه‌ای رو ندونست. می‌شه یک‌ماه هر روز بیسکوییت و نون و پنیر خورد و واسه تبدیل به احسن کردنش یه ساعت توی صفِ دستشوییِ بدون آب ایستاد. می‌شه 27 سالت باشه و از صدای بع‌بع و قارت‌قارتی که از دهن ملت خارج‌ می‌شه ریسه بری، ترک دیوار که جای خود داره. به چشم دیدم کسانی‌ رو که واسه‌شون مهم بود عرق شتر نجاستخوار از کجاش متصاعد می‌شه و اگه شک بین 6 و 8 رخ داد باید چه غلطی کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فهمیدم که خدا واسه خلقت انسان همچین مایه‌ای هم نذاشته. منم بودم می‌تونستم یه پامو بذارم این‌ور، یکیشو اون‌ور و یا علی. خدایا چی آفریدی؟ به عظمتت قسم که بدجوری قضای حاجت کردی. مطمئنا بیش از یک ماه دیدن حیوانات دو پا با چگالی بیش از ده راس در متر مربع، روی مغز آدم تاثیر می‌ذاره ولی نور حقیقت بدجوری به اعماق دل آدم تابیده می‌شه. فریاد انا‌الْـاَنِ حاج منصور کلّاش هنوز هم توی گوشم می‌پیچه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلمات یاری نمی‌کنند برای شرح ماوقع، حتی فحش‌ها هم. چیزکی دیگر بباید ساخت تا توصیف کند رفتار مردمانی که دست فاجعه‌ی اتمی هیروشیما را از پشت بسته‌اند. آن همه صبر و تحمل که تو دیدی، همه بر باد آمد. الان می‌تونم نزدیک به 2000 نفر رو بذارم جلوی تیربار و از کشتنشون قهقهه‌ی مستانه بزنم، باشد که این عوعو سگان شما نیز بگذرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-1056236204093785848?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/1056236204093785848/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=1056236204093785848' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1056236204093785848'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1056236204093785848'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='سگ‌کُشی'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2622137082012105265</id><published>2008-08-19T21:16:00.003+04:30</published><updated>2008-08-19T21:23:50.492+04:30</updated><title type='text'>آلـت</title><content type='html'>و تراژدی اینجاست که تنها جایی که ما رو به &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;مرد&lt;/span&gt;ونگی قبول داشت، نظام وظیفه بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2622137082012105265?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2622137082012105265/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2622137082012105265' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2622137082012105265'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2622137082012105265'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/08/blog-post_19.html' title='آلـت'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-3462970987613896874</id><published>2008-08-07T13:34:00.001+04:30</published><updated>2008-08-07T13:37:52.216+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هذیان'/><title type='text'>حیوانم آرزوست</title><content type='html'>«عربی به سفر شد و زیان‌دیده بازگشت، او را گفتند: چه سود بردی؟‌ گفت: ما را از این سفر سودی جز شکستن نماز نبود.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا حکایت ماست تو این روزگار. پیر شدیم و کسی بهمون نگفت «بابا جیش دارم». تابلو شدیم، حتی تابلوتر از اون برادرهای فیلم‌های پلیسی که با کاپشن‌چرم و بی‌سیم هیجده کیلوییِ‌ نیم‌‌متری خیلی یواش می‌گفتند سوژه ردیابی شد، ولی کسی تیر نگاهش به ما کارگر نیفتاد. های با تواَم:‌ «کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی * نگاه‌دار دلی را که برده‌ای به نگاهی». چیه که فکر کردین ما رو ول می‌کنین به اَمونِ خدا، ما هم جیکمون در نمیاد. مگه ما چی‌مون از مرحوم گوساله‌ی سامری کمتره. حالا نمی‌گم ما رو بپرستید ولی دیگه تف سربالا هم نندازین. قورباغه نیستیم که حین شنا کردن تو تف سربالاتون، ابوعطا بخونیم. گفتم ابوعطا یاد جلسه‌ی رای اعتماد عطاءالله مهاجرانی افتادم و نطقی که کرد و نجابت رو با خاک یکسان کرد. یاد حاج‌آقا ناطق افتادم که تا یکی زیادی شلوغ می‌کرد می‌گفت: ببند میکروفونشو حروم‌زاده رو. یاد روز استیضاح عبدالله نوری و این‌که خیالشون راحت بود از اینکه «افتاد یا نه». حالا برین «وحدت کلمه» کنین ببینم کجا رو می‌گیرین. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آره زدم به صحرای کربلا، اصلا چرا راه دور بریم. همین قم، کارگاهی که دارن ضریح امام حسین رو می‌سازن. فکر می‌کنم سه روز بازدیدش برای عموم آزاد باشه. جدی تازه الان معنیِ «یا حسین مظلوم» رو می‌فهمم. به قرآن، مظلوم بود که گیر شماها افتاد. اون از له‌له زدنتون واسه اینکه یه تیکه گوشت بیشتر توی قیمه‌‌پلوی نذری پیدا کنین، اینم از اینکه می‌رین واسه بوسیدن ضریح خالیِ نیم‌ساخته تو سر و مغز هم می‌زنین. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگه حسّ ادامه دادن نیست. می‌دونم چرند شده ولی این «گر تو بهتر می‌زنی بستان بزن» رو واسه همین روزها گذاشتن دیگه. حالا همین‌جوری سر تکون ندین که باشه فهمیدیم، گاهی مواقع بد نیست که شان نزول این ضرب‌المثل‌ها رو هم بدونین. برین &lt;a href="http://rira.ir/rira/php/?page=view&amp;mod=classicpoems&amp;obj=poem&amp;id=11596&amp;lim=20&amp;pageno=2&amp;q=%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86+%D8%A8%D8%B2%D9%86"&gt;ایـنجـا&lt;/a&gt; بیت پنجم و ششم رو بخونین تا خوب دوزاری‌تون بیفته.  خب با عبید شروع کردم با یه حکایت دیگه که حتما ورژن امروزیش رو هم شنیدین تموم می‌کنم:&lt;br /&gt;«سید رضی‌الدین شبی پیش بزرگی خفته بود، هر بار با سید می‌گفت چیزی بگو تا می‌بخسبم. چون چند بار مکرر کرد سید را خواب غلبه نموده بود، گفت تو گه مخور چیزی مگوی تا من بخسبم.» &lt;br /&gt;منم رفتم بخسبم پس حواستون جمع باشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-3462970987613896874?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/3462970987613896874/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=3462970987613896874' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/3462970987613896874'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/3462970987613896874'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/08/blog-post_07.html' title='حیوانم آرزوست'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2231438291795332700</id><published>2008-08-03T17:46:00.003+04:30</published><updated>2008-08-03T18:06:47.639+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کوتاه‌نوشت'/><title type='text'>فرهنگ‌سازی</title><content type='html'>درسته که متاسفانه ما در زمینه‌ی استفاده‌ی علمی از مقوله‌ی چت در جامعه به درستی فرهنگ‌سازی نکردیم ولی اسلام حتی برای بُرون‌رفت از این معضل هم راهکار ارائه کرده. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[حاج‌آقا فلانیان، کارشناس مسائل فرهنگی، اجتماعی و IT]&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2231438291795332700?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2231438291795332700/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2231438291795332700' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2231438291795332700'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2231438291795332700'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/08/blog-post_03.html' title='فرهنگ‌سازی'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-1812557628936758164</id><published>2008-08-02T11:15:00.003+04:30</published><updated>2008-08-02T11:20:42.426+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کوتاه‌نوشت'/><title type='text'>اسلامبولیِ کثیف</title><content type='html'>&lt;strong&gt;ساب‌ژانر:&lt;/strong&gt; اونایی که BEST 360 EVAR! رو [برای دخترهای اَدلیستشون] سندتوآل می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[سلام و ظهرمار بلبل درختی [هئووق]]&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-1812557628936758164?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/1812557628936758164/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=1812557628936758164' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1812557628936758164'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1812557628936758164'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title='اسلامبولیِ کثیف'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-5449475669257777823</id><published>2008-07-29T12:14:00.002+04:30</published><updated>2008-07-29T12:19:24.018+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کوتاه‌نوشت'/><title type='text'>ترویج فرهنگ انتظار</title><content type='html'>&lt;strong&gt;با تو وجود من رفت تو اوج&lt;br /&gt;فدات می‌شم تو روزهای فرد و زوج&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ترانه‌ی بالا تنها نمونه‌ی کوچکی از ترویج فرهنگ انتظار در رپ فارس است که اشاره‌ی نامحسوسی دارد به اینکه جمعه‌ها تنها متعلق به آقا امام زمان (ارواحنا فداه) بوده و در این روز باید دل را از هر نوع عشق زمینی پاک و مبرّا نمود، شاید این جمعه بیاید شاید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt; مراسم پر فیض دعای ندبه‌ی این هفته با مداحی حاج ساسی مانکن برگزار خواهد شد، زمان: جمعه ساعت 6 صبح، مکان: مهدیه‌ی تهران&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-5449475669257777823?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/5449475669257777823/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=5449475669257777823' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5449475669257777823'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5449475669257777823'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/07/blog-post_29.html' title='ترویج فرهنگ انتظار'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2263737973218521064</id><published>2008-07-25T11:55:00.003+04:30</published><updated>2010-11-14T10:59:43.519+03:30</updated><title type='text'>مجسمه‌ی بلاهت</title><content type='html'>&lt;a href="http://picasaweb.google.com/lh/photo/-1FhMEjOGqot7Pcc0mKrMmOpfge0QgD_DY29qla3uYY?feat=embedwebsite"&gt;&lt;img src="http://lh3.ggpht.com/_j504ob8sywQ/TN-O-7BoixI/AAAAAAAAAFs/y2eDOWm30dA/s400/manoochehr%20azari.jpg" height="400" width="356" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;انتخاب مشمئزکننده‌ترین نمونه‌های طنزِ سخیف [یا بهتر بگم دلقک‌‌بازی] در تلویزیون ایران، به دلیل گستردگی کارهای تولید شده‌ی مضمحل‌کننده توی ده‌پونزده سال اخیر واقعا کار مشکلیه. ما جایی زندگی می‌کنیم که هنوز موقعیت‌های کمدی خلاصه می‌شه توی چند مورد خاص:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* یه نفر چند بار زنگ می‌زنه خونه‌ی کسی و مزاحم می‌شه، دفعه‌ی آخر که صاحب‌خونه گوشی را برمی‌داره و شروع به فحش دادن می‌کنه کسی پشت خط نیست جز رییس شرکت یا مادرزن طرف یا خان عمو یا خواستگار جدید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* یه نفر یه تکیه کلامی داره مثل چشم قربان یا هر چیز دیگه‌ای مثل عزیزم و وقتی طرف بهش می‌گه دیگه به من نگو چشم قربان، می‌گه چشم قربان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* چند نفر توی اتاق رییس یا افسر نگهبان یا دفتر مدیر مدرسه جمعند، و وقتی رییس در یه موردی ازشون توضیح می‌خواد همه با هم با فریاد شروع می‌کنند به توضیح دادن و پنج دقیقه کشش می‌دن تا یارو فریاد بزنه بسّه دیگه دیوونه‌م کردین، همه بیرون. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا بگذریم از سندروم دهاتی حرف زدن و به کار بردن «بید» در هر لهجه‌ای که تنها راه نشون دادن بلاهت افراده و اخیرا به شکل تنفرآمیزی توی تبلیغات فرهنگ‌ساز مربوط به شرکت گاز و آب هم به کار می‌ره. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجاست که واقعا انتخاب بدترین‌ها مشکل می‌شه ولی یه چیزهایی هست که تا ابد در ذهن همه مثل یه تیکه گه باقی می‌مونه. اگه از آیتم‌های بیست دقیقه‌ای طنز بگذریم که پنجاه بار نکته‌ی به ظاهر بامزه‌ی قضیه رو تکرار می‌کردن تا  بیننده به خوبی سگ‌فهم بشه، دو تا برنامه بودن که حتی با شنیدن اسمش هم آدم کهیر می‌زد، یکی مجموعه‌ی «بعد از خبر» بود که مُجریش موجودی به اسم محمود شهریاری بود که بعدها خوشبختانه به دلیل واهی رقصیدن توی مراسم عروسی برادرش با رقاصه‌ها تا مدت‌ها ممنوع‌التصویر شد. اوج بامزه‌بازی توی این مجموعه در دو تا آیتم خلاصه می‌شد، حرکات ابلهی به اسم «آقا نیکی» و دیالوگ‌های تاریخی «عبدلی و اوسّـا» که شاهکاری در عرصه‌ی طنز کلامی در تمامی دوران‌ها بود:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- عبدلی؟&lt;br /&gt;+ بله اوسّا&lt;br /&gt;- عــــَــــــبدلی؟&lt;br /&gt;+ بـــــــــــعله اوسّا&lt;br /&gt;- بپّر اون قابلمه‌ی عدس‌پلو رو از عیال بگیر بیار دم حجره.&lt;br /&gt;+ چشم الان می‌رم قابلمه مگس‌پلو رو می‌گیرم.&lt;br /&gt;- مگس‌پلو نه بی‌حیا، عدس‌پلو.&lt;br /&gt;+ خب منم که گفتم مگس‌پلو دیگه اوسّا.&lt;br /&gt;- هی حرف خودشو می‌زنه این پسره، عدس‌پلو بابا جان عدس‌پلو&lt;br /&gt;+ باشه مگس‌پلو بابا جان مگس‌پلو&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;[و این دیالوگ به مدت 27 دقیقه ادامه پیدا می‌کند]  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته نوع تکامل‌یافته‌ترش، تلفیق شوخی‌های کلامی با کمدی موقعیت بود وقتی که اوسّا به عبدلی می‌گفت آب دستشه بذاره زمین و بیاد و بلافاصله صدای شکسته‌شدن شیشه به گوش می‌رسید. &lt;br /&gt;بعد نوبت رسید به دلقک‌های رادیویی که وقتی حسابی خودشون رو توی «صبح جمعه با شما» به گندکشیدند، راه تلویزیون رو در پیش گرفتند تا لکّه‌ی ننگی ابدی  به نام «جدی نگیرید» بر دامان صدا و سیما ایجاد بشه. البته نخاله‌های دیگه‌ای از سال‌های قبل هم به هم‌زدن هر چه بیشتر این معجون کمک کردند که نقش «جانعلی» -که هر چی می‌گردم فحشی که بتونه احساساتم رو نسبت بهش بیان کنه پیدا نمی‌کنم- از همه پررنگ‌تر بود. از اون مدل لب‌غنچه کردن و حرف زدن نفرت‌انگیزِ جاویدنیا که نمونه‌اش رو فقط می‌شد تو کثافت‌کاری‌های افرادی مثل حسین محب‌اهری و نصرالله رادش دید که بگذریم، رو اعصاب‌‌ترین حرکتِ مهوّع، سوت‌زدن‌های منوچهر آذری بود که احساس می‌کرد خیلی خلاقانه‌ و خنده‌آوره. من هیچ برنامه‌، فیلم یا سریالی رو سراغ ندارم که این مردک توش بازی کرده باشه و این حرکت شنیع [صفت بهتری نتونستم گیر بیارم]  رو انجام نداده باشه. توی نسل جدید هم فقط رادش بود که تونست با تسلط تمام حرکات مزخرفش مثل وحشی‌بازی و حرف زدن لج‌درآر و دندون‌نماش رو در هر برنامه‌ای تکرار کنه و هر بار هم بدتر از قبل. در واقع دلیل نوشتن این پست دیدن عکس بالا بود که این مجسمه‌ی بلاهت رو در حال تکرار حرکت به‌یادماندنی و احمقانه‌اش در مراسم تشییع خسرو شکیبایی نشون می‌ده و از دیروز تا حالا آرام و قرار رو از من گرفته که چه‌طوری از خجالتش دربیام که خیلی هم بی‌تربیتی نباشه. نمی‌دونم شاید این آدم بیشتر محتاج دلسوزی باشه تا فحش‌خوردن ولی گاهی بدجوری به این باقیات صالحات معتقد می‌شم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2263737973218521064?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2263737973218521064/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2263737973218521064' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2263737973218521064'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2263737973218521064'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/07/blog-post_25.html' title='مجسمه‌ی بلاهت'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://lh3.ggpht.com/_j504ob8sywQ/TN-O-7BoixI/AAAAAAAAAFs/y2eDOWm30dA/s72-c/manoochehr%20azari.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-8601216834839758996</id><published>2008-07-22T17:42:00.002+04:30</published><updated>2008-07-22T18:00:15.570+04:30</updated><title type='text'>شاید وقتی دیگر</title><content type='html'>به نام دوست، که هر چه می‌کشیم از اوست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روزه به چیزهای لذت‌بخش  یا نفرت‌انگیزی که می‌خوام در آینده انجام بدم فکر می‌کنم یا خیال‌پردازی می‌کنم درباره‌اش. مثلا چند وقته به شدت دلم می‌خواد خونه‌مون خـالی بشه [همون مکـان در واقع] تا بتونم با صدای خیلی بلند شجریان گوش بدم و در حالیکه با مگس‌کُش ادای تار زدن لطفی تو جوونیاش رو در میارم روی «در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی» لب بزنم. یا تصمیم دارم که چند مصراعی رو با عنوان «حافظ به روایت خودم» منتشر کنم که یکیش هم این خواهد بود:‌ «دوش وقت سحر از غصه به ف**م دادند». یا می‌خوام یه نامه‌ی دیگه &lt;a href="http://pelkamad.blogspot.com/2008/03/blog-post_17.html"&gt;تو این مایه‌ها&lt;/a&gt; تقدیم به خودم بنویسم و بدمش به یکی که بعد از مردنم منتشرش کنه، شایدم بخوام از این ویژگی اِسکجول کردن بلاگر استفاده کنم: اکنون که این پست را می‌خوانید من دیگر از میان شما رخت بربسته‌ام، شما را سفارش می‌کنم به حفظ حجاب در شب، یه زن هم واسه‌ام بگیرید و اسم بچه‌مون رو بذارین زینب... [دیگه اگه پسر بود خودتون یه خاکی به سرتون بریزین].&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضی وقتا هم می‌شینم و سعی می‌کنم مثِ اون دختره تو فیلم «نفس عمیق» حرف بزنم، یه جور باحالِ احمقانه‌ای بود. یا به این فکر می‌کنم که برم این کریم امامی که گتسبی بزرگ رو ترجمه کرده پیداش کنم و بپرسم چه‌طوری روش شده از خوانندگان ترجمه‌اش بخواد که چند «خسته نباشیدِ معنی‌دار» براش به ارمغان بیارن. به خاطر به کار بردن تیر و پی‌تیرِ کلماتی مثل مطنطن و متفرعن و تبختر و سوکسه یا استفاده از اصطلاحاتی مثل «شیردرشیر» و «بارانِ پُرپشت» یا به کار بردن صفت ناقلا توی این جمله: «کشتی در ناقلاترین پهنه‌ی کم‌عمق دریاچه لنگر انداخت». یه معنی‌داری نشونش بدم که خودش حظ کنه.&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;یا افسوس می‌خورم که چرا اون روزی که بعد از اینکه یه ساعت توی صف بانک معطل شدم و هر کس اومد جلوم چیزی نگفتم، تا وقتی که نوبتم شد و یهو یه خانومه عین قرقی از سه‌چار متر اون‌طرف‌تر و جلوی چشمای متعجب من که دهنمو باز کرده‌بودم که بگم سلام خسته نباشید، خودشو پرتاب کرد جلوی باجه و خواست چک‌هاشو نقد کنه، و به کارمنده که حتی اونم دلش به حال من سوخته بود و گفت «خانوم، نوبت این آقاست» جواب داد «ایشون جاشون رو دادن به من»، به جای اینکه با گردن کج لبخند بزنم و بگم خواهش می‌کنم، نگفتم شما به هرچی‌نه‌بدترتون خندیدین که من نوبتم رو دادم به شما خانوم محترم. [آره کلّ این پاراگراف یه جمله بود، که چی؟‌ (فاتوا بباراغرافٍ من مثله ایف یو کن)]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از این به بعد می‌خوام سعی کنم وقتی توی پیاده‌رو، پشت دو تا خانوم عریض‌الپُشت یا گلّه‌ای از جوانان شوخ و شنگِ تخمه‌شکنِ قهقهه‌زن می‌افتم به جای اینکه یه پام رو بذارم تو جوب کنار پیاده‌رو و با بدبختی و کفش گِلی شده از کنارشون رد بشم، بهشون بگم لطفا این هیکل بی‌صاحابِ وامونده‌تون رو بکشین کنار تا بقیه هم بتونن رد بشن یا ببخشیدگویان بکوبم وسطشون و یا علی.&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;این حس آخرم  هم شاید یه کم خشونت‌طلبانه باشه ولی چاره‌ای جز تعریف کردنش ندارم. چند روز پیش که داشتم از مقابل کافی‌شاپ [هوق] نزدیک خونه‌مون رد می‌شدم، چشمم افتاد به اون پسره که معمولا اونجا وسط پیاده‌رو -درحالیکه پاهاشو مثل کریستیانو رونالدو موقع ضربه‌آزاد زدن بیش از عرض شونه‌اش باز کرده- وامیسته و دو تا شَستش رو می‌کنه توی جیب عقب شلوارش و بعد هر چند لحظه یه بار دست راستش رو درمیاره و خیلی بااحساس یه پک از گوشه‌ی لبش به سیگارش می‌زنه. یارو واسه‌ی من نماد ضایعات متولد اواخر دهه‌ی شصته. اما این دفعه نشسته بود روی یه سکّو جلوی مغازه و سرش بین دو تا دیوار کنار ویترین قرار گرفته بود. تا دیدمش، یه لحظه خواستم بدوم طرفش و با روی پا محکم از بغل بکوبم تو صورتش، جوری که مغز و دستش و دیوار با هم یکی بشن و سیگارش هم بره تهِ حلقش. مثل موقع‌هایی که دروازه‌بان بدبخت دریبل می‌خورد و ما توپ رو محکم شوت می‌کردیم طرف یکی از تیرها. ولی فقط نگاهش کردم و مثل زمان‌هایی که یه نفر تازه رفته‌بود سلمونی و سر کلاس جلوی من، گردنشو -که حسابی تر و تمیز شده و به آدم چشمک می‌زد- گرفته بود پایین و من هی امیال درونی‌م رو برای پس‌گردنی‌ زدن بهش سرکوب می‌کردم کظم غیظ کردم و راهمو کشیدم و رفتم.‌ نمی‌دونم شاید دیگه همچین فرصتی پیش نیاد ولی دفعه بعد حتما حسابش رو می‌رسم حداقل توی خیال.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-8601216834839758996?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/8601216834839758996/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=8601216834839758996' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8601216834839758996'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8601216834839758996'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/07/blog-post_22.html' title='شاید وقتی دیگر'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-161378019010447779</id><published>2008-07-15T12:39:00.001+04:30</published><updated>2008-07-15T12:44:15.524+04:30</updated><title type='text'>روزگار</title><content type='html'>شش سال پیش، همین موقع‌ها قبل از دادن نتایج کنکور برای اولین بار و [احتمالا آخرین بار] تو عمرم واسه خودم فالِ حافظ گرفتم و این اومد: &lt;br /&gt;«در آستان جانان از آسمان میندیش * &lt;strong&gt;کز اوج سربلندی اُفتی به خاک پستی&lt;/strong&gt;»&lt;br /&gt;فقط نمی‌دونم چرا این‌قدر دیر تعبیر شد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-161378019010447779?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/161378019010447779/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=161378019010447779' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/161378019010447779'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/161378019010447779'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/07/blog-post_15.html' title='روزگار'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-1503644118407249706</id><published>2008-07-09T18:59:00.001+04:30</published><updated>2008-07-09T19:01:50.368+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هذیان'/><title type='text'>تنظیم نوع نگاه</title><content type='html'>راستش یکی از آرزوهام اینه که برم توی یه رستورانی بشینم و وقتی یارو می‌پرسه نوشیدنی چی میل دارین، بهش بگم یه اسکاچ با سودا و بعد که طرف بهم پوزخند می‌زنه کارت ملّی‌م رو بکوبم تو صورتش و بگم من به سنّ قانونی رسیدم عوضی. البته یه مشکل دیگه هم وجود داره و اونم اینه که همیشه اون تصویری که از اسکاچ تو ذهنم داشتم سیم‌ْظرفشویی بوده و ناخودآگاه یاد موهای پژمانْ رفیقم می‌افتم و خنده‌ام می‌گیره. البته آخرش همیشه پپسی‌کولای مشکی سفارش می‌دم ولی وسط کار پشیمون می‌شم که کاش نوشابه زرد سفارش داده‌بودم و تا آخر حسرت می‌خورم. یه خوبی‌ای که نوشابه‌ی شیشه‌ای خوردن داره اینه که می‌شه توش نی‌ گذاشت و من موقع هورت کشیدنش یاد این شعر می‌افتم که «همچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلم * چون نی آخر ز لبانت نفسی بنوازم» و ناخودآگاه لب‌هام غنچه و چشم‌هام خمار می‌شه و سریع زیرچشمی به بقیه نگاه می‌کنم که چه‌طوری عین حیوون دارن می‌لمبونن و حالم گرفته می‌شه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه چیز دیگه‌ای هم که باهاش حال می‌کنم اینه که یکی بیاد یه هدیه بهم نشون بده و بگه تولدت مبارک بچه یا یه همچین چیزی و من با چشم‌های گشاد شده و ذوق‌زده ازش بپرسم واقعا مال منه، و اون بگه معلومه که نه. می‌دونم، یه کم مـازوخیـستیه ولی فکرش رو که بکنی کار باحالیه مخصوصا اگه به طرف بگی می‌دونستم لعنتی ولی این واقعا مال توئه، مالِ خودِ خودت و مشتت رو پرتاب کنی تو صورتش و بعدش هم بزنی سر شونه‌اش و بگی شوخی کردم رفیق، باور کن. لذتش شاید برابر با این باشه که توی فوتبال نشون بدی می‌خوای توپ رو از بالای سر حریفت بندازی ولی وقتی یارو دستاشو برد بالا طرف صورتش، محکم شوت کنی بین دو تا پاش و بعدش هم بازی جوانمردانه‌ات گل کنه و توپ رو بزنی بیرون و بری بالای سرش و در حالی‌که خودت رو نگران نشون می‌دی کمرش رو بگیری و شکمش رو بیاری بالا [همین کاری که تو مایه‌های تنفس شکمیه] و توی چشم‌هاش نگاه کنی و بهش پوزخند بزنی.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آره، همیشه چیزهایی هست که بشه ازش لذّت برد، فقط باید نوع نگاهت رو جوری تغییر بدی که خودت هم نفهمی داری چه غلطی می‌کنی. من همیشه سعی می‌کنم نگاهم رو همین‌جوری تنظیم کنم و شاید یه روز این رو به شما هم یاد بدم، یه روز که احساس کنم این کار دیگه فایده‌ای نداره ولی شما هنوز به این نتیجه نرسیده باشین و بشه باهاش سر کارتون گذاشت. تا اون موقع حتما بهش فکر می‌کنم، اینو مطمئن باشین.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-1503644118407249706?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/1503644118407249706/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=1503644118407249706' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1503644118407249706'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1503644118407249706'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='تنظیم نوع نگاه'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2935031780620616483</id><published>2008-06-30T12:02:00.001+04:30</published><updated>2008-06-30T12:06:36.105+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Tips'/><title type='text'>Tips &amp; Tricks 4</title><content type='html'>* آدم فقط موقعی می‌تونه مفهوم احساس راحتی در وطن رو درک کنه که مجبور بشه بره یه دانشکده‌ی دیگه دستشویی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* دوستان، لازم نکرده شرح پریشانی من گوش کنید، همین که زر نزنید کافیه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* مُخم رمیده شد و غافلمْ منِ احمق.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* به دور لاله دماغِ مرا علاج کنید. [به شکلِ سربالا]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* مشک آن است که ببوید، نه آن‌ که خیّام بگوید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* آیا می‌دانستید که این جیانفرانکو زولا بود که برای اولین بارْ دریبلِ زیدانی را به کار برد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* احمقانه‌ترین دروغ، دروغی است که به خودتان بگویید (و البته باورپذیر ترینش). [جدی]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* با من که حرف می‌زنی، خفه شو. خب؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* هرگز نیمه‌ی خالی لیوان را با ادرار پر نکنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* فقط یک بار دیگر دست‌هایم را بگیر، قول می‌د‌م غرق نشم این دفعه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-------------&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt; وجود هر گونه رابطه‌ی منطقی بین نکات فوق تصادفی بوده و به شدت تکذیب می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پ.ن2:&lt;/strong&gt; بابا جون خیال کردی این بالایی رو نوشتم که فکر کنی واقعا یه رابطه‌ای وجود داره. نه عزیز از این خبرا نیست، برو اخلاقت رو درست کن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نکته‌ی آخر:&lt;/strong&gt; وقتی چیزی را که وجود ندارد تکذیب می‌کنید همه به وجودش ایمان می‌آورند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2935031780620616483?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2935031780620616483/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2935031780620616483' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2935031780620616483'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2935031780620616483'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/06/tips-tricks-4.html' title='Tips &amp; Tricks 4'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2218472919316790386</id><published>2008-06-21T22:14:00.009+04:30</published><updated>2008-06-22T17:15:20.111+04:30</updated><title type='text'>عوامل دیگر</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_j504ob8sywQ/SF3kLxX5HHI/AAAAAAAAACM/LcIp9NGOLRg/s1600-h/avamel3.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://4.bp.blogspot.com/_j504ob8sywQ/SF3kLxX5HHI/AAAAAAAAACM/LcIp9NGOLRg/s400/avamel3.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5214574834448145522" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;یه کارخونه با چهل سال سابقه و هونصد نفر کارمند و از عوامل خودکفایی کشور با N میلیارد تومن پول و سرمایه، سواتِ روابط عمومی‌اش این باشه دیگه وای به حال &lt;a href="http://pelkamad.blogspot.com/2008/05/blog-post_29.html"&gt;خیابونی&lt;/a&gt;. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt; یعنی جدی خودتون شعورتون نمی‌رسه اگه نمی‌تونید نوشته‌های عکس رو بخونید باید روش کلیک کنید، حتما من باید توضیح بدم؟&lt;br /&gt;------&lt;br /&gt;&lt;strong&gt; 40 = 16 + 14&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر می کنید رابطه‌ی بالا یه پیام هوشمندانه‌ی تبلیغاتی مربوط به جوایز جدید ایرانسل یا اِعمال نرخ جدید پیامک یا روستاهای اخیرا گازکشی شده یا تغییر سنّ به تکلیف رسیدن دخترها توسط یکی از مراجع عظام تقلید یا یه همچین چیزیه.&lt;br /&gt;دوست عزیز، کاملا اشتباه تصور کردید. این مربوط به تعداد شوت‌های دو تیم هلند (16) و روسیه (14) تا اواخر وقت قانونی بازی دیشب بود که خیابونی تلاش کرد اون‌ها را جمع ببنده تا بتونه با لحن  حماسی و تاکید روی هـ بگه واقعا «چهــل» شوت در یک بازی، خیلی داغ و هیجان‌انگیزه و واضحه که هیچ‌کس نباید هیجان بازی رو فدای قواعد خشک و احمقانه‌ی ریاضی کنه. اصلا شما یه نگاه به این «سیِ» لعنتی بندازید، هیچ جوری نمی‌شه با احساس و هیجان بیانش کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نتیجه‌گیری اخلاقی:‌&lt;/strong&gt; هر اتفاقی توی مملکت بیفته، چیزی از شایستگی‌های خیابونی کم نمی‌شه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2218472919316790386?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2218472919316790386/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2218472919316790386' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2218472919316790386'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2218472919316790386'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/06/blog-post_21.html' title='عوامل دیگر'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_j504ob8sywQ/SF3kLxX5HHI/AAAAAAAAACM/LcIp9NGOLRg/s72-c/avamel3.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-8782596327207387698</id><published>2008-06-19T12:35:00.000+04:30</published><updated>2008-06-19T12:36:58.015+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کوتاه‌نوشت'/><title type='text'>صرفه‌جویی</title><content type='html'>ایشان خیلی بر صرفه‌جویی و ساده‌زیستی تاکید داشتند. خاطرم هست بارها پیش می‌آمد که وقتی از دستشویی خارج می‌شدند عطر دل‌انگیزی به مشام می‌رسید و ما متوجه می‌شدیم ایشان باز هم خودشان را نشُسته‌اند و این‌جوری مِن‌غیرمستقیم ‌ما را شرمنده می‌کردند و ما بلافاصله اگر لیوان آبی در دست داشتیم زمین می‌گذاشتیم. حتی روی بازی‌های ما هم نظارت داشتند، یادم می‌آید با تعدادی از کودکان فامیل در کوچه مشغول بازی بودیم که ایشان آمدند و با همان لبخند و آرامش همیشگی گفتند: «بچه‌ها، خوشحال باشید ولی خاک‌بازی نکنید». یعنی این‌قدر دقیق بودند در این‌گونه مسائل.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-8782596327207387698?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/8782596327207387698/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=8782596327207387698' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8782596327207387698'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8782596327207387698'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/06/blog-post_19.html' title='صرفه‌جویی'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-6158519161823111304</id><published>2008-06-13T20:15:00.003+04:30</published><updated>2008-06-14T12:17:29.228+04:30</updated><title type='text'>آگهی</title><content type='html'>&lt;strong&gt;پیش‌گفتار:&lt;/strong&gt; &lt;a href="http://www5.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=71692"&gt;«مدیر مشمولان  ستاد کل نیروهای مسلح، گفت: مشمولینی که با جانبازان اناث (زن) 25 درصد و بالاتر ازدواج کنند به صورت موقت از انجام خدمت دوره‌ی ضرورت معاف و پس از 5 سال، معافیت موقت آنان به دائم تبدیل می‌شود.»&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نظر به لزوم اجرای سنّت حسنه‌ی نبوی، بدین وسیله از کلیه‌ی بانوان محترم جانباز بالای 25 درصد [ترجیحا از ناحیه‌ی گردن به بالا] جهت انجام امر خیر دعوت به عمل می‌آورم. بدیهی است با توجه به اینکه «این مصوبه فقط مختص مشمولانی است که با جانبازان زن ازدواج کنند» از پذیرش آقایان محترم معذوریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt; در صورت موافقت مقام معظم، بانوان مفقودالاثر در اولویت خواهند بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-6158519161823111304?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/6158519161823111304/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=6158519161823111304' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/6158519161823111304'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/6158519161823111304'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/06/blog-post_13.html' title='آگهی'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2624432022170838674</id><published>2008-06-11T12:38:00.000+04:30</published><updated>2008-06-11T12:39:33.969+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گلواژه'/><title type='text'>سهراب‌کُشون</title><content type='html'>بادبانی دارم، &lt;br /&gt;که از آن پرچم چمچاره‌ی خود بافته‌ام&lt;br /&gt;من طنین‌افکنی و تارنوازی و تمنّازدگی،&lt;br /&gt;همه را جمله میان قدح چشم شما یافته‌ام&lt;br /&gt;من نیَم شیفته‌ی شربت شیرین شبت،&lt;br /&gt;دل خود از تب تابیده‌ی دیدار تنت تافته‌ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و دهانی دارم، &lt;br /&gt;دیرگاهی‌است به سرویس فرستاده‌اَمش&lt;br /&gt;و در آن منطقه‌ی قرمز خونابه‌وشش، پل زده‌ام&lt;br /&gt;تا فراری کنم از ضربه‌ی زیر دو خمش&lt;br /&gt;تا کِشی داد به قوسم، سگکم باز گشود&lt;br /&gt;کُنده‌ام بر سر افلاک نهاده‌ست و زیادم به کمش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[...]پیچیِ من از غایت بدبختی نیست،&lt;br /&gt;پشتک شانس به واروی دلم بسته شده‌است&lt;br /&gt;شیشه‌ی جفت‌ششِ عمر من از روز ازل،&lt;br /&gt;در غبار غمتانْ تیره و بشْکسته‌ شده‌است&lt;br /&gt;کاش از عمر شبی با تو دگر مهلت بود،&lt;br /&gt;تا بدانی که نگاهم چه شررپیشه و وارسته شده‌است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و الاغی که در این نزدیکی است،&lt;br /&gt;نیک راضی است که با هر علفی حال کند&lt;br /&gt;بوسه‌ی ماچه خرِ تازه خرامان شده را،&lt;br /&gt;با نگاهی به دهن‌سوزیِ تبخال کند&lt;br /&gt;یا که آن پیکر پاکیزه‌ی پر کشمکشش،&lt;br /&gt;[یا همان جفتک جادوگر جنگل‌ْجهشش]&lt;br /&gt;در کف چاه زنخدان شما چال کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زیر باران باید رفت،&lt;br /&gt;تا که معلوم نگردد که چرا شلوارت،&lt;br /&gt;از بغل پاره و از پای به سرْ خیس و تر است&lt;br /&gt;تا هویدا نشود آنچه تو را می‌تپشد،&lt;br /&gt;قلب آزرده شده یا که خود دسته خر است&lt;br /&gt;تا بدانی ز سر دُردکِشی تا به ته دَردکُشی&lt;br /&gt;آنچه رسوا کندت، ضمّه و زیر و زبَر است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لعنتِ جمله‌ی مردان هوسباز خدا&lt;br /&gt;بر هوای َنفَسِ نَفْسِ نَفیسنده‌اِتان &lt;br /&gt;دسته‌ی چوبیِ چرخِ چپر چپ‌شده‌ات &lt;br /&gt;در میان دو نخِ پشمکِ ریسنده‌اِتان&lt;br /&gt;دست‌بوسی ز سگ و پای‌ فشردن به گدا؟&lt;br /&gt;خاک بر فرقِ سر و کاسه‌ی لیسنده‌اِتان&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2624432022170838674?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2624432022170838674/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2624432022170838674' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2624432022170838674'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2624432022170838674'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/06/blog-post_11.html' title='سهراب‌کُشون'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-4207469945359905274</id><published>2008-06-07T15:02:00.001+04:30</published><updated>2008-06-07T15:04:19.713+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از خاطرات یک روشنفکر خسته'/><title type='text'>آرامگاه ابدی</title><content type='html'>قهوه‌اش یه بوی خوبِ افتضاحی می‌ده ولی تلخ بودنش حرف نداره. خیلی یواش مز‌مزه‌اش می‌کنم که تلخی‌اش گوشت بشه به تنم. کف پام می‌خاره ولی طبیعتا وقتی حسِ دولّا شدن نیست، حال این‌که پام رو هم بیارم بالا ندارم. می‌کشمش به پایه‌ی صندلی، قلقلکم می‌شه و خنده‌ام می‌گیره.  یه لحظه می‌ترسم که نکنه تلخی قهوه از بین بره، سریع یه قُلُپ دیگه می‌خورم. بوش یهو می‌زنه زیر دماغم و به این فکر می‌کنم که چقدر اینکه آدم بگه می‌نوشم مسخره‌ست. می‌رم لب پنجره می‌شینم که هم یه بادی بخوره به کلّه‌ام، هم بوی دود از اتاق بره بیرون. تکیه می‌دم به کنار پنجره، یه پام رو آویزون می‌کنم، اون یکی رو خم می‌کنم می‌ذارمش بالا و چشمام رو می‌بندم. حیف که موهام کوتاهه وگرنه می‌ذاشتم باد پریشونش کنه. ته‌ریش هم خیلی بهم میاد ولی باید بذارم بلند شه، موهامو می‌گم. یه لحظه می‌ترسم خوابم ببره و بیفتم پایین و با سنگفرش پیاده‌رو یکی بشم،  البته بیشتر از این می‌ترسم که همسایه‌ روبه‌رویی فیلمم رو برداره بده کلیپِ «نازنین من اگه تاریکم نبین» رو روش بسازن. &lt;br /&gt;چشمامو باز می‌کنم و یه نگاهی به پایین می‌اندازم. یه دختر کوچولو با لباس صورتی و جوراب سفید کوتاه داره از کوچه رد می‌شه. قیافه‌ی خیلی معصومی داره،‌ دوست دارم تف بندازم به صورتش. ولی نشونه‌گیریم هیچ‌وقت خوب نبوده،‌ می‌ترسم اشتباهی لباسش رو کثیف کنم، خیلی خوشگله آخه. دستم رو واسه‌ش بالا می‌برم با لبخند البته، اون هم شستش رو بهم نشون می‌ده. منم نامردی نمی‌کنم و زبون در میارم. آرنجم رو می‌ذارم روی زانوم و چونه‌ام رو تکیه می‌دم به کف دستم. یهو یاد خارش کف پام می‌افتم؛ الان بهترین موقعیته، ولی متاسفانه متوجه می‌شم که دیگه نمی‌خاره. من هیچ‌وقت تو هیچ‌چی شانس نداشتم، حتی اون موقعی که بچه بودم و می‌خواستم بستنی قیفی بخورم بلافاصله جیشم می‌گرفت و نمی‌شد سر صبر بستنی رو لیس زد. هوا ابری شده، یکی از ابرها شبیه سمندر آبیه،‌ البته من تا حالا سمندر آبی ندیدم ولی حدس می‌زنم همین شکلی باشه.&lt;br /&gt;یهو زل می‌زنم به روبه‌رو، عینکم خیلی کثیف شده. زبونم رو در می‌آرم و سعی می‌کنم برسونمش به شیشه‌ی عینکم، می‌دونم نمی‌شه ولی دوست دارم امتحانش کنم. زیر چشمی به زبونم نگاه می‌کنم که چه تلاشی داره می‌کنه، یاد اون قسمت بامزی می‌افتم و اون خره. بدجوری بوی بارون میاد و منم احساس می‌کنم باید برم دستشویی. یه کم جابجا می‌شم و چشمام رو می‌بندم، هنوز یه دقیقه نگذشته که با صدای جر خوردن درز شلوارم از اون حالت شبه رمانتیک در میام. وقتی پا می‌شم صدای قِل خوردن یه چیزی کفِ اتاق به گوشم می‌خوره، بی‌اختیار دستم می‌ره طرف نقاط سوق‌الجیشی‌ام. وقتی مطمئن می‌شم همه چی سر جاشه، لبخند ابلهانه‌ای می‌زنم و راه می‌افتم طرف آرامگاه ابدی. سر راهْ موبایلم رو از روی میز پیانوی خیلی گرونم برمی‌دارم و یه نگاهی به نت‌هایی که وسطش اموتیکـون گذاشتم می‌اندازم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دارم تمرکز می‌کنم و از تهِ دلْ زور می‌زنم که یکی اس‌ام‌اس می‌زنه کدوم گوری هستی، یه ساعته من‌ رو کاشتی. همین‌جوری که زل زدم به کاسه‌ی توالت، می‌نویسم گور پدرت عزیزم و به زور زدنم ادامه می‌دم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-4207469945359905274?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/4207469945359905274/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=4207469945359905274' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/4207469945359905274'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/4207469945359905274'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/06/blog-post_07.html' title='آرامگاه ابدی'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-1574048701568550929</id><published>2008-06-05T11:12:00.003+04:30</published><updated>2008-06-05T12:16:19.589+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کوتاه‌نوشت'/><title type='text'>تعطیلات</title><content type='html'>- وبلاگ چیه، تو مایه‌های فیس‌بوکه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[دانشجوی کارشناسی ارشد مخابرات، دارای پذیرش برای Phd از دانشگاه‌های معتبر کانادا]&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-1574048701568550929?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/1574048701568550929/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=1574048701568550929' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1574048701568550929'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1574048701568550929'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='تعطیلات'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-5074771985184571265</id><published>2008-05-29T14:33:00.004+04:30</published><updated>2008-05-29T14:44:29.556+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان‌شناسی'/><title type='text'>زبان و ذهن</title><content type='html'>«برای بحث درباره‌ی نقش روساخت در تعیین معنی، جمله‌هایی نظیر John is tall for a pigmy را در نظر بگیرید. در این جمله از پیش انگاشته می‌شود که John یک pigmy است و pigmyها قد کوتاهی دارند. با توجه به اطلاعاتی که از قبیله‌ی واتوسی (که قبیله‌ای بلندقد در شرق آفریقا هستند) داریم، کاربرد جمله‌ی John is tall for a Watusi غیرطبیعی می‌نماید. حال توجه کنید که وقتی واژه‌ی even را در جمله‌ی مذکور به کار ببریم، چه اتفاقی می‌افتد. کاربرد even پیش از John، جمله‌ی Even John is tall for a pigmy را به وجود می‌آورد. در این جمله نیز کوتوله بودن John و کوتاهی قد کوتوله‌ها از پیش انگاشته می‌شود. اما اکنون به جمله‌ی John is tall even for a pigmy توجه کنید. در این جمله چنین پیش انگاشته می‌شود که پیگمی‌ها قد بلندی دارند. بنابراین با توجه به اطلاعاتی که از قضایا داریم، این جمله در مقایسه با جمله‌ای مثل John is tall even for a Watusy که کاملا قابل قبول است،‌ غریب می‌نماید. آنچه می‌خواهم بگویم این است که جایگاه even در جمله‌ی John is tall for a pigmy تعیین‌کننده‌ی پیش‌انگاشته‌ی اندازه‌ی متوسط قد پیگمی‌هاست.» &lt;br /&gt;----------------------------------------&lt;br /&gt;این چیزهایی که این بالا خوندید بخشی بود از کتاب «زبان و ذهن» (Language &amp; Mind) اثر نوام چامسکی، ترجمه‌ی کوروش صفری. تقریبا همه‌ی ما به مزخرف شنیدن از در و دیوار و مقامات عظما و غیر عظما عادت کرده‌ایم. اما اینجا بحثِ محتوای کلام نیست، بحثِ کندذهنی ملّت عادی در به کار بردن ساده‌ترین مفاهیمه. من اعتقاد راسخ دارم که کسانی‌که غلط‌ املایی یا نگارشی ناجور دارند، فارغ از میزان تحصیلات یا طبقه‌ی اجتماعی، فاقد شعور و کندذهنند. به خصوص اگه اشتباهاتشون رو بهشون گوشزد کنی ولی باز هم قادر به اصلاحش نباشند و از اون بدتر فکر کنند که این قضیه مسئله‌ی مهمی نیست. &lt;br /&gt;یکی از مشکلات مشخص که زیاد هم به اون برخورد می‌کنیم، همین کاربرد قیدها و نقششون در معنای جمله‌هاست. همه می‌دونیم که اغلبِ مجری‌های صدا سیما از بی‌سوادترین و بی‌شعورترین موجوداتند، اما فکر می‌کنم هیچ‌کس به اندازه‌ی خیابونی [بزرگ‌ابله دو عالم]، زبان فارسی رو به گند نکشیده باشه. من تا حالا ندیدم حتی یک بار هم «حتی» رو درست به کار ببره، البته انتظار بیشتری هم ازش نمی‌ره. به چند نمونه که عیناً از دُرافشانی‌های این مردک انتخاب شده و مصداقی از مسئله‌ی مطرح شده در پاراگراف اوّله توجه کنید: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* «منچستر تو این فصل تونسته آرسنال، چلسی، لیورپول و حتی تاتنهام رو ببره»: این جمله این معنی رو القا می‌کنه که تاتنهام تیم قوی‌تری نسبت به  چلسی و آرسناله و بردنش کار سخت‌تریه.&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;* «فرانک ریکارد که سابقه‌ی مربیگری تو تیم‌های بزرگی مثل تیم ملی هلند و حتی اسپارتا روتردام رو داشته، امسال در بارسا موفق عمل نکرده»: با توجه به جمله، اسپارتا روتردام باید تیم بزرگ‌تری نسبت به تیم ملی هلند باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* «تو این نیمه هم باید منتظر حرکات تکنیکی و فوق‌العاده‌ی کریستیانو رونالدو، رونی و به خصوص مایکل کریک باشیم»: برداشتی که یه بیننده از این جمله باید بکنه اینه که کریک نسبت به رونالدو و رونی خیلی تکنیکی‌تره. من واقعا نمی‌فهمم روی چه حسابی و چه طوری این جمله‌ها از دهان این مردک خارج می‌شه. احتمالا غیر از کندذهنی، بی‌سوادی و آشنا نبودن به معنی کلمه‌هایی مثل «حتی» و «به خصوص» باید دلایل ریشه‌ای‌تری هم داشته باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; به هر حال این‌ها فقط نمونه‌های کوچکی از اشتباهات مضحک خیابونی فقط در همین استفاده‌ی نابجا از کلماتیه که معنی‌ا‌ش رو نمی‌دونه. نفر دوم در این شاهکارها پیمان یوسفیه، که توی یکی از بازی‌ها اعتقاد داشت کفه‌ی ترازو به نفع تیم پرسپولیس برگشته. و خب نمی‌شه بهش خرده گرفت که چه‌طور فرق برگشتن ورق رو با سنگینی کفه‌ی ترازو نمی‌دونه ولی سعی داره ازش استفاده کنه. حدس می‌زنم این‌ها از اون بچه‌هایی بودند که دستشون رو می‌ذاشتن روی کلمات و ترکیبات تازه و زور می‌زدند که معنی‌اش رو به یاد بیارن یا واسه امتحان زبانشون &lt;strong&gt;لغت&lt;/strong&gt; حفظ می‌کردند. فکر می‌کنم این‌ها چیزهاییه که به راحتی می‌شه از پایه و توی نظام آموزشی اصلاحش کرد. بعدا بیشتر در مورد این اشتباهات احمقانه که به طور رسمی به بچه‌ها آموزش داده می‌شه خواهم نوشت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-5074771985184571265?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/5074771985184571265/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=5074771985184571265' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5074771985184571265'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5074771985184571265'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/05/blog-post_29.html' title='زبان و ذهن'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2006410199030222999</id><published>2008-05-19T10:16:00.001+04:30</published><updated>2008-05-21T20:09:04.034+04:30</updated><title type='text'>نوآوری</title><content type='html'>دانش‌آموز مبتکر بسیجی برای نخستین بار موفق به طراحی و تولید اولین هواپیمای بدون بالِ جهان شد. این هواپیما که قادر به انجام عملیات سمپاشی و کودریزی به صورت توام می‌باشد با تغییرات جزئی قادر به حمل موشک‌های بالستیک دوربرد و کلاهک‌های‌ هسته‌ای و نیمه‌هسته‌ای نیز خواهد بود. گفتنی‌ است تکنولوژی ساخت این هواپیما کاملا بومی بوده و تنها کشورهای جیبوتی و جزایر سلیمان پیش از این نمونه‌های مشابهی را عرضه کرده بودند که بحمدلله با شکست سنگینی مواجه شدند. به گزارش سرویس علمی خبرگـزاری فـارس، این هواپیما که صرفه‌جویی عرضی زیادی در باندهای هوایی کشور به دنبال خواهد داشت از ویژگی‌های نانو آیرودینامیکی بالایی برخوردار است. پیش‌بینی می‌شود با تولید انبوه این هواپیما در پایگاه‌های مقاومت، رقابت سختی در عرصه‌های تنگاتنگِ بین‌المللی صورت گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این جوان مومن و معتقد پیش از این موفق به دریافت چندین مدال رنگارنگ، در اوزان مختلفْ از جشنواره‌ها‌ی اختراعات و اکتشافات محلّی و برون‌مرزی شده است.&lt;br /&gt;از دیگر اختراعات و ابداعات این مبتکر خلاق می‌توان به باطری قلمی دوگانه‌سوز،  دستگاه ایجاد کننده‌ی جای مُهر استاندارد با نشانگر زمانِ تعویض (تطبیق‌پذیر با پیشانی‌های صاف و پُرچروک)، ساعت رومیزی پُرتابل، دستگاه رادار مین‌یاب برای مصارف خانگی، ترمز ABS دیجیتال برای بولدوزر و گریدر، کنترل از راه دور قالپاقِ پراید*، تسبیحْ‌چرخان با روتور قفسه‌سنجابی، نانو چماق‌های پرورشی، شبیه‌ساز یابو در ابعاد مختلف و ... اشاره کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتنی است نامبرده دارای دکترای افتخاریِِ مهندسیِ فرهنگی و جنبش نرم‌افزاری بوده و به تازگی کمربند زرد خود را در رشته‌ی فول‌کیک‌بوکسینگ با نمره‌ی ممتاز کسب کرده‌است. وی حافظ کُلِّ بحارالانوار است و بارها در سایر زمینه‌های مختلف، افتخار‌آفرینی‌های متعددی را بروز داده‌است. او همچنین از پیشگامان فن‌آوریِ کیهان (KT) در سطح کشور بوده و مقالات فراوانی را در این مورد صادر کرده است. وی ضمن ردّ شایعات محافل صهیونیستی در مورد اختراع موکَنِ دیجیتالِ اسلامی توسط وی، تصریح کرد تا به ثمر رساندن آرمان‌های جنبش پشم‌افزاری در سطح جهان، دست از ارزش‌های مقدس و مواضعِ حساس خود بر نخواهد داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;اخبار مرتبط:&lt;/span&gt; &lt;a href="http://pelkamad.blogspot.com/2008/01/blog-post_11.html"&gt;افتتاح اولین فرودگاه سرپوشیده‌ی کشور&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-------------&lt;br /&gt;* &lt;span style="font-style:italic;"&gt;کپی‌رایت: آزموسیس&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2006410199030222999?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2006410199030222999/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2006410199030222999' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2006410199030222999'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2006410199030222999'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/05/blog-post_19.html' title='نوآوری'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-6731324662113931653</id><published>2008-05-16T18:16:00.001+04:30</published><updated>2008-05-16T18:18:39.138+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کوتاه‌نوشت'/><title type='text'>ره‌نمود</title><content type='html'>مقام معظّم در بازدید از نمایشگاه صنایع الکترونیک با طرز کار مدار داخلی آپ‌اَمپ و نقش طبقات تقویت‌کننده‌‌ی دیفرانسیل میانی و نحوه‌ی طراحی مدار اشمیتْ تریگر برای اسیلوسکوپ‌های چند گیگاهرتزی آشنا شدند و رهنمودهای لازم را صادر کردند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-6731324662113931653?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/6731324662113931653/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=6731324662113931653' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/6731324662113931653'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/6731324662113931653'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/05/blog-post_16.html' title='ره‌نمود'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-3742344612130545577</id><published>2008-05-10T12:50:00.002+04:30</published><updated>2008-05-10T13:05:10.977+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کوتاه‌نوشت'/><title type='text'>نظر کارشناسی</title><content type='html'>- یه کیلو بایت بیشتره یا یه کیلو سیب؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* بچه گیر آوردی؟ ‌معلومه؛ یه کیلو بایت. چون یه کیلو بایت می‌شه 1024 بایت ولی یه کیلو سیب می‌شه هزار تا سیب.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-3742344612130545577?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/3742344612130545577/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=3742344612130545577' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/3742344612130545577'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/3742344612130545577'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/05/blog-post_10.html' title='نظر کارشناسی'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-8911493555093011904</id><published>2008-05-04T14:04:00.005+04:30</published><updated>2008-05-04T14:22:40.660+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خجالت'/><title type='text'>پوسته موز</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_j504ob8sywQ/SB2FpXvlzCI/AAAAAAAAABA/2yW2A8k2A1w/s1600-h/moz.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://2.bp.blogspot.com/_j504ob8sywQ/SB2FpXvlzCI/AAAAAAAAABA/2yW2A8k2A1w/s320/moz.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5196456490850176034" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من بر خلاف چیزی که ممکنه به نظر برسه به شکل وحشتناکی خجالتی‌ام، و این قضیه تو مکان‌های عمومی یا در برخورد با کسانی‌که کمتر می‌شناسم به اوج می‌رسه. کلّی ماجرا و خاطره از این خجالتی بودن دارم ولی یکیش هست که اوج مظلومیت و بدبختیه، یه جورایی هم کمدی درام.&lt;br /&gt;فکر می‌کنم سال 71 بود که پسردایی‌‌ام (حمید) از کوه پرت شده بود پایین و حسابی داغون شده بود و یادمه انگار صورت و زبونش یه چارده پونزده تایی بخیه خورده بود. هم زمان با همین قضیه، عروسیِ یکی دیگه از فامیل‌هامون هم بود. خلاصه ما رفتیم خونه‌ی دایی و از اونجا مامان و بقیه رفتند عروسی ولی من چون حالشو نداشتم گفتم همین جا می‌مونم. اون موقع، زمان وفور موز بود. و هر کس می‌اومد عیادت یه پلاستیک موز هم دستش بود. زن‌دایی‌ام اومد یه موز به من داد که کوفت کنم. منم موز مربوطه رو خوردم و چون سطل آشغالشون یه جای دیگه بود من پا نشدم پوسته‌شو بندازم دور. کم کم خیل عیادت‌کنندگان می‌رسیدند و من هم از اینکه همین‌جوری پوسته موز به دست اونجا نشسته بودم خجالت می‌کشیدم. دیگه حتی روم نمی‌شد پوسته‌ موز لعنتی رو بندازمش دور و مونده بودم که چه‌ بلایی سرش بیارم. آخرش یواشکی گذاشتمش زیر پام و چارزانو نشستم روش. یکی دو ساعتی گذشت و من همچنان با اعتماد به نفس روی پوسته موز نشسته بودم و کم کم متلاشی شدنشو احساس می‌کردم. یواش یواش موقع شام شد و ملّت هی به من می‌گفتن که برم شام بخورم ولی من اصرار داشتم که سیرم و عصر یه ته‌بندی کردم. و البته قیافه‌ام داد می‌زد که دارم خالی می‌بندم. دلم از گشنگی ضعف می‌رفت و پوسته موز بیچاره هم اون زیر داشت تجزیه می‌شد. بدنم داغ شده بود و ماتحتم خیس عرق. مطمئنم اگه موز هم به همون شیوه‌ی جوجه شدنِ تخم‌مرغ به عمل میومد، من بعد از اون همه مدت از شاخه‌های درختش آویزون بودم. کمرم  و زانوهام از بس بی‌حرکت مونده بود خشک شده بود. &lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_j504ob8sywQ/SB2G-nvlzDI/AAAAAAAAABI/SKv-wxxQr6s/s1600-h/moz2.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://3.bp.blogspot.com/_j504ob8sywQ/SB2G-nvlzDI/AAAAAAAAABI/SKv-wxxQr6s/s320/moz2.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5196457955434023986" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اون شب یه توفیق اجباری هم نصیبم شد و اولین مسابقه‌ی والیبال عمرم رو به طور کامل دیدم. &lt;br /&gt;یادمه تلویزیون داشت فینالِ والیبال قهرمانی جهان بین فکر می‌کنم روسیه و کوبا رو پخش می‌کرد. من همین‌جوری بغض کرده‌بودم و داشتم والیبال می‌دیدم. اون موقع واسه من فقط فوتبال معنا داشت و همین هم به ناراحتی‌ام اضافه می‌کرد. نمی‌دونم تو این هاگیر واگیر مثانه‌ی بی‌صاحبم چه‌طوری پر شده بود. دست‌هامو مشت کرده بودم و گذاشتم بودم روی شیر فشارشکن که یهو فوران نکنه. دیگه گشنگی یادم رفته بود و با هر سرویسی که دو تیم می‌زدند من فشار بیشتری به نقاط حساس می‌آوردم. حدس می‌زنم سفیدی چشمام لیمویی رنگ شده بود. گیم پنجم دیگه طاقتم طاق شد و زدم زیر گریه. همه اومدن می‌پرسیدن که چته. منم می‌گفتم واسه‌ی حمید ناراحتم. هر چی می‌گفتن پاشو صورتت رو بشور می‌گفتم نه دلم نمیاد. &lt;br /&gt;بالاخره حوالی ساعت دوی نصفه‌شب بود که مامانم‌اینا اومدن دنبالم. و من تو یه غافلگیری پوسته‌ موز رو گذاشتم توی لباسم و دویدم رفتم سوار ماشین شدم. البته چون پام خواب رفته بود یکی دو باری نزدیک بود کلّه‌پا بشم ولی به هر بدبختی‌ای که بود خودم رو از اون مخمصه نجات دادم. صدای دایی و زن‌دایی‌ام رو می‌شنیدم که از مهربونی و دلرحمی من و اینکه از عصر تا حالا یه گوشه کز کردم و نشستم و از ناراحتی لب به هیچی نزدم تعریف می‌کردن. وقتی رسیدیم خونه یه نگاه تنفر‌آمیز به پوسته موز آش و لاش کردم و انداختمش توی سطل آشغال و با کلّه رفتم دستشویی. هنوز که هنوزه هر وقت موز می‌خورم، بی‌اختیار یاد اون پوسته موز کذایی می‌افتم و کلیه‌هام درد می‌گیره.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-8911493555093011904?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/8911493555093011904/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=8911493555093011904' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8911493555093011904'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8911493555093011904'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title='پوسته موز'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_j504ob8sywQ/SB2FpXvlzCI/AAAAAAAAABA/2yW2A8k2A1w/s72-c/moz.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-1922830789044185629</id><published>2008-04-24T12:19:00.001+04:30</published><updated>2008-05-17T13:12:58.553+04:30</updated><title type='text'>مدرنیته</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_j504ob8sywQ/SBA8FHvlzBI/AAAAAAAAAA4/z4cNjiWbw8g/s1600-h/naghashi.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://4.bp.blogspot.com/_j504ob8sywQ/SBA8FHvlzBI/AAAAAAAAAA4/z4cNjiWbw8g/s320/naghashi.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5192716429033851922" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;با دیدن نقاشی بالا اولین چیزی که نظرتان را جلب می‌کند چیست؟ به نظر شما خالق اثر چه ایده‌ای در ذهن داشته است؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگرچه پاسخ به سوال‌های بالا از لحاظ تئوریک چندان دشوار به نظر نمی‌رسد اما کارکرد دیدگاه پراگماتیک به نحوی چالش‌برانگیز است که وسوسه‌ی ورود به آن اجتناب‌ناپذیر می‌نماید.&lt;br /&gt;ساده‌انگارانه‌ترین برداشت از نقاشی فوق می‌تواند آن را به تبلیغ کودک‌پسندانه‌ای از محصول جدید ایران‌خودرو -موتور پیکانْ‌جوانان روی دیویسشیش یا بالعکس- تعبیر کند، اما با اندکی توجه به مقوله‌ی «پدیدارشناسی نگاه» می‌توان تعابیر دقیق‌تری از نشانه‌ها و رمزگان‌های فراذهنیِ انگارپریشانه‌ی موجود در تصویر داشت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر چند به نظر می‌رسد اصلی‌ترین و بدیهی‌ترین ایده، نمایشِ آفات مدرنیسم و ماشینیزه شدن در زندگی امروز بشر به روشی کاملا بدیع و هنرمندانه باشد، اما هرگز نباید سَرنمون‌ها و آرمان‌های خلاقانه‌ی موجود در یک پدیده‌ی تصویری را محدود به برداشت‌های کلّی، مبهم و جهت‌اِنگار کرد. در واقع آنچه از نظام اندیشه‌سو تعبیر می‌شود با تاویل فراساختاری اثرْ علی‌رغم اشتراکات متعدد، ناهمگونی‌های مُتزایدی را نیز به همراه دارد. اگرچه اصالت هر پدیده را آفریننده‌ی آن رقم می‌زند، اما در واقع تمام طرح‌های مستقل اولیه در ایجاد شالوده‌ی اثرْ تاثیر غیرقابلِ چشم‌پوشی‌ای در ایجاد موقعیت خلق‌شده در اثر نهایی دارند. آثار موسیقایی نیز از این قاعده بالاجبار مستثنی نیستند.  هر چند در آنجا با نظام نشانه‌شناسیکِ دگرگون‌شده‌ای مواجهیم. به هر روی در ادامه سعی می‌شود به بررسی و تاویل برخی نشانه‌های ملحوظ امّا غیرملموس که به فهم بیشتر هنر انتزاعی و انتفاعی کمک شایان توجهی خواهد کرد بپردازیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ترکیبِ multi-colour در نقاشی فوق تنها برای ایجاد جذابیت‌های زودگذر بصری یا حتی القای سهل ممتنع‌گونه‌ی جواتیسم ایجاد نشده‌است. با کمی تامل می‌توان کُنسرواتوری از زرق و برق‌های دنیای صنعتی-هالیوودیِ غرب را در این چندرنگ‌پردازیِ هوشمندانه به وضوح نگریست. تداخل  فرا-مرزی رنگ‌ها و بستر قهوه‌ای موجود را می‌توان به راحتی به دنیای اشمئزازآور و کثافت‌زده‌ای تعبیر کرد که تنها بارقه‌هایی از امید در ابتدا و انتهای آن به شکل فرمالیته‌ای سوسو می‌زند.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساختار دودر خودروی موجود در تصویر را می‌توان به نوعی دودَریسم فرهنگی در جوامع مدرنیزه و فراموشی اولترا آلزایمریِ تمامی تعهدات اجتماعی یا به عبارتی «با اون همه قول و قرار و پیمون»ها خواند. و یا به عبارتی دیگر این دو در نشانه‌هایی از ورودی سرخ‌رنگ و شاداب به دنیای فوق‌الذکر و خروجی خاکستری از آن با نوعی خمودگی است که دستگیره‌ها به تصویر می‌کشند. و این همان پشت کردن به بهشتی موعود در فضایی آکنده از آلاینده‌های فوق سنگین است. ابعاد ورودی اندکی بزرگ‌تر از ابعاد خروجی تصویر شده تا تاکیدی باشد بر آنانی که حتی مجال خروج بأیّ نحو کان را نمی‌یابند و در واقع خود در حلقه‌ی بسته‌ و لابیرنت‌گونه‌ی دود و آلودگی پیرامون گرفتار می‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما شاهکار اصلی در بخش انتهایی تصویر که مواجهه‌ی نابرابر بشریت با هجوم همه‌‌جانبه‌ی مدرنیته را نمایان می‌سازد متجلّی است. انسانی که به شکل دلهره‌آوری در زیر چرخ‌های ویرانگر تجدّد له شده است در حالیکه مغزش متلاشی شده همچنان به راه خود در سراشیبی سقوط ادامه می‌دهد. دامنه‌ی این تلاشی ذهنی یک پایه از ورودْممنوع‌های قلبی، احساسی و سنّت‌گرا را با خون خود آبیاری می‌کند. حال پدیدآورنده ما را با این سوال تنها می‌گذارد که پایه‌ی دیگر چه نقشی را ایفا می‌کند. هر چند ماشین نابودگر همچنان می‌تازد و هیچ کس جز با نگاهی مایوسانه توانایی نگریستن به این صحنه را ندارد. و این نشانه‌ی بسیار مشهودی از یک گزاره‌ی روایی درباره‌ی خشونت است، خشونتی همه‌گیر و لاینقطع. گذر از نبایدها و افتادن به درّه‌ی تباهی‌ها، فرجامی بهتر از حمل با جرّثقیل ماورایی که البته می‌تواند راهی برای رهایی روح باشد نخواهد داشت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-1922830789044185629?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/1922830789044185629/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=1922830789044185629' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1922830789044185629'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1922830789044185629'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/04/blog-post_24.html' title='مدرنیته'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_j504ob8sywQ/SBA8FHvlzBI/AAAAAAAAAA4/z4cNjiWbw8g/s72-c/naghashi.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-3749783579176286207</id><published>2008-04-10T13:07:00.005+04:30</published><updated>2008-04-10T13:15:24.767+04:30</updated><title type='text'>Give me my fiancee to go</title><content type='html'>ای نامه که می‌روی به سویش * از جانب من بسَگ تو روحش&lt;br /&gt;ای نامه که می‌روی به پیشش * از جانب من بچیز به ریشش&lt;br /&gt;ای نامه تو بهترین سر آغـــــــاز * قد و بالای تو رعنا رو کنم ناز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام. چون گفته‌بودی کمی عاشقانه‌تر و شاعرانه‌تر نامه‌هایم را آغاز کنم، من هم امتثال امر کردم البته به نظرم باز هم این روحیه‌ی طنزآمیز و بچّه‌باحالم کار دستم داد. بگذریم. راستش هر چه گشتم شعری که به رنگ چشم‌هایت بخورد پیدا نکردم، حتی اِبی هم افاقه نکرد. به نظرم اگر لنز عسلی یا آبی بگذاری بد نیست. قول می‌دهم دفعه‌ی دیگر «شازده خانوم قابل باشم» را جوری که به تو [بَر]بخورد با دست‌هایم که به شکل رفت و برگشتی قلبی را در فضا تصویر می‌کنند، برایت دکلمه کنم. می‌دانی که ادبیات تطبیقی‌ام خوب است. در ادامه سعی می‌کنم در لابلا‌ی بیانات سیاسی-انتقادی‌ام به سوال‌هایی که از ضمیر پرسشگرت نشات می‌گیرد هم جواب بدهم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بانوی آلرژیست من، چرا فکر می‌کنی من حزبلْ‌مخفی‌ام؟ بابا به قرآن جای مُهر را روی پیشانی قرار می‌دهند، این چیزی هم که روی بازویم می‌بینی جای واکسن آبله است که از عنفوان طفولیتم به یادگار مانده نه جای مهر. آخر کارت اهدای خون چه ربطی به  ثبت نام برای عملیات استشهادی دارد؟ دکتر عبّاسی هم اسم پزشکِ آنجاست. کاری به دکترین و این جور زرت‌وپرت‌ها ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کدبانوی عزیزم، تخم‌مرغ را نمی‌شود سرخ کرد آن هم با پوست، کاری هم به استفاده نکردن از‌ روغن سرخ‌کردنی ندارد. حالا اگر بادمجان بود...اوم آن هم نمی‌شود. در ضمن آن شب که همبرگرها را گاز زده‌بودی و توی کاغذش چرخانده بودی، فهمیدم ولی به روی خودم نیاوردم. فقط بی‌زحمت دفعه‌ی بعد آدامست را ته کاغذ جا نگذار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گل شب‌بوی من، کمی بیشتر به خودت برس. فکر می‌کنم با شامپو سیر پرژک مسواک نزنی بهتر باشد. استفاده از دَم‌باریک به جای موچین هم به پوست لطیفت آسیب می‌زند، باور کن. می‌ترسم فردا زبانم لال، کارت به ارّه مویی هم بکشد. درست است که رنگ سفید هم مُد شده، ولی بدی لاک غلط‌گیر این است که با اَستون پاک نمی‌شود. بنفشِ پرمنگناتْ‌پتاسیمی هم جیغ نیست چندان. راستی گفتم پرمنگنات، یادم افتاد که من از بچگی عاشق تتراکلرید کربن و فنول فتالئین بودم. راستش قصدم به رخ کشیدن معلومات شیمیایی‌ام نیست، می‌خواستم نقبی بزنم به مجهولات فیزیکی‌ام که نشد. رُک‌تر بگویم می‌خواهم بدانم از چه چیز آن پسره با آن استیل دویدن علی‌موسوی‌وارش خوشت آمده. وقتی بالاتنه‌اش را مثل سیمائو سابروسا جلو می‌دهد، من را یاد گربه‌خلاف‌های تام و جری می‌اندازد بیشتر. توضیح بیشتری نمی‌دهم ولی به نظرم شخصیتش دقیقا مطابق با این یارویی است که هولدن عزیز این‌جوری توصیفش می‌کند:&lt;br /&gt; &lt;p&gt;&lt;p dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;"He was doubtless the biggest bas-tard that ever went to Pencey, in the whole crumby history of the school. He was always going down the corridor, after he'd had a shower, snapping his soggy old wet towel at people's as-ses. That's exactly the kind of a guy he was." &lt;/p&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;خب بی‌خیالش. یاور همیشه مومنم، می‌دانی که دیری‌است که از خانه‌خرابان جواتم... این‌جوری نگاهم نکن، داریوش خیلی وقت است که ترک کرده. در ضمن اعتیاد به طُرُق سمعی‌بصری منتقل نمی‌شود. پس نازک‌نارنجی نباش. آره اصلا می‌خواستم بگویم غیر از گنجیشک‌لالا و رادیو پیام چیزهای دیگری هم شنیده‌ام. اگر فکر می‌کنی باکلاسم می‌کند، اِمپیتیری‌پلیر هم می‌خرم و باهاش نوارخالی گوش می‌دهم، یا حتی تابستان‌های مادرید پادشاه کولی‌ها را. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببخشید سرت را درد آوردم. قرص صورتی‌هایی که شبیه اسمارتیز است بروفن است و آن خط‌دارها استامینوفن، اشتباهی نخوری... هاهاها خواستم پایان نامه‌ام هم طنزآلود باشد. به دل نگیر، به معده بگیر البته قبلش سایمتیدینی چیزی... باشد قبول، دیگر طنّازی نمی‌کنم می‌ترسم بالا بیاوری، البته اگر متوکلوپرامید... [هوووووووق].&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-3749783579176286207?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/3749783579176286207/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=3749783579176286207' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/3749783579176286207'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/3749783579176286207'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/04/give-me-my-fiancee-to-go.html' title='Give me my fiancee to go'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-4785584776460424007</id><published>2008-04-02T13:03:00.004+04:30</published><updated>2008-04-02T14:45:16.438+04:30</updated><title type='text'>اندکی تامل در یک شاهکار</title><content type='html'>سرانجام سریال مرد هزار چهره یا بهتر بگویم شاهکار هنری‌ای که از مهارت به نقاشی‌های کمال‌الملک و از ظرافت به مینیاتورهای استاد فرشچیان و از لطافت به شعر سهراب پهلو می‌زند به انجام رسید یا آن‌گونه که همه‌ می‌دانیم و سال‌ها شاهد آن بوده‌ایم با دستپاچگی به انجامش رساندند. به راستی‌که در طی این چندین‌ده‌ها قرنی که از درگذشت حافظ می‌گذرد هیچ کس این‌گونه نتوانسته بود پرده‌های تزویر و ریا را در هم بشکافد و پته‌ی سالوسان فرصت‌طلب را این‌چنین به روی آبِ از جوی رفته‌ی  بی‌آبرویان بریزد. و مطمئن باشید که استاد مهران مدیری، این برادرانِ کوئن سینمای ایران و تارکوفسکی نو پای سینمای جهان، هم به خوبی از این حقیقت آگاه بود وگرنه این گونه هوشمندانه مسعود شصت‌چی را از اهالی شیراز انتخاب نمی‌کرد. اجازه بدهید از این سریال به «انقلاب مدیریته» یا به زعم دیگر یک «مهرانیسم فرهنگی» در تلویزیون جمهوری‌اسلامی یاد کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گمانم ضرغامی بسیار دیر متوجه شد که چگونه با دست خود آتش به خرمنِ پنبه‌‌ی استبداد زده‌است. هر چند فکر می‌کنم هر بچه‌ی دبستانی یا هر کودکی که اندکی لب‌خوانی می‌دانست، می‌توانست بفهمد که تغییر نام  ناشیانه‌ی همسر مسعود، از مریم به سحر به هنگام پخش سریال به چه دلیلی این‌گونه مجاهدانه انجام شده و به خورد خلق داده می‌شود. اما افسوس یا بهتر بگویم هزاران بار شکر که تیغ سانسورچیان تنها به ظاهر کارگر است و نه به معنی. مطمئنم اگر می‌توانستند نام شصت‌چی را هم که زیرکانه یادآور بی‌گناهان لاتقدیری بود که در خفقان سال‌های سیاه دهه‌ی شصت به بایگانی تاریخ و زیرزمین‌های نمناک سپرده شده‌بودند هم تغییر می‌دادند. اما سپاس که عقل ناچیزشان به این مسائل قد نمی‌دهد. فکر می‌کنم در این چند روزه دوستان فرهیخته‌ام در اقصی‌نقاط جهان که بعضی به خاطر تبعید ناخواسته و دوری از وطن حتی موفق به دیدن یک دقیقه از این مجموعه نشده‌اند، دلسوزانه و به قدر کافی به تبیین، توضیح و بازنمایی سمبول‌های نمادین در این مجموعه برای عوام‌زدگان ظاهربین پرداخته‌اند. هر چند نکات نه چندان کم‌اهمیتی هم مغفول مانده که مطمئنا به زودی به آن‌ها پرداخته خواهد شد. &lt;br /&gt;به راستی انتخاب نروژ از بین این همه کشور جز برای اشاره به قضیه‌ی استا‌ت‌اویل چه مفهومی می‌توانست داشته باشد. بی‌سوادی مردی میانسال جز طعنه‌ای تلخ به ساز و کار نهضت سوادآموزی و در راس آن جناب قرائتی اشاره به چه چیزی می‌تواند باشد. یا تمساح‌ها‌یی که خون مستضعفان را می‌مکند و استادانه از پشت پرده همه چیز را هدایت می‌کنند شما را به یاد چه می‌اندازد. البته ظاهرا تعدادی از دوستان تمساح را استعاره از کوسه گرفته‌اند که مطلقاً اشتباه و دقیقاً در نقطه‌ی مقابل مفهوم اصلی قرار دارد. سخنرانی نقش اول سریال با عینکی گرد که شباهتی انکارناپذیر با عینک امامی کاشانی دارد آن هم در قسمتی که در روز جمعه پخش می‌شود هرگز تصادفی نیست. سرکوب امیال غریزی دختربچگان معصوم که چاره‌ای جز روی آوردن به خشونت و فحــشا و سرانجام «فراربازی» ندارند به خوبی تصویر شده است. قتل‌های زنجیروار و  فرار عمّال ظاهری به دستشویی و حمام همه و همه نشانه‌ی یک طنز تلخ واقعگرایانه و عصیان‌زده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازی زیرپوستی مهران مدیری در سکانس پایانی که آیینه‌ی تمام‌نمای بغض فروخفته‌ی [یا به تعبیری فروخورده] یک ملت در بیدادگاهی ساختگی است، نوید ظهور یک آلن دولِن دیگر را در عرصه‌ی کمدی سیاه یا ژانر نوآر سینمای جهان می‌دهد. هر چند بعید می‌دانم که دیگر چنین اشتباهاتی از سوی مقامات بلندپایه‌ی صداسیما و شخص سردار ضرغامی تکرار شود اما قطعا این مجموعه، پایان راه روشنفکری و روشنگری در میان هنرمندان آزادمرد نخواهد بود. باشد که چنین باشد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-4785584776460424007?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/4785584776460424007/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=4785584776460424007' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/4785584776460424007'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/4785584776460424007'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/04/blog-post_02.html' title='اندکی تامل در یک شاهکار'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2565772470119583881</id><published>2008-03-30T13:19:00.008+04:30</published><updated>2008-03-30T17:18:59.460+04:30</updated><title type='text'>درد اشتیاق</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق&lt;br /&gt;ساکن شود، ندیدم و مشتاق‌تر شدم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/200106.mp3"&gt;[بشنوید]&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2565772470119583881?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2565772470119583881/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2565772470119583881' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2565772470119583881'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2565772470119583881'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/03/blog-post_30.html' title='درد اشتیاق'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-7396483731018549942</id><published>2008-03-22T14:50:00.001+04:30</published><updated>2008-03-22T14:54:26.389+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گلواژه'/><title type='text'>صید سودازده</title><content type='html'>مادر گبر فلک را باید،&lt;br /&gt;شوی دیگر یابیم.&lt;br /&gt;تا هر آن چیز که در کنج دل انبار شده‌است&lt;br /&gt;به برون پرتابیم.&lt;br /&gt;ور چنین سخت و ثقیل است تو را درک رموز&lt;br /&gt;شیر خود خورده و کشک دگری می‌سابیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من از آن روز که گندم‌ها را &lt;br /&gt;رَندُمانه به سر آینه می‌پاشیدم،&lt;br /&gt;تک‌تک پنجره‌های دلتان &lt;br /&gt;با سرانگشتِ محبت‌زده‌ام، باز می‌کاشیدم.&lt;br /&gt;یا در آن حوض نگاه متلاطم‌شده‌ات&lt;br /&gt;جامه‌افکنده و مردانه و بی‌دست، نمی‌... &lt;br /&gt;[بی‌گمان گر مرضی بود مرا، درمان شد&lt;br /&gt;قیصرِ قلب و عروقِ نوسان‌یافته‌ام،&lt;br /&gt;همچو مثّانه‌ی قاروره‌وش فرمان شد]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به خداوند قسم، &lt;br /&gt;که سر سوزنی از عشق نمی‌پرهیزم.&lt;br /&gt;الک نامتلاشی شده‌ی ذهنم را &lt;br /&gt;گر به سرپنجه‌ی دل آویزم،&lt;br /&gt;به درون‌زردی و کوچک‌مغزی&lt;br /&gt;کمتر از تخمه‌ی بشْکسته‌ی آن خربزه‌ی جالیزم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پس چتر سیه‌فام شبق‌گونه‌ی تو&lt;br /&gt;نیست جز سیل فروخفته‌ی اشکم هوسی.&lt;br /&gt;در مَراتونِ خمِ خامِ خیالم با تو&lt;br /&gt;می‌نه‌کافی‌است مرا، هایله‌سیلاسی‌‌نفسی.&lt;br /&gt;ما دل‌افشرده‌ به رویای مقام تو و لیک&lt;br /&gt;«شاهبازان طریقت به مقام مگسی». &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آه افسوس که باز، &lt;br /&gt;شیر زنگاریِ گلواژه‌اَکَمْ باز شده‌است.&lt;br /&gt;تا دگر بار به خاموشی و عصیان‌زدگی،&lt;br /&gt;صید سودازده‌ی صاحبِ وبناز شده‌است. &lt;br /&gt;دزدِ گُل‌پرورِ آن قافله‌ی واژه‌کُشان، دوست نگشت؛&lt;br /&gt;تا شریک غم آنْ غافلِ اَنْ‌باز شده‌است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-7396483731018549942?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/7396483731018549942/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=7396483731018549942' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/7396483731018549942'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/7396483731018549942'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/03/blog-post_22.html' title='صید سودازده'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-3883694552549577093</id><published>2008-03-17T17:51:00.003+03:30</published><updated>2008-03-18T23:05:34.445+03:30</updated><title type='text'>تقدیم به خودم با عشق و نکبت</title><content type='html'>سلام رفیق قدیمی، دیرگاهی ‌است قلم در دست نمی‌گیری و آنچه از روی باد شکم و ورم لوزالمعده‌ات شعله می‌کشد را بر پیکر همچون برفْ سردِ کاغذ، گوهرافشانی [یا اگر خون آریایی و روح خلیجِ همیشه‌فارسی‌ات آزرده نمی‌شود، جوهرافشانی] نمی‌کنی. می‌دانم باکلاس شده‌ای و در مصرف علامت تعجب هم صرفه‌جویی می‌کنی. نیم‌فاصله‌ات هم قضا [یا شاید هم غذا] نمی‌شود. عکس‌هایت با کروات و عینک دودی را هم حتما راهی زباله‌دان تاریخ کرده‌ای. نکند به دستمال کاغذی هم می‌گویی کلینکس؟ نه، این یکی را باور نمی‌کنم. یعنی از همان روزی که اسپری خوشبوکننده‌ی دهانِ دوستت را زیرِ بغلت خالی کردی می‌دانستم که دم خروس [یا دُمب روباه] زیر ابر نمی‌ماند. به کسی نمی‌گویم که شبِ امتحان شیمی اول دبیرستان، دو فصل آخر را به خاطر دانیل‌استیل‌خوانی بی‌خیال شده‌ای. بگذار فکر کنند اشعار لورکا را می‌خواندی. آن روز که کتاب دیفرانسیل آپوستل [که کتاب کلفتی هم بود انصافاً] را سهوا‍ً [هه] روی پلّه‌ی خانه‌ی همسایه جا گذاشتی هنوز یادم هست. شبش هر چه سعی کردی نتوانستی قضیه‌ی تالس را به روش دوم اثبات کنی ولی ته دلت خوشحال بودی مثل همان دفعه‌ای که بالای کاردرکلاس کتاب ریاضی، یک علامت انتگرال دوگانه گذاشته‌ بودی و حتی دایره‌اش را هم که نمی‌دانستی به چه دردی می‌خورد ولی مطمئناً بر خُفونت کار می‌افزود فراموش نکرده‌بودی. تو هم از همان‌هایی بودی که وقتی بغل‌دستیشان هنگام قرائت قرآن به «بذَنْبهم» می‌رسید با آرنج به پهلویش سقلمه می‌زدند و قارپ‌قارپ می‌خندیدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فهمت از اقتصاد به کاریکاتور «غولِ گرانی» روی جلد گل‌آقا خلاصه می‌شد [و هنوز هم می‌شود] ولی با استفاده از ابزار «نقدینگی و توّرم»، سیاست‌های دولت را در «تعدیل اقتصادی» برای کودکان هم‌کلاسی بهت‌زده‌ات نقد می‌کردی. &lt;br /&gt;استعداد روشنفکری‌ات از همان سال 71 توی چشم می‌زد. هنوز فکر می‌کردی خواجه‌ شمس‌الدین به همان دلیل خواجه است که آغا محمدخان [آخر آن موقع شکل کلمه موجب ساختار و تاویل متن نمی‌شد]، اما به تقلید از شاملویی که فقط اسمش را شنیده‌بودی شعر نو می‌گفتی:‌ «ای دلی که سالی از روز داری، درودت باد. ای نهفته‌ شاد باشی، درودت باد»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته همیشه هم به این بدی نبود. یادت هست آن روزی که به خانوم‌ْپرورشی زیر لب گفتی که برود با ننه‌اش صله‌ی رحم کند و بچه‌ها به خاطر فحش ناجوری که بارش کرده‌بودی به هیجان آمدند چقدر حال کردی. مثل آن زمانی‌که عین خیالت نبود چند تا توپ خراب می‌شود ولی هیچ جوره از این‌که دروازه‌بان را لایی‌خور معرفی کنی دست نمی‌کشیدی. این هم قانون نانوشته‌ای بود که از لحاظ معنوی لایی دو تا حساب می‌شد، البته به محکمیِ «هَندِ گُل، گُله» و دعوا سر اینکه «کَت‌ْبست» بود یا نه هم نبود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن روزی که سر کلاس علوم پا شدی و خیلی جدی به خانم معلم گفتی که علاوه بر پلاتی‌پوس و ارنی‌تورنگ و اکیدنه یک پستاندار دوزیست [؟] دیگر هم می‌شناسی که اسمش «فیدوری» است و آن را توی کتابی که از پسرداییِ تیزهوشانمان گرفته‌ایم خوانده‌ایم و معلم بیچاره هم باور کرد و تو بلافاصله شستت را به علامت پیروزی برای کسی که شرط بسته‌بود خانم حوتیان را عمراً نمی‌شود سر کار گذاشت بلند کردی، می‌دانستم که می‌شود رویت حساب کرد.   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز هم در کفِ «مرا فتاده دل از کف، تو را چه افتاده‌است» گفتن‌هایت هستم. می‌دانم حالا هم می‌خواهی بگویی «من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند». باشد، قبول. می‌دانم که آدم‌ها عوض می‌شوند. ولی خواستم از یادت نرود آنچه که از دیده برفته. تو به هر حال که باشی نباید آن دوران سخت «جوادالائمه» بودن را فراموش کنی، شاید برگردد آن دوران، شاید هم همین الان برگشته ‌باشد. اگر هم دوست داری همان «چو فردا شود فکر فردا کنیمِ» سابق باش. دیگر عرضی نیست. قربانت، خودم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-3883694552549577093?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/3883694552549577093/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=3883694552549577093' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/3883694552549577093'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/3883694552549577093'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/03/blog-post_17.html' title='تقدیم به خودم با عشق و نکبت'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-8683068608563035965</id><published>2008-02-23T13:18:00.000+03:30</published><updated>2008-03-08T12:12:02.472+03:30</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;دلبر که جان فرسود از او، کام دلم نگشود از او&lt;br /&gt;نومید نتوان بود از او، باشد که دلداری کند&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-8683068608563035965?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/8683068608563035965/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=8683068608563035965' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8683068608563035965'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8683068608563035965'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/02/blog-post_23.html' title='...'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-7645279685181251349</id><published>2008-02-04T01:06:00.002+03:30</published><updated>2008-03-11T20:05:20.263+03:30</updated><title type='text'>نحس‌ترین سیزده</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_6Kw_Eg-SKwI/R6WZhq0q2QI/AAAAAAAAABs/FOue0yJgYA4/s1600-h/DSC000621.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_6Kw_Eg-SKwI/R6WZhq0q2QI/AAAAAAAAABs/FOue0yJgYA4/s320/DSC000621.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5162701351560075522" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify" dir="rtl"&gt;  &lt;br /&gt;صبح مثل همیشه قبل از هر کاری داشتم به وبلاگ‌های دوستان سر می‌زدم که با دیدن این خبر یکّه خوردم. اصلا نمی‌توانم باور کنم. "احمد بورقانی درگذشت". بورقانیِ دوست‌داشتنی. همان معاون مطبوعاتیِ‌ آن دوران خوش روزنامه خواندمان. روزهایی که به آینده امیدوار بودیم. روزهایی تکرار نشدنی. همان کسی که وقتی نتیجه‌ی انتخابات اعلام شد، بالا و پایین می‌پریدیم برای انتخاب شدنش. از معدود کسانی‌که به درست بودنش ایمان داشتم.&lt;br /&gt;اهل مرثیه‌سرایی نیستم مثل همگانی که منتظرند کسی برود تا از خاطراتش بگویند و از خوبی‌هایش. گریه‌ام گرفته، مثل همان روزی که گل‌آقا رفت. مصاحبه‌اش با منصور ضابطیان را هنوز نگه داشته‌ام. آدم تعجب می‌کند از ساده و خودمانی بودنش، از بزرگ‌مردی و بی‌ریاییش. وقتی مصاحبه را دوباره خواندم، انگار داغم تازه شد. می‌گفت خرافاتی نیستم ولی نمی‌دانم چرا روزهای سیزدهم ماه بدبیاری می‌آورم. اما این سیزدهم بهمن، فقط بدبیاری او نبود که بدبیاری همه‌ی ما بود. کار دیگری از ما ساخته نیست جز خواندن فاتحه‌ای و صبر خواستن برای همه‌ی کسانی‌که می‌شناختندش. روحش شاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نظیر خویش بنگذاشتند و بگذشتند&lt;br /&gt;خدای عزّ و جل جمله را بیامرزاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخش‌هایی از آن مصاحبه را تایپ کرده‌ام که شما هم بخوانید. مصاحبه‌ی جالب و متفاوتی است. احتمالا شما هم باحال و باصفا بودنش را مثل تمام کسانی‌که از نزدیک می‌شناختندش تصدیق می‌کنید. مصاحبه را منصور ضابطیان انجام داده و در آخر هفته‌ی روزنامه‌ی حیات نو در خرداد سال 80 چاپ شده است.&lt;br /&gt;------------&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;آخر هفته با احمد بورقانی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نمی‌شود با احمد بورقانی آشنا شد و او را دوست نداشت. یک متفکر اصلاح‌طلب و نماینده‌ی برگزیده‌ی مردم تهران در مجلس. در بحرانی‌ترین لحظات خنده از لبانش دور نمی‌شود، حتی در آن روزی که در اعتراضی خاموش از سمت معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد استعفا داد. گفت‌وگوی ما روز یکشنبه سیزدهم خرداد در محل کار او برگزار شد. آدم‌هایی که در آنجا مشغول کار بودند، مرتب مراجعه می‌کردند و او با لبخند پاسخشان را می‌داد. حتی کسی‌که برای ما چای آورد او را "احمدآقا" صدا می‌زد. در طول این گفتگو بورقانی پنج سیگار کشید و وقتی با اعتراض دوستانه‌ی من مواجه شد، گفت: «تو را به خدا ننویسی که من پنج تا سیگار کشیدم. همسرم پدرم را درمی‌آورد.» من هم مخصوصا این را نوشتم تا شاید بورقانی سیگار کشیدن را کنار بگذارد. به هر حال سلامت اصلاح‌طلبان، برای پیشبرد اصلاحات مهم است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- امروز سیزدهم خرداد 1380است و من از اینکه با شما گفت‌و‌گو می‌کنم بسیار خوش‌وقتم. می‌خواهم بدانم که...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بگذارید قبل از اینکه مصاحبه را شروع کنیم، یک چیز را درباره‌ی امروز بگویم. من شخصا آدم خرافاتی نیستم ولی نمی‌دانم چرا روزهای سیزدهم ماه بدبیاری می‌آورم. البته امروز تا این لحظه بدبیاری نیاورده‌ام و اتفاقا یک خوش‌بیاری هم آورده‌ام و آن اینکه اینجا نشسته‌ام و با شما مصاحبه می‌کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- می‌خواستم بدانم احمد بورقانی کی و در کجا به دنیا آمده است؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من در محله‌ی وحیدیه در شرق تهران به دنیا آمدم. سال 1338. آن موقع وحیدیه خارج از محدوده‌ی تهران بود ولی الان توی شهر است. آن منزل و اتاقی که در آن به دنیا آمدم هنوز پابرجاست. من پنج سال بعد از ازدواج هم در همان خانه ساکن بودم و بعد اندکی پایین‌تر خانه‌ای تهیه کردم و هنوز هم آنجا زندگی می‌کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; چند خواهر و برادر بودید؟&lt;/span&gt; هفت تا&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- و پدر چه کاره بود؟&lt;/span&gt;‌ بنّا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- علاقه به مطالعه از چه سال‌هایی به وجود آمد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از سال‌های 44-45 منطقه‌ی ما کم کم آباد شد و کانون پرورش فکری در ده قدمی منزل ما یک کتابخانه دایر کرد. در آن موقع که ما هیچ تفریحی به جز فوتبال بازی کردن و دنبال توپ دویدن نداشتیم، بلافاصله جذب کتابخانه‌ی کانون شدیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال دوم راهنمایی روزی پنج ریال پول‌توجیبی می‌گرفتم. از خانه تا مدرسه‌مان شش-هفت ایستگاه را پیاده می‌رفتم تا پنج‌ریالی‌ها را پس‌انداز کنم. پنج‌شنبه بعدازظهرها پیاده می‌رفتم&lt;br /&gt;تا خیابان شاه‌آباد که مرکز کتابفروشی‌ها بود. دو ریال برای برگشت با اتوبوس نگه می‌داشتم و بقیه را کتاب می‌خریدم. ناهار هم نمی‌خوردم. کتابفروشی‌ها را ذله‌ کرده‌بودم. کتاب را انتخاب می‌کردم و تازه شروع می‌کردم به چانه زدن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدت‌ها بود دوست داشتم کتاب "با کاروان حله" زرین‌کوب را بخرم. سی و پنج تومان بود و من به هر دری می‌زدم نمی‌توانستم این پول را جور کنم. با عمویم شرط بستم. آنقدر ذوق‌زده بودم که همان دقیقه‌ی اول باختم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- درستان چه‌طور بود؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;کلاس ما 41 نفر بود. 25 نفرمان رفوزه شدیم. این خبر خانواده و اهل محل را شگفت‌زده کرد. چون همه مرا یک بچه‌ی خیلی درس‌خوان می‌دانستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- سرتان به چی گرم شده‌بود که رفوزه شدید؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ورزش و البته شرارت‌های دوران نوجوانی. اینکه کت‌ و شلوار و پیرهن مشکی و کفش پاشنه‌خوابیده بپوشم و از خانه بزنم بیرون.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;- چرا دبیرستان خوارزمی نرفتید، فکر می‌کنم خیلی نزدیکتان بود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خوارزمی ملّی بود. پول زیادی می‌خواست. البته همان سال وقتی 8 تا تجدیدی آوردم پدرم که فکر می‌کرد در حق من کوتاهی کرده، 2500 تومان داد و اسمم را کلاس‌های تقوینی خوارزمی نوشت.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;- فایده‌ای هم داشت؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آره... در آنجا سیگاری شدم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- در دانشگاه رشته‌ی جغرافیای انسانی خواندید، رشته‌ی مهجوری نبود؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سال 57 دیپلم گرفتم و کنکور دادم. دوست‌ داشتم رشته‌ی حقوق بروم و حقوق دانشگاه تهران راه هم زدم ولی انتخاب سومم بود. انتخاب اولم روانشناسی دانشکده‌ی عالی پارس بود و انتخاب دومم جغرافیای انسانی دانشگاه مشهد. این دو تا را زدم چون کمک هزینه می‌دادند و من دیگر نمی‌خواستم سربار پدرم باشم. دانشگاه مشهد ماهی 900 تومان می‌داد و آنجا قبول شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- بالاخره نهصد تومان را گرفتید؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نه بابا ماهی سیصد تومن بیشتر ندادند. بگذار از اولش برایت بگویم. قرار بود من و پدرم برای ثبت‌نام برویم مشهد، دو تا بلیط هم گرفته‌بودیم. بعد پدربزرگم گفت من هم می‌آیم. خلاصه خاندان بورقانی راه افتادند رفتند مشهد که اسم پسرشان را در دانشگاه بنویسند. پدر و پدربزرگم نشستند و من مجبور شدم تا مشهد سرپا بایستم.&lt;br /&gt;با دوستم یک اتاق کرایه کردیم که نوساز بود و در و پنجره نداشت. مهر را هر جور بود گذراندیم ولی آبان حسابی سرد بود. اواسط آبان صاحبخانه راضی شد پنجره‌ها را کار بگذارد ولی شیشه‌ها را نینداخت، تازه اتاق در هم نداشت. نصف شب‌ها آن‌قدر سرد می‌شد که مجبور بودیم از خواب بلند شویم و ورزش کنیم تا گرم شویم. برف که آمد تازه صاحبخانه قبول کرد شیشه بیندازد ولی دری در کار نبود. خانه را عوض کردیم و رفتیم‌ جای دیگر. از همان هفته‌های اول می‌رفتیم دانشگاه و می‌گفتیم نهصد تومان ما چه شد، می‌گفتند خبرتان می‌کنیم. نشان به آن نشان که بعد از پنج ماه ما را خبر کردند و بابت سه ماه اول ترم نهصد تومان دادند و باز رفتم سراغ کیسه‌ی پدر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- به نظر می‌رسد حافظه‌ی دراز مدت خوبی دارید، همیشه جزییات را این‌طور خوب به خاطر می‌سپارید؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به هر حال اینها جزو زندگی آدم است. ولی یک موقعی که در خبرگزاری کار می‌کردم واقعا حافظه‌ی عجیبی داشتم و همه‌ی خبرها را به ذهن می‌سپردم. اسم کوچک همه‌ی شخصیت‌های سیاسی دنیا را به یاد داشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- حافظه‌ی کوتاه مدتتان چه‌طور است؟ لیست خرید منزل را به خاطر می‌سپارید؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نه، خرید که با من نیست. البته چون همیشه گفته‌اند مرد وقتی شب به خانه می‌رود باید با دست پر برود. من همیشه سر راه یک چیزی می‌خرم ولی همیشه «هماهنگ نشده» است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- و لابد همیشه هم می‌گویند این چیه که خریده‌ای؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بله‌، آن که عادت شده. خانم من همیشه می‌گوید اگر تو به بازار نروی، بازار قطعا می‌گندد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- راست می‌گوید؟&lt;/span&gt; بله، چون اصلا خرید کردن بلد نیستم. هیچ وقت نتوانسته‌ام دو کیلو میوه‌ی خوب بخرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- در آن سال‌های خیابان وحیدیه و نظام‌آباد عاشق هم شدید؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یک بار عاشق شدم. سال 1354 که آن عشق در سال 60 به ازدواج منتهی شد.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;- پس شش سال در آتش عشق می‌سوختید؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نه نمی‌سوختیم. چون همسایه بودیم و همدیگر را می‌دیدیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;هنوز هم در محله‌ی وحیدیه زندگی می‌کنید؟&lt;/span&gt; تقریبا، تنها یک کمی پایین‌تر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;برای یک نماینده سخت نیست که هنوز در چنین محله‌ای زندگی کند؟&lt;/span&gt;‌ نه، فرقی نمی‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نیاز به محافظت بیشتر ندارید؟&lt;/span&gt;‌ ای بابا... کسی با ما کاری ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- آخرین بدبیاری که سیزدهم یک ماه آوردید چه بود؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سیزدهم اردیبهشت، ماشینم را کنار خیابان پارک کرده‌بودم و چند تا کامیون بهش مالیده بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- فکر می‌کنم زیاد اهل حساب و کتاب‌های مالی نباشید، همین طور است؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تقریبا، از اقتصاد خیلی سر در نمی‌آورم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- ولی به جایش شکمو هستید، نه؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در گذشته که جوان بودم به طرز وحشتناکی شکمو بودم ولی الان دیگر آن‌طور نیست. یادم می‌آید یکی از دوستانم از مکه آمده بود و در رستوران نایب مهمانی می‌داد. من و یکی از دوستانم دو نفری 34 سیخ کباب برگ و کوبیده خوردیم. یعنی برنج را می‌ریختیم لای کباب می‌خوردیم. موقعی که می‌خواستیم بیرون بیاییم گردنمان را هم نمی‌توانستیم تکان بدهیم. الان دو سیخ را هم به زور می‌خورم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- الان چند کیلو هستید؟&lt;/span&gt; صد و سیزده کیلوی نحس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- فکر می‌کنم شما سنگین‌ترین اصلاح‌طلب جبهه دوم خرداد باشید!&lt;/span&gt;‌  از منظر وزن، بله.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;- راستی این کلمه‌ی «اصلاحات» اصلا از کجا آمد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این واژه اصلاحات یکی از جرم‌های من است. سال 76 نیویورک تایمز مصاحبه‌ای با من کرد و من به پرسش‌های آنها جواب دادم. خبرنگار آن روزنامه گفت: ببین در تعریف تغییراتی که مورد نظر کاندیدای شماست یک اصطلاحی بگو که برای من مفهوم و برای شما واقعی باشد. من واژه‌ی اصلاح‌طلب را انتخاب کردم و این واژه باب شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- آیا ممکن است احمد بورقانی روزی رییس‌جمهور بشود؟&lt;/span&gt; خدا نکند.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;-چرا؟&lt;/span&gt; اصلا امکان‌پذیر نیست.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- امکان‌پذیر نیست یا شما دوست ندارید امکا‌ن‌پذیر باشد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نه... ببین! اصلا بیا این سوال را حذف کن.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-7645279685181251349?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/7645279685181251349/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=7645279685181251349' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/7645279685181251349'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/7645279685181251349'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/03/blog-post.html' title='نحس‌ترین سیزده'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_6Kw_Eg-SKwI/R6WZhq0q2QI/AAAAAAAAABs/FOue0yJgYA4/s72-c/DSC000621.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-62780414904016099</id><published>2008-01-31T06:06:00.000+03:30</published><updated>2008-03-07T17:37:23.442+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><title type='text'>لمحه</title><content type='html'>اگه بعد از خوردنِ قیمه توی سلف دانشگاه، به سرعت به سمت دانشکده راه بیفتید و توی راه به یه نفر که خیلی باهاش رودرواسی دارید برخورد کنید و خیلی مودّبانه و با لبخند ملیحی به لب باهاش احوال‌پرسی کنید و وقتی رسیدید دانشکده یه راست برید دستشویی و با نگاه توی آینه با یه هاله‌ی زرد رنگِ مشمئزکننده که از بالا تا زیر دماغ و از پایین تا وسطای چونه با قطری کمی بیشتر از قطر لبتون خودنمایی می‌کنه مواجه بشین چه احساسی پیدا می‌کنید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;----------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه وسط ماه رمضون، موقعی‌که دارید از پلّه‌های دانشکده پایین می‌رین، در حالی‌که  یه پسته توی دهنتونه و دارید با لذت ‌زایدالوصفی پوسته‌اش رو می‌مکید و سرخوشانه شوری‌اش رو مزه مزه می‌کنید، یه نفر از پشت سر صدا بزنه که آقای فلانی و شما برگردید و موقع حرف زدن پوسته‌‌پسته‌ی لعنتی به نوک زبونتون چسبیده باشه و شما با لکنت زبون و از ترس اینکه مبادا اون یکی پوسته بپره ته حلقتون، آب دهنتون رو گوشه‌ی لپتون جمع کرده باشید مجبور به توضیح دادن در مورد برنامه‌ای که نوشتید باشید چه حالی پیدا می‌کنید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پ.ن:&lt;/span&gt;  عجب جمله‌های طولانیِ احمقانه‌ای شد. برای فهمیدن کلّ جمله از حافظه‌ی cache  مغزتون [در صورت وجود] استفاده کنید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-62780414904016099?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/62780414904016099/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=62780414904016099' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/62780414904016099'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/62780414904016099'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/01/blog-post_30.html' title='لمحه'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-5683085791307604231</id><published>2008-01-13T21:08:00.001+03:30</published><updated>2008-03-07T17:36:17.517+03:30</updated><title type='text'>گاز با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم</title><content type='html'>در راستای سخنان علیرضا منصوریان مبنی بر اینکه برای یک دفعه هم که شده نیمه‌ی پر لیوان را نگاه نکنیم و برای کاهش &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;سطح&lt;/span&gt; مصرف گاز، چند میلیون &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;متر مربع&lt;/span&gt; صرفه‌جویی کنیم [به امام خودش گفت که نشسته صرفه‌جویی رو با ماشین حساب ضربدر 75 میلیون [جمعیت] کرده و فهمیده چند میلیون متر مربع می‌شه] به سوالاتی که از تعدادی از هم‌وطنان همیشه‌درصحنه پرسیده شده توجه کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;نظر شما در مورد صرفه‌جویی در مصرف گاز چیه؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;*&lt;/span&gt; به نام خدا، صرفه‌جویی یک وظیفه شرعی و ملّیه، و هم‌وطنان غیور باید با صرفه‌جویی میلیونی خودشون مشت محکمی به دهان استکبار جهانی و در راس آن خداوندگار متعال [استغفرالله] بزنند.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;&lt;br /&gt;- فکر می‌کنید یک شهروند صرفه‌جو باید چه ویژگی‌هایی داشته باشه؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;*&lt;/span&gt; باید مدیر باشه، مُدبّر باشه، به نظام جمهوری اسلامی پایبند باشه، ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;- چه راهکارهایی رو برای صرفه‌جویی در مصرف گاز پیشنهاد می‌کنید؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;*&lt;/span&gt; ‌پوشیدن لباس‌های گرم، درزگیری درب حیاط و دودکش‌ها، استفاده از زنجیر چرخ، توجه به توصیه‌های پلیس راه، استفاده نکردن از کولر گازی، کم کردن بخاری ماشین، ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;دعوای دو کودک عزیز در سطح شهر و حین برف‌بازی:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;-&lt;/span&gt; قَبلَنا فقط گاز می‌گرفتی، حالا جفتک هم می‌اندازی؟&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;*&lt;/span&gt; احمقِ وطن‌فروش، صرفه‌جویی هنره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;زیرنویس:&lt;/span&gt; راننده‌ی گرامی با استفاده‌ی به موقع از ترمز در جاده‌های لغزنده از فشار گاز بکاهید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;جوک قدیمی و مرتبط:&lt;/span&gt; یه روز یه ترکه نوشابه می‌خره، گازشو می‌گیره ولی نمی‌ره شمال [به خاطر بسته بودن جاده‌ی بندرعباس-کازرون]&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;&lt;br /&gt;اپوزیـسیون متفکّر:&lt;/span&gt; با اسراف در مصرف گاز، انتقام خود را از دولت بی‌کفایت بگیرید. [قشنگ می‌تونم طرف رو مجسّم کنم که داره الکی زیر گاز رو روشن می‌کنه که به سرنــگونی رژیــم کمک کنه]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;-&lt;/span&gt; راستی یه مطلب بی‌ربط، آقا این &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;بالغ&lt;/span&gt; بر 7218 نفری که وزیر کشور می‌گه چند نفر می‌شه دقیقا؟&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;*&lt;/span&gt; می‌شه &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;حدوداً&lt;/span&gt; 7219 نفر.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-5683085791307604231?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/5683085791307604231/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=5683085791307604231' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5683085791307604231'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5683085791307604231'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/01/blog-post_13.html' title='گاز با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-215765007065220990</id><published>2008-01-12T09:50:00.001+03:30</published><updated>2008-03-07T17:36:07.267+03:30</updated><title type='text'>اخبار علمی</title><content type='html'>اولین فرودگاه سرپوشیده‌ی خاورمیانه، سال‌ آینده هم‌زمان با دهه‌ی مبارک فجر و در سی‌امین سالگرد پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی در تبریز آغاز به کار خواهدکرد. به گزارش سرویس علم و فناوری ایسنا، این پیشنهاد ابتکاری توسط جمعی از نخبگان گمنام و با توجه به معضلات اخیر پیش‌آمده بر اثر بارش نزولات آسمانی و لغو پروازها بر اثر شرایط بد آب و هوایی ارائه شده‌است. پیش‌بینی می‌شود با اجرایی شدن این ‌طرح بخش عمده‌ای از پروازهای داخلی و خارجی کشورهای همسایه و برخی کشورهای سردسیر اروپایی نیز به این فرودگاه منتقل شده و باعث صرفه‌جویی ارزی بیست‌و‌هفت میلیون دلاری در راستای صادرات غیرنفتی و جنبش نرم‌افزاری ‌گردد. لازم به ذکر است که این فرودگاه هیچ‌گونه مشابه خارجی نداشته و ان‌شاءالله در آینده نیز نخواهد داشت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-215765007065220990?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/215765007065220990/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=215765007065220990' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/215765007065220990'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/215765007065220990'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/01/blog-post_11.html' title='اخبار علمی'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-5892379401913188365</id><published>2008-01-06T00:20:00.002+03:30</published><updated>2008-03-07T17:37:16.699+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ژرف‌اندیشیِ انسان‌شناسانه'/><title type='text'>روانشناسیِ قبرستانی</title><content type='html'>آدم‌ها سه دسته‌اند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;دسته‌ی اول&lt;/span&gt; اونایی هستند که وقتی می‌رن قبرستون، مواظبند که پاشون رو رو قبر ملّت نذارند و راهشون رو از بین قبرهای بقیه پیدا می‌کنند و حتی حاضرند موقع راه رفتن پاشون رو بیش از عرض شونه‌شون باز کنند تا به مرده‌هایی که نمی‌شناسند بی‌احترامی نشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;دسته‌ی دوم&lt;/span&gt; اونایی هستند که وقتی می‌رن قبرستون، راحت روی قبر اموات بقیه قدم می‌زنند و به کفششون هم نیست که یه نفر اون زیر خوابیده و در صورت خستگی یا موقع فاتحه نثار روح مردگانِ خودشون کردن، نشیمنگاه محترمشون رو هم صاف می‌ذارند روی اسم‌فامیل مُرده بغلی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;دسته‌ی سوم&lt;/span&gt; هیچ‌وقت قبرستون نمی‌رن.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-5892379401913188365?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/5892379401913188365/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=5892379401913188365' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5892379401913188365'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5892379401913188365'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/01/blog-post_05.html' title='روانشناسیِ قبرستانی'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2791622939645899007</id><published>2007-12-19T06:55:00.001+03:30</published><updated>2008-03-07T17:30:33.135+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گلواژه'/><title type='text'>چه کسی بود ...</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;چه کسی بود صدا زد برگرد؟&lt;br /&gt;یحتمل تنگ نگشته‌است دلِ کوچک او&lt;br /&gt;بر مَکُش‌گفتِ ‌شنیداری من،&lt;br /&gt;خواب و بیداری من،&lt;br /&gt;گریه و زاری من،&lt;br /&gt;ایدز یا هاری من...&lt;br /&gt;[حبّذا احسنتا! سخت مسهول شده‌است،&lt;br /&gt;قافیه‌داری من]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آسمان پاره شده&lt;br /&gt;[نتوان گفت دقیقا که کجا&lt;br /&gt;حول و حوش پایین،&lt;br /&gt;اندکی هم به وسط]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و فتادم از آن&lt;br /&gt;روی آن تیغ بلند&lt;br /&gt;همچو گرسیوَز و گیو&lt;br /&gt;در پس نعل سمند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخ، ای داد خدا&lt;br /&gt;این‌چنین تیغی را&lt;br /&gt;راست بایست فرو کرد به اندام نحیف؟&lt;br /&gt;[و نثارت کردم اندکی بیــشْ از آن فحش سخیف]&lt;br /&gt;اَسَفا باز مرا یاد نبود&lt;br /&gt;فکر معقول بفرمایم که&lt;br /&gt;گل بی‌خار کجاست،&lt;br /&gt;یا که لایقترماً کار خداست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایّهاالتیغ‌زنان&lt;br /&gt;تیغتان کُند مبادا روزی&lt;br /&gt;کارتان پیش نخواهد رفتن&lt;br /&gt;با گُهرباوری و سگ‌پوزی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایّهاالخویش‌خران&lt;br /&gt;خیش خود خیس نشاید سوزی&lt;br /&gt;خشکیِ مطبخِ خار و خس ما&lt;br /&gt;تر نگردد به عمل‌بازی و علم‌اندوزی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه کسی بود صدا زد برگرد؟&lt;br /&gt;من خمار می و معشوقه‌ی مست&lt;br /&gt;جان به‌لب‌آمده و دل همه درد&lt;br /&gt;می‌کشم باز به دامان تو دست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داد از این دامن و این دانه و دام،&lt;br /&gt;که چنین برد مرا از سر هوش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"می‌ننوشیده‌ از آن جرعه‌ی جام"،&lt;br /&gt;خاطراتم مخدوش&lt;br /&gt;می‌روم خسته‌ و خام،&lt;br /&gt;واژه‌هایم بر دوش.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2791622939645899007?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2791622939645899007/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2791622939645899007' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2791622939645899007'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2791622939645899007'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='چه کسی بود ...'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-3441726077371202954</id><published>2007-12-07T00:43:00.002+03:30</published><updated>2008-03-07T18:09:02.392+03:30</updated><title type='text'>مادرزن ادیسون</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_6Kw_Eg-SKwI/R1fEu9cr7QI/AAAAAAAAABU/zeFODrxgLWY/s1600-h/1.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_6Kw_Eg-SKwI/R1fEu9cr7QI/AAAAAAAAABU/zeFODrxgLWY/s320/1.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5140793810714619138" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_6Kw_Eg-SKwI/R1fFBNcr7RI/AAAAAAAAABc/fcssOZKFq7I/s1600-h/2.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://1.bp.blogspot.com/_6Kw_Eg-SKwI/R1fFBNcr7RI/AAAAAAAAABc/fcssOZKFq7I/s320/2.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5140794124247231762" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند وقت پیش دو تا نامه‌ی باحال بالا را گذاشته‌بودند زیر در خونه‌مون. متاسفانه هر چی صبر کردم خبری از نامه‌ی سوم نشد. فکر کنم خود طرف فهمیده‌بود که به کاهدون زده. [شانس که نداریم ]&lt;br /&gt;حالا اون محتوای نازش به کنار، از همه جالب‌تر بک‌گراندِ کاغذیه که طرف روش نوشته، مخصوصا اون تولید لوازم خانگی سوزانش. [قلبمو آتیش زد لامصب :) ]&lt;br /&gt;لازم به توضیحه که ما تو کوچه‌مون یه دبستان دخترونه و یه راهنمایی پسرونه داریم، لذا هرگونه برداشت از نامه‌های فوق به عهده‌ی خود من مربوطه و نیازی به فضولی شما نیست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-3441726077371202954?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/3441726077371202954/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=3441726077371202954' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/3441726077371202954'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/3441726077371202954'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/12/blog-post_06.html' title='مادرزن ادیسون'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_6Kw_Eg-SKwI/R1fEu9cr7QI/AAAAAAAAABU/zeFODrxgLWY/s72-c/1.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-7509683662636185914</id><published>2007-11-23T05:58:00.000+03:30</published><updated>2008-03-07T17:23:33.561+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از سلسله مطالب علمی‌کاربردی در وبناز نویسی'/><title type='text'>Love Function</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_6Kw_Eg-SKwI/R0WZSPsqavI/AAAAAAAAABM/ceYacc9xMo0/s1600-h/heart.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://2.bp.blogspot.com/_6Kw_Eg-SKwI/R0WZSPsqavI/AAAAAAAAABM/ceYacc9xMo0/s320/heart.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5135679488816474866" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;آه که قلب پاره‌پاره‌ی من دیگر طاقت دوری ندارد. و این سرنوشتِ تقدیر تمامی آشقان دل‌شکسته است. عزیزم این وبْناز و تمامی "مایتعلق بها"ی آن فدای یک تار نگاه تو. به قول شاعر وقتی که اشقِ آخر تصمیمشو بگیره، کاری نداره که ناگهان چه‌قدر دیر زود می‌شود. بلی این سرنوشت مختوم همه‌ی ماست. از تو به یک نشانه از من به صد علاغه. آری آری سخن اشق نشانی دارد ولی افسوس که تو... . اگر اشک‌های روی گونه‌هایم را نمی‌بینی حداقل چشمان خیسم را نظاره کن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به قول شاعر جوان و موفق کشورمان:‌&lt;br /&gt;ثمر از اشق ندانم که چه بود &lt;br /&gt;جز تنِ خسته و بشکسته دلی&lt;br /&gt;کشتی باده ز طوفان تو برخواهد خاست&lt;br /&gt;ناگهان چشم گشایی و ببینی به گِلی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌بینید که وبْناز ما با همه فرق دارد چون ما همگی از قشر تحصیل‌کرده‌ی این جامعه‌ می‌باشیم ولی این دلیلی بر آن نیست که علاوه بر عقل خِردناکمان از احساسات پاک آشقانه نیز بی‌بهره باشیم. عکس فوق تنها نمایش کوچکی از به‌هم‌آمیختگی عقل و منطق با احساس می‌باشد. آن را با جوهر قرمز قلبم و سلول‌های خاکستری [اشاره‌ی زیرپوستی به رنگ میله‌های سلول] مغزم و با همکاری نرم‌افزار MATLAB کشیده‌ام. و این‌گونه است قلب و احساس به کمک جنبش نر‌م‌افزاری می‌آیند و بالعکس. باشد که مورد قبول افتد و چه در نظر آید. ما را از نظرات آشقانه و علم‌آمیز خود محروم نفرمایید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پ.ن1:&lt;/span&gt; تمامی حقوق و مزایای عکس فوق مربوط به وبناز علمی‌تحقیقاتی ما و شخص محترم این‌جانب بوده و هر گونه استفاده‌ی غیرمجاز از آن تنها برای آشقان دل‌خسته با ارائه‌ی گواهی تحت لیسانس امکان‌پذیر می‌باشد، لطفا سوال نفرمایید. &lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پ.ن2:&lt;/span&gt; ارائه‌ی فرمول تابع فوق به عنوان تمرین به خوانندگان محترم واگذار می‌شود. [2.5 نمره]&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;&lt;br /&gt;توضیح واضحات:&lt;/span&gt; جهت دیدن عکس در اندازه‌ی واقعی روی آن کلیک کنید.[خودتون شعورتون نمی‌رسه، حتما من باید بگم؟]&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-7509683662636185914?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/7509683662636185914/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=7509683662636185914' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/7509683662636185914'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/7509683662636185914'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/11/love-function.html' title='Love Function'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_6Kw_Eg-SKwI/R0WZSPsqavI/AAAAAAAAABM/ceYacc9xMo0/s72-c/heart.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-9001813723038500311</id><published>2007-11-20T23:59:00.000+03:30</published><updated>2008-03-07T17:24:21.336+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Tips'/><title type='text'>Tips &amp; Tricks3</title><content type='html'>* هیچ کس از مادر، احمق زاده نمی‌شود جز احمق‌های بالفطره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* خلق را تقلیدشان بر [...] داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* دیر مُردن بهتر از هرگز نمردن است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* بیایید جوانانمان را قسمت کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* به چه این‌گونه خیره گشته‌ای؟‌ شناختی، دُم تکون بده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* دوست عزیز، به جای تکرار ادعاهای واهی سابق، ادعاهای واهی جدیدی مطرح کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* احتیاجی نیست برای پاک‌کردن زشتی‌ها از وجودتان تلاش زیادی بکنید. بهترین راه‌حل، گم‌کردنِ گورتان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* به هنگام عصبانیت، هرگز تمرکزتان را از دست ندهید. نفس عمیقی بکشید و با طمانینه بدترین فحش‌هایی را که می‌دانید به طرف مقابل بدهید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* مرز بین فحّاشی و توهین بسیار باریک است، هرگز به فحّاشان توهین نکنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* وبلاگ‌نویسی کار سختی نیست اگــــــــــر: به مسئله‌ی حداقلْ‌شعور مخاطب باور نداشته‌باشیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-9001813723038500311?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/9001813723038500311/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=9001813723038500311' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/9001813723038500311'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/9001813723038500311'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/11/tips-tricks3.html' title='Tips &amp; Tricks3'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-4265422736310883927</id><published>2007-11-08T20:47:00.000+03:30</published><updated>2008-03-07T17:33:01.109+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گلواژه'/><title type='text'>زیر مهتاب خسوف</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;" dir="rtl"&gt;چیست در فکرتِ پندار حضور &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt; &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;زیر مهتاب خسوف&lt;br /&gt;روی آن ردّ عبور&lt;br /&gt;پای قَد کانَ و سَوف&lt;br /&gt;ساده و پاک‌نهاد، خلوتِ پُرشده را می‌روبد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کیست در حلقه‌ی جانانه‌ی او&lt;br /&gt;در پسِ ابر فراق&lt;br /&gt;چون شبِ طرّه‌ی مو&lt;br /&gt;خسته از کفر و نفاق&lt;br /&gt;که چنین آزرده، مشت بر تارک خود می‌کوبد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چیست در زمزمه‌ی تلخ خروس&lt;br /&gt;یا در امواج نگاه&lt;br /&gt;که چو خواهان عروس&lt;br /&gt;در سحرگاه و پگاه&lt;br /&gt;خسته و پژمرده، دست بر سایه‌ی خود می‌ساید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کیست آن سگ‌صفتِ فخرفروش&lt;br /&gt;همرَه ساغر خشم&lt;br /&gt;حین فریاد خموش&lt;br /&gt;زیر پلک‌آمد چشم&lt;br /&gt;راحت و آسوده، باده‌ای می‌خورد و می‌آید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چیست آن شادی پر رنج و امید&lt;br /&gt;که چنین واله و مست&lt;br /&gt;فارغ از دید و ندید&lt;br /&gt;دست بنْهاده به دست&lt;br /&gt;ناامید از همه کس، اَندُهِ گمشده‌ای می‌یابد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کیست آن دلبرکِ یارنواز&lt;br /&gt;در پس گرد و غبار&lt;br /&gt;خسته از راز و نیاز&lt;br /&gt;نسترن‌وار و خمار&lt;br /&gt;پیرهنْ‌چاک، در آغوش خدا می‌خوابد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چیست آن لوح پر از سوز و گداز&lt;br /&gt;فکرْآشفته به غم&lt;br /&gt;دست‌یازیده به ساز&lt;br /&gt;چون سرشکی هر دم&lt;br /&gt;نم‌نم و بهت‌زده، بر سر خاطره‌ها می‌بارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کیست آن معجزه‌ی تارنویس&lt;br /&gt;که چُنان روز نخست&lt;br /&gt;این‌چنین ناز و سلیس&lt;br /&gt;پست اندر پی پست&lt;br /&gt;زیر پای همگان، مزرعِ سبز علف می‌کارد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-4265422736310883927?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/4265422736310883927/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=4265422736310883927' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/4265422736310883927'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/4265422736310883927'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='زیر مهتاب خسوف'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-3492818546131997580</id><published>2007-10-22T13:54:00.000+03:30</published><updated>2008-03-12T21:01:51.052+03:30</updated><title type='text'>مکاشفه</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_6Kw_Eg-SKwI/Rxx7JdwEWZI/AAAAAAAAABE/fch1Kn5jduo/s1600-h/54732133.hand3.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://4.bp.blogspot.com/_6Kw_Eg-SKwI/Rxx7JdwEWZI/AAAAAAAAABE/fch1Kn5jduo/s320/54732133.hand3.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5124105878576060818" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;انگشت‌های دستتون را بگیرید جلوتون. توی چهار تا انگشت اول فقط بند دومِ انگشت چهارم مو نداره. (بندهایی که به ناخن‌ها وصله که کلا هیچ‌کدوم مو ندارند، اون‌ها را بذارید کنار) این یکی از کشفیات مهم و عجیب من تو سال دوم دبیرستان بود. از اون به بعد همه‌اش وقتی با آدم‌های پُرمو برخورد می‌کنم به بند انگشت فوق‌الذکر نگاه می‌کنم تا یه مثال نقض پیدا کنم ولی تا حالا موردی پیدا نشده. فقط یه مورد وجود داره که خیلی سعی کردم بررسیش کنم ولی موفق نشدم، اون هم دکتر بهرامی بود. اگه کسی بهش دسترسی داره یه نگاه &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;"موشکافانه"&lt;/span&gt;‌ به دست‌هاش بندازه. [راستی مرتضی تو هم یه نگاه بنداز به دستات، متاسفانه مورد مشکوکی هستی]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ذکر این نکته ضروریه که تعدادی از موجودات هستند که بقیه بندانگشت‌هاشون هم مو نداره بنابراین کاری به کار اونا نداریم تو این تحقیق. خلاصه شما هم اگه به گوریل‌نماها دسترسی دارید یه نگاهی بندازید شاید تونستیم قضیه رو Patent کنیم. احمقا خواهش می‌کنم نخندید. یه بار که اخبار علمی‌فرهنگی‌هنری رو ببینید، متوجه می‌شید که دانشمندان رشته‌های پزشکی، ژنتیک و بیولوژی صبح‌تاشب دارند تحقیقات مشابه ابلهانه‌ای انجام می‌دن و کلی هم حال می‌کنند با خودشون. مثلا ممکنه بعد از انجام این تحقیق روی تعداد وسیعی آدم متوجه بشیم که کسانی‌که اون بند انگشتشون مو داره یه اختلال ژنتیکی دارند و با بررسی بیشتر متوجه برخی نارسایی‌های روحی و روانی یا جسمی دیگه تو این افراد بشیم که دلیلش همین مسئله باشه. یا مثلا این آدم‌ها خیلی موجودات خفنی از آب دربیان و بشه یه خاکی به سر بشریت کرد. یا بشه با کشف اون ژن، کچلی رو درمون کرد. خلاصه همین‌جوری قضیه رو سرسری نگیرید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پ.ن:‌&lt;/span&gt; اگه کسی اومد گفت "‌دانی کف دست از چه بی‌موست؟‌ زیرا کف دست مو ندارد"‌ لهش می‌کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-3492818546131997580?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/3492818546131997580/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=3492818546131997580' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/3492818546131997580'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/3492818546131997580'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='مکاشفه'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_6Kw_Eg-SKwI/Rxx7JdwEWZI/AAAAAAAAABE/fch1Kn5jduo/s72-c/54732133.hand3.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-5458890772186990389</id><published>2007-10-10T12:03:00.001+03:30</published><updated>2008-03-09T08:28:12.553+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مخاطب خاص'/><title type='text'>نامه‌ی سرگشاده</title><content type='html'>بسم ربّ الّذین لا یَنْسونَ اَنفُسهم و آبائهم و ارض المُقدسة الّتی وُلِدوا فیها و لقد یعیشون مسرورا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;جناب آقای حسینی&lt;/span&gt; (یا شاید آن‌جور که شما ظاهرا دوست‌تر می‌دارید &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;Dear Mr. Hosseini&lt;/span&gt;)،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیش از یک سال از اولین نامه‌ی مشفقانه‌ی این‌جانب به شما می‌گذرد. هرگز نمی‌پنداشتم که بار دیگر مجبور به ارسال نامه‌ای روشنگرانه به شما گردم تا گرد غفلت و خودفروختگی و وطن‌فراموشی را از ذهن متاسفانه منحرف گشته‌ی شما بزدایم. به راستی در این مدت چه بر شما رفته‌است؟&lt;br /&gt;آیا آستین‌افشاندن از خاک وطن و سکنی گزیدن در بلاد کفر شما را این‌چنین متحول و متغیر ساخته‌است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشستن بر سر سفره‌های رنگین که معلوم نیست از بریدن سر چندین مرغ‌ بی‌گناه حاصل شده و خوردن و آشامیدن اطعمه‌ و اشربه‌ی رنگارنگ که در گیلاس‌های پایه‌کوتاه و بلند بلورین سرو می‌شود آن هم در ماه مبارک رمضان چه مفهومی را القا می‌کند. بشقاب‌های 17 اینچی فِلَت نشانه‌ی چیست. آیا شما همان ایرجی هستید که دوشنبه‌ها در سلف مرکزی در صف عدس‌پلو می‌ایستاد؟ &lt;br /&gt;شما که با قاشق و چنگال هم بیگانه‌ بودید، اکنون این کاردهای‌ نقره‌فام در سفره‌ی شما چه می‌کند. چه خوش سروده‌است شاعر شیرین سخن که "یا رب روا مدار که گدا معتبر شود".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;جناب آقای حسینی، دانشجوی نمونه‌ی سابق کشور،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه زود فراموش کردید آن روزی را که با کت و شلوار سفید بر موکت جلوس‌ کرده‌بودید و از رهنمودهای آن معظمٌ‌له بهره می‌جستید و دسرِ خربزه می‌لمباندید. &lt;br /&gt;اکنون که از دلارهایی که از چاه‌های نفت آلبرتا به جیبتان سرازیر می‌شود قهقهه‌ی مستانه می‌زنید،  زبان به تمسخر ما گشاده‌اید که بروید کار کنید و با پول جیبتان به تعیّش و شادخواری بپردازید. آیا سانسور رسانه‌های کوردل آن طرف آبی مانع از این گشته که بفهمید امسال جشن عاطفه‌ها یک هفته دیرتر برگزار شد و ما هنوز معصومانه چشم به راه و گوش به زنگ هستیم تا دست نوازشگری بر در بکوبد و هدایای مردمی را برایمان بیاورد. به راستی‌که اُف بر شما.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;جناب مهندس حسینیِ مغفول و عزیز،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکنون می‌فهمم که چرا عطای جورجیاتِک را به لقایش بخشیدید، از وقتی شما قدم به آن دیار گذاشته‌اید دلار کانادای وقاحت‌ساز از دلار امریکای جنایتخوار گران‌تر شده و پول اسلحه‌فروشی‌ها و زحمت‌کشی‌های بردگان سیاهپوست در مزارع پنبه مستقیما به جیب مبارک شما سرازیر می‌شود. نوش جانتان، اما به چه قیمتی؟ [حالا یه هزار چوقش رو هم واسه ما می‌فرستادی طوری نمی‌شد، کوفتت بشه] &lt;br /&gt;هر چند شاید این‌چنین صحبت کردن درست نباشد ولی همچون روز روشن است که دیری نخواهد پایید که شاهد عکس‌های شما با شلوارک، رکابی و عینک آفتابی خواهیم بود در حالیکه بر صندلی راحتی و در کنار ساحل لمیده‌اید و نی آب‌پرتقال را با نخوت به کام فرو برده‌اید و به لعبتکان فریب‌خورده لبخند می‌زنید.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;&lt;br /&gt;آقای حسینیِ بزرگوار و فریب‌خورده،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به خدا سوگند فونت فارسی تا کنون هیچ‌ ‌CPUای را نسوزانده و موجبات crash کردن هیچ هاردی را فراهم نیاورده. پنبه‌ی جهالت را از گوش خود درآورید و به ندای آسمانی و جهان‌شمول "دلم می‌خواد به اصفهان برگردم، بازم به اون نصف جهان برگردم" گوش بسپارید. به خودآگاهی برسید پیش از آنکه زورآگاهتان کنند. از خواب خرگوشی غفلت برخیزید و با نصب فونت نازنین حالشو ببرید. نکند دیگر نازنین‌‌های وطنی هم شما را اقناع نمی‌کنند و آناستازیاها و کاترین‌ها را بر دخترکان پاک و نجیب وطنی ترجیح می‌دهید. تا کی به در بگوییم تا دیوار بشنود، هوی دیوار با توام هستما.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;برادر حسینیِ عمونمای اسبق،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سخن به درازا کشید و بنده نتوانستم آن‌گونه که باید و شاید حال شما را اخذ کنم. چه کنم که دیگر زبان و قلمم آن بُرّایی و کوبندگی سابق را ندارد. امیدوارم تا اندازه‌ای توانسته باشم غبار کفر و زندقه را از لوح جانت سترده‌نمایم. این نامه تنها برخاسته از سوز دل بود و نه سوزِ جایی دیگر. بازگشتت به آغوش مام میهن و دامان اسلام و مسلمین و البته مسلمات را خواستارم باشد که رستگار شوی. راستی به خاطر آوردم که کیوانِ مخ‌تعطیل بیت آخر از شعرنمایی که برایت سروده‌بودم را اشتباه نوشته‌ و به غلط "به در آر"‌ را جایگزین "به‌ سر آر"‌ کرده[جدی خاچ بر سرش]. خودت هم که بعید بدانم عقلت به این چیزها قد دهد ولی به هر حال بیت صحیح چنین است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زیرکی گفت که یاران همه از دست شدند / پایمردی کن و این هجر مکانی به سر آر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در انتها سخنم را با این حدیث شریف که "فرزند صالح گلی است از گل‌های بهشت" (حلیة‌المتقین، پیش‌گفتار) به پایان می‌برم. [تا نامه سوم را ننوشتم با زبون خوش پول رو حواله کن حاجی، شیرفهم شد؟] &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;والسلام علی الکفار و المنافقین،&lt;span style="font-weight:bold;"&gt; ادمین بسیار محترم وبلاگ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پ.ن:&lt;/span&gt; عکس موهن را می‌توانید &lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_NIzieCPXdXM/RwsNStDKylI/AAAAAAAAAAM/fWPBZmTilS8/s1600-h/IMG_0522.jpg"&gt;اینجا&lt;/a&gt; ببینید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-5458890772186990389?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/5458890772186990389/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=5458890772186990389' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5458890772186990389'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5458890772186990389'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title='نامه‌ی سرگشاده'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-9192744049552268106</id><published>2007-09-20T08:17:00.002+03:30</published><updated>2008-03-08T12:13:40.147+03:30</updated><title type='text'>سوال فنّی</title><content type='html'>1- &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;فونت آفیس&lt;/span&gt; را تعریف کنید و تاریخ ورود آن به &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;بازار&lt;/span&gt; را با ذکر مثال دقیقا شرح دهید. (2 نمره)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- رابطه‌ی استاد کامپیوتر بودن با دانستن جواب سوال بالا را بدون هر گونه زر اضافی به طور خلاصه کاملا توضیح دهید. (18 نمره)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;راهنمایی:‌&lt;/span&gt; از مراجعه به سریال راه بی‌پایان برای یافتن پاسخ سوال بپرهیزید.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;راهنمایی 2:&lt;/span&gt; از اصل وجود نکته‌ی انحرافی در طرح سوال یا راهنمایی غافل نشوید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-9192744049552268106?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/9192744049552268106/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=9192744049552268106' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/9192744049552268106'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/9192744049552268106'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title='سوال فنّی'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-8614677321082655741</id><published>2007-08-25T19:35:00.000+03:30</published><updated>2008-03-09T08:20:09.287+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گلواژه'/><title type='text'>نئو گلواژه</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;&lt;br /&gt;نارفیقانِ رفیق،&lt;br /&gt;آه ای کلّه‌خرابانِ مشنگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از چه رو می‌پرسید، &lt;br /&gt;که مُخم تعطیل است&lt;br /&gt;هیچ می‌دانستید،&lt;br /&gt;در صفش زنبیل است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و چرا نیست به کفشم هرگز، &lt;br /&gt;که چه می‌پندارید&lt;br /&gt;یا چه می‌شنزارید&lt;br /&gt;لطفاً آن زمزمه‌ی زخمی را،&lt;br /&gt;از زمین بردارید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست دارید مرا، &lt;br /&gt;که نباشد هرگز سر به تنم؟&lt;br /&gt;به *َ*َم!&lt;br /&gt;به سپیدیِّ دو بخشِ کفنم&lt;br /&gt;و در این بحبوحه‌ی تاریخی،&lt;br /&gt; من همانا نه منم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اُه! ببخشید،‌ نَمَنه؟  &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;و چنین بود که مانا هم رفت،&lt;br /&gt;لای دست پدرش&lt;br /&gt;هر کس احساس کند، &lt;br /&gt;که ز او رنجیده‌است&lt;br /&gt;خاک بر فرق سرش&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;مگر آن بیچاره،&lt;br /&gt;چه گُنه کرد شما را هرگز؟&lt;br /&gt;می‌کشد قلبم تیر، &lt;br /&gt;و دو دستم گِزگِز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلِ من می‌سوزد&lt;br /&gt;بر شما یابوئکان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که نمی‌فهمیدید،&lt;br /&gt;که شقایق‌ها را،&lt;br /&gt;نیست هر رابطه با گودرزی&lt;br /&gt;کینه‌هایی ورزی&lt;br /&gt;که ندارد سببی،&lt;br /&gt;جز همان [...]مغزی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه ذرّاتِ وجودم متشخّص شده‌است،&lt;br /&gt;یا که زَرهای وجودم همگی مِس شده‌است،&lt;br /&gt;یا که بی‌حس شده‌است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازمی‌گردم باز&lt;br /&gt;و تیلیت خواهم‌کرد،&lt;br /&gt; مختان را در گاز!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه ذُرّت‌ها را &lt;br /&gt;پرت خواهم‌کردن &lt;br /&gt;سوی اعصابِ شما&lt;br /&gt;سوی احسـاســــاتِ&lt;br /&gt;مبهم و مسخره و نابِ شما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و چُنین خواهم‌خواند &lt;br /&gt;با تِمی چون آواز&lt;br /&gt;و به سر تا پا ناز&lt;br /&gt;بــــازمی‌گــــردم بـــــــــاز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-8614677321082655741?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/8614677321082655741/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=8614677321082655741' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8614677321082655741'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8614677321082655741'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='نئو گلواژه'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-1293081749685942528</id><published>2007-08-14T23:54:00.000+03:30</published><updated>2008-03-09T08:22:26.432+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Tips'/><title type='text'>Tips and Tricks 2</title><content type='html'>* هنگام نشاندنِ درخت دوستی از روی شاخه‌اش بلند شوید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* قبل از آنکه احساس کنید به شعورتان توهین شده از داشتنش مطمئن شوید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* اگر مدتی است هنگام نگاه‌کردن به دوردست‌ها چشم‌انداز روشنی نمی‌بینید،‌ شماره‌ی عینکتان افزایش  یافته‌است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* آیا به دنبال راهی برای زدودنِ تاریکی‌ها هستی؟‌ خُب چراغو روشن کن، احمق جون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* اگر احساس می‌کنید خودتان را گم کرده‌اید،‌ به آقا پلیسه مراجعه کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* بنی‌آدم اعضای یکدیگرند. حالا کدوم عضو، بماند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* هر روز هزاران سیب بر زمین می‌افتد، آنچه وجود ندارد رانیِ سیب و هلو است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* اگر کل راه‌حل‌های موجود n تا باشد و شما m راه را امتحان کرده‌اید،‌ دقیقا n-m راه باقی است.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* مسواک برای تمیز کردن دندان‌هاست، نه شانه کردن موها. (البته می‌توانید با دسته‌اش گوشتان را هم تمیز کنید.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* هیچ گاه با دهانِ پُر،‌ گه‌خوری نکنید. (شرمنده، ولی نمی‌شه)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-1293081749685942528?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/1293081749685942528/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=1293081749685942528' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1293081749685942528'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1293081749685942528'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/08/tips-and-tricks-2.html' title='Tips and Tricks 2'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-6287666472348673814</id><published>2007-08-06T20:09:00.000+03:30</published><updated>2008-03-09T08:25:30.306+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Tips'/><title type='text'>Tips and Tricks</title><content type='html'>* برای رسیدن به موفقیت به جای اینکه خودتان را پاره کنید، دیگران را جر بدهید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* اگر در راه انجام‌دادنِ کاری ده بار به زمین خوردید،‌ مطمئن باشید بار یازدهم هم با مغز به زمین اصابت خواهید کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* اگر پس از ساعت‌ها یا شاید روزها فکر کردن قادر به حل مسئله‌ای نیستید،‌ مشکل از مغز معیوبتان است. بی‌خود تلاش نکنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* موقع نگاه‌کردن به افق‌های دوردست،‌ مراقب شکستنِ گردنتان باشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* اگر کسی دستِ دوستی به سوی شما دراز کرد،‌ از دراز کردن پایتان بپرهیزید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* مشکلات مانند گوی‌های سنگین هستند. اگر نمی‌توانید بلندشان کنید،‌ قِلِشان بدهید. (جدی،‌ چی گفتم. ایول)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* وقتی دارید با حرارت در مورد چیزی بحث می‌کنید،‌ در واقع مشغول زر زدن هستید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* به جای لبخند زدن به مشکلات،‌ به گور پدر زندگی قهقهه بزنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* هیچ‌گاه به بخت خود لگد نزنید،‌ بلکه با مشت به چانه‌اش بکوبید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* آدم‌ها دو دسته‌اند:‌ 1. انسان‌ها  2. حیوون‌ها&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-6287666472348673814?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/6287666472348673814/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=6287666472348673814' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/6287666472348673814'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/6287666472348673814'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/08/tips-and-tricks.html' title='Tips and Tricks'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-1671151562650723727</id><published>2007-08-05T17:41:00.001+03:30</published><updated>2008-03-09T08:48:03.182+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزمرّگی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ورزش'/><title type='text'>شاهکار2</title><content type='html'>نمی‌دونم چی بگم. مدت‌ها بود از خوشحالی اشکم درنیومده‌بود. بی‌نهایت لذّت بردم از قهرمانی تیم بسکتبال. تبریک به این بازیکن‌ها و این مربّیِ خدا. نتیجه‌ی استفاده از مربی خارجی درجه یک. طرف یه چیزیه در حدّ کاپلو. چقدر هم قیافه این ترومن دوست‌داشتنیه. شعورش هم که حرف نداشت. God bless him&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازی با لبنان و قطر آخرش بود. من عاشق این مهدی کامرانی‌ام. تو بازی‌های آسیایی هم همه رو نابود کرده بود. هیچ وقت اون بازی خفنش با ژاپن یادم نمی‌ره و اون سه امتیازی ثانیه آخرش. و اون steal های کشنده‌اش. حامد حدادی هم که امروز همه رو له کرد. شوتش از زمین خودمون توی ثانیه آخر کوارتر اول که در حدّ NBA بود.هر توپی هم تو این بازی بهش دادند چپوند تو گل. چند تا دری هم واسه این فادی الخطیب گذاشت که جیگر من خنک شد.‌&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثل همیشه تیم ملی چند تا اصفهانی هم داشت. اُشین ساهاکیان،‌ جواد داوری و جابر (که البته فکر کنم کلا یه دقیقه بازی کرد)، ولی اُشین و داوری عالی بودند. آیدین و صمد نیکخواه بهرامی (که من تو کف مربوط بودن اسم‌هاشونم) و حامد آفاق هم دهن حریف‌ها رو با سه زدن صاف کرده‌بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امیر امینی،‌ دورَقی و نبی‌پور هم ذخیره‌هایی بودند که تا تونستند به تیم کمک کردند و حالا ما قهرمان آسیاییم. توی بسکتبالی که با اینکه چند تا بازیکن اصلیش رو به خاطر مصدومیت از دست داده‌بود قهرمانانه جنگید و بی‌ادعا قهرمان شد. هفته پیش متنی نوشته‌بودم در مورد قلعه‌نویی عوضی و پررو که هنوز قرارش ندادم رو وبلاگ. چون می‌خواستم از این پیروزی‌ها لذت ببرم و امیدوار بودم به قهرمانی کسانی‌که تیم ملی رو واسه خودشون کوچیک نمی‌دونند. تیمی که میانگین سنّیش 23 ساله و خیلی‌هاشون همون افرادی بودند که قهرمان جوانان و امیدهای آسیا شدند. پس تا اطلاع ثانوی تو روح قلعه‌نویی (در واقع ماتحتش ناپایدار) و درود بر قهرمانان بسکتبال و والیبال.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-1671151562650723727?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/1671151562650723727/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=1671151562650723727' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1671151562650723727'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1671151562650723727'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/08/2.html' title='شاهکار2'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-1908014295436704623</id><published>2007-07-24T19:35:00.000+03:30</published><updated>2007-07-24T19:37:30.792+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;هر شکست ُپلی است برای شکست های بعدی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-1908014295436704623?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/1908014295436704623/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=1908014295436704623' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1908014295436704623'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1908014295436704623'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title=''/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-1743050988418586524</id><published>2007-07-17T08:31:00.001+03:30</published><updated>2008-03-09T08:33:37.764+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزمرّگی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ورزش'/><title type='text'>شاهکار</title><content type='html'>قبلا هم در مورد والیبال نوشتم و اینکه چقدر تماشا کردنش هیجان‌انگیزه. تو این چند روزه یه شاهکار دیگه از والیبالیست‌های جوون کشور دیدیم. بردن تیم‌هایی مثل ایتالیا و بلغارستان کار ساده‌ای نیست. توی بازی با روسیه واقعا ایران خیلی بهتر و متنوع‌تر از روسیه بازی می‌کرد. روس‌ها دفاع عقب زمینشون افتضاح بود و تعداد پاس‌های سرعتیشون هم خیلی کم. اگه تو گیم دوم که 17-14 جلو بودیم و یهو 19-17 عقب افتادیم، ‌یه کم شانس می‌آوردیم،‌ حتما روسیه رو می‌بردیم. من تمام چهار ست رو به شکل ایستاده یا در حال دویدن و جفتک انداختن در شش منطقه‌ی اتاق دیدم. و البته یادم نیست چند تا از موهام رو کندم. به هر صورت ما توی جهان سوم شدیم. که بعد از مقام‌های دوم و سوم توی نوجوانان جهان بهترین مقاممونه. مطمئنا یه شاهکاره و جای تبریک داره. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌خوام از تک‌تک بازیکنان یعنی علیزاده (لیبروی تیم)،‌ نجفی و جهان‌دیده (مهاجمان سرعتی)،‌ شهرام محمودی (برادرِ بهنام)،‌ موسوی (که خیلی کارش درسته)،‌ صابر نریمان‌نژاد و سوسن‌آبادی (پاسورهای باهوش تیم)، آرش کشاورزی (‌آخرِ خوش‌تیپِ قدرتی‌زن)،‌ سجادی،‌ داوودی و شریفات تشکر کنم(اینکه من چی کاره‌ام که تشکر می‌کنم بماند!). از مربی بی‌نظیر این تیم یعنی مصطفی کارخانه که واقعا یه چیزی سرش می‌شه و کمک‌هاش ایرج مظفری و دامغانی هم باید تشکر کرد. اون شور و هیجانی که کارخانه کنار زمین داره واقعا دیدنیه. جالب بود که مربی روسیه وحشتناک خونسرد بود و از اول تا آخر بازی حالتِ چهره‌اش تغییر نمی‌کرد لامصّب.&lt;br /&gt;صدا و سیما که کُشت خودشو بعد از سوم شدن یه سرود گذاشت،‌ در حالیکه واسه مساوی کردنِ زورکی با چین توی فوتبال هزار بار تختِ‌‌جمشید و چهل‌ستون رو نشون ‌می‌دن و چپ و راست شعر و ترانه می‌سازند. من مرده‌ی این ترکیب "اسطوره‌ی جوانی"ام که توی یکی از این سرودها تکرار می‌شه. اصلا مفهوم اسطوره رو با این پاردوکسشون به فنا دادند. البته دیگه از صدا و سیما که به  علی معلّم دامغانیِ جفنگ‌سرا می‌گه استاد نباید بیش از این انتظار داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امیدوارم قدر این بچه‌ها رو بدونند تا ما بتونیم توی بزرگسالان هم حرفی برای گفتن داشته‌باشیم. مطمئنا یه جای کار این وسط می‌لنگه که اونایی که توی جهان دوم شدند،‌ توی بزرگسالان نمی‌تونند پابه‌پای بقیه کشورها رقابت کنند. یعنی ما استعدادها رو پرورش می‌دیم و به یه سطح خوب می‌رسونیم ولی بعد دیگه چیزی نداریم که بهشون آموزش بدیم و یهو عقب می‌افتیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش یه کم از این برنامه‌ریزی پایه‌ای رو مسئولانِ مخ‌تعطیلِ فدراسیون فوتبال داشتند. سازمان تربیت‌بدنی سالی چند میلیارد باید خسارتِ گنده‌کاری‌های پرسپولیس و استقلال رو بده. آخرش هم دادِ مظلوم‌نماییشون هواست که چرا به این باشگاه‌های مردمی نمی‌رسید. یکی نیست بگه مجبور نیستید تا یه بازیکن اوشگول خارجی می‌بینید قرارداد چند صد میلیونی باهاش ببندید و بعد از دو تا بازی بخواین با شامورتی‌بازی پولشو بخورید و بندازیدش بیرون. سالی چه‌قدر باید خسارت وحشی‌بازی‌های طرفداران این دو تیم رو داد و بعد گفت اینها سرمایه‌های فوتبالند. دیگه دوره‌ی سلطان فلان و بهمان خان و تعصب به پیرهن تیم و این کیمیایی بازی درآوردن‌ها گذشته. باشگاه‌های والیبال و بسکتبال دارند یکی یکی به خاطر پول نداشتن منحل می‌شن ولی ما همه‌اش فکر اینیم که کی از پرسپولیس رفت  استقلال یا برعکس تا سریع انتقام بگیریم و پولِ بی‌زبونِ یکی دیگه رو بریزیم تو جوب تا هواداران قشنگمون ناراحت نشن. و این کمدی درام ادامه دارد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;نتیجه‌گیری اخلاقی:&lt;/span&gt;‌ تا حماقت هست، زندگی باید کرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-1743050988418586524?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/1743050988418586524/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=1743050988418586524' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1743050988418586524'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1743050988418586524'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/07/blog-post_17.html' title='شاهکار'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-8742085370678216718</id><published>2007-07-13T22:24:00.001+03:30</published><updated>2008-03-09T08:42:01.972+03:30</updated><title type='text'>ح مثل حیوون</title><content type='html'>دیدید یه وقتی اونقدر عصبانی هستید که زبونتون بند میاد،‌ امشب دقیقا در همچین موقعیتی قرار گرفتم. یه وقتی که می‌خواین یه نفر رو با دست‌های خودتون خفه کنید. یعنی دقیقا لذت ببرید از جویدن خرخره‌ی طرف. شاید آدم‌های زیادی هستند که ازشون متنفر باشم (و به نسبت خیلی خیلی بیشتر، اونایی که دوستشون دارم)،‌ اما تا حالا نشده‌بود این‌قدر سریع به نقطه جوشم برسم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب برم سر اصل مطلب،‌ قبلا برنامه صندلی داغ رو می‌دیدم و بد هم نبود ولی از وقتی احمد نجفی با اون اجرای مزخرف، بی‌مزه و اعصاب خوردکنش مجری برنامه شده، فقط چند تا از برنامه‌ها رو به خاطر مهمون‌های فوق‌العاده‌اش تحمل کردم مثل برنامه پرویز پرستویی و نصیری قهرمان وزنه‌برداری که واقعا موجود باحالی بود.در بقیه موارد چون فقط می‌تونم فحش ناجور بدم به این یارو نجفی که جلو خونواده درست نیست، بی‌خیال برنامه می‌شم. امشب هم اول برنامه نگاه کردم ببینم مهمونش کیه. دیدم این پسره‌ است که توی تبلیغ فیلم روز سوم فهمیده‌بودم اسمش حامد بهداده. این یارو قبلا یه سریال آشغالی بازی کرده‌بود که من چون فقط موقع شام خوردن و پشت به تلویزیون صداشو شنیده‌بودم حتی اسمش یادم نیست و تنها چیزی که از اون تو ذهنم باقی‌مونده بود این بود که یه نفر اینقدر آشغال و مصنوعی بازی می‌کرد که من همون موقع سرِ شام می‌خواستم بالا بیارم. طرف مثلا می‌خواست ادای ‌لات‌ها یا یه همچین چیزی رو در بیاره. برگشتم به تلویزیون نگاه کردم تا ببینم این حیوون کیه. حتی از این چیزهایی که توی سریال‌های طنز بازیگرها رو مسخره می‌کنند افتضاح‌تر بود. خلاصه قیافه طرف تو ذهنم مونده‌بود و خوشبختانه دیگه طرف رو تو هیچ فیلم و سریالی ندیدم. ولی هر وقت یه بازیِ گند از یه نفر می‌دیدم،‌ ناخودآگاه یاد این یارو می‌افتادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گذشت تا اینکه توی این چندروزه  تبلیغ روز سوم رو می‌دیدم که می‌گه با حضور حامد بهداد. یه کم که دقت کردم دیدم بــعـله،‌ طرف همون آشغال مورد نظر منه. خب یه کم تعجب کردم که مگه به همچین کسی هم فیلم می‌دن بازی کنه!‌ و تازه اسمشو هم تو تبلیغ بگن. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امشب که دیدم طرف مهمون برنامه است کنجکاو شدم ببینم طرف همون چیزیه که من فکر می‌کنم یا شاید خودش جدای از بازیش آدم محترمیه. ولی چشمتون روز بد نبینه،‌ به چنان نفرتی دچار شدم که بالاتر گفتم. طرف یه حیوونِ آشغالِ‌ کثافتِ‌ ازخودراضی بود. مرتیکه الاغ فکر می‌کرد جدی یه گهی هست. این‌قدر احساس بازیگری برش داشته‌بود و مصنوعی واحمقانه ادا در‌می‌آورد که حد نداشت. به جرات می‌تونم بگم رکورد میزان پیدا کردنِ احساسِ تنفر نسبت به یه نفر در واحد زمان رو برای من شکست. فقط از کثافتکاری‌های خودش به جای بازیگری تعریف کرد و از خودش تشکر کرد. رسما اعلام کرد که مارلون براندوی ایرانه. خدای من،‌ امیدوارم روح براندوی عزیز فارسی بلد نباشه وگرنه مطمئنا الان جوری خودشو گم و گور می‌کرد که خودِ خدا هم نتونه پیداش کنه. حرومزاده‌ی کثافت جوری به پرویز پرستویی می‌گفت پرویز که انگار داره در موردِ سگ خونِگیش حرف می‌زنه. خدایا کلمه‌ای واسه بیان احساساتم نسبت به این یارو پیدا نمی‌کنم. چیزی که شایسته‌ی همچین لجنی باشه. یه لجنِ گَنده دماغِ ازخود‌مچکّر (متشکر). لجنی که فکر می‌کنه حتی اسمش هم ساخته شده واسه بازیگری. لجنی که به جای حرف زدن ادا در میاره و به جای بازی‌کردن می[...]ـه. یه حیوون به تمام معنا که دوست داشتم با مشت صورتشو داغون کنم. حتی شکستن رکورد فحش در دقیقه هم آرومم نمی‌کنه. به نظرم چنین جونورایی خطرناک‌ترین موجودات برای زندگی بشریند. این حرف رو با اطمینان و بدون شوخی می‌گم. &lt;br /&gt;راستش می‌خواستم این دفعه در مورد تیم والیبال جوانان و تیم ملی آرژانتین و چیزهای لذت‌بخش این چند روزه بنویسم که طرف اومد من رو به نقطه انفجار رسوند. پس چیزهای دوست‌داشتنی رو می‌ذارم برای پست بعدی و امشب تا صبح به اون حیوونِ رذل فحش‌های آبدار و پرمایه خواهم داد، گوارای وجودِ بی‌وجودش.&lt;br /&gt;------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پس نوشت:&lt;/span&gt; شعرمانندی مرتبط با همین موضوع گفتم که بد نیست بخوانیدش.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;br /&gt;اَلا  ای  حامد ِ حیوونِ  بهداد          &lt;br /&gt;که از تارک به پایت خوار و له باد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو خوانی نام خود مارلون براندو   &lt;br /&gt;که لعنت بر تو بادا و بر  آن  دو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر آن دو که شما را آفریدند         &lt;br /&gt;به جای بچّه زاییدن   بریدند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که الحق نیک نامت را نهادند       &lt;br /&gt;درِ دشنام خلق بر خود گشادند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حیوونِ آشغالِ مغرورِ   دستی       &lt;br /&gt;همان حامد بُوَد، دانی چه هستی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو  که  افتاده‌ای  در اوجِ پستی      &lt;br /&gt;چرا این‌گونه خود را می‌پرستی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر بازیگری کردن چنین است  &lt;br /&gt;که میمون پادشاهِ این زمین است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو بازیگر نئی،  تو مستراحی        &lt;br /&gt;که سیفون بایدت خواهی نخواهی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که تا شوید کثافاتِ وجودت         &lt;br /&gt;کند تا آخرِ عمرت سجودت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو گویی از زمین و آتش و باد       &lt;br /&gt;همه  گویند  ذکرِ  نامِ  بهداد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس این شعرِ جفنگ و خالص و ناب   &lt;br /&gt;کنم  تقدیمِ  تو  یا ایّها الگاب!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-8742085370678216718?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/8742085370678216718/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=8742085370678216718' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8742085370678216718'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/8742085370678216718'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/07/blog-post_13.html' title='ح مثل حیوون'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-5664042994835234511</id><published>2007-07-09T09:15:00.001+03:30</published><updated>2008-03-09T08:45:04.933+03:30</updated><title type='text'>اِدالَط</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp2.blogger.com/_6Kw_Eg-SKwI/RpHMtsFBVzI/AAAAAAAAAA0/_3XLfWP6qwU/s1600-h/Copy+of+DSC00018.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://bp2.blogger.com/_6Kw_Eg-SKwI/RpHMtsFBVzI/AAAAAAAAAA0/_3XLfWP6qwU/s400/Copy+of+DSC00018.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5085070539576399666" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;توضیح:&lt;/span&gt; این عکس را از روزنامه‌ی مرحوم بهار به تاریخ چهارشنبه 22 تیر 79 برداشته‌ام.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-5664042994835234511?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/5664042994835234511/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=5664042994835234511' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5664042994835234511'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5664042994835234511'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/07/blog-post_09.html' title='اِدالَط'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp2.blogger.com/_6Kw_Eg-SKwI/RpHMtsFBVzI/AAAAAAAAAA0/_3XLfWP6qwU/s72-c/Copy+of+DSC00018.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-5753654494890964527</id><published>2007-07-03T12:36:00.000+03:30</published><updated>2008-03-09T08:41:44.519+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فوتبال'/><title type='text'>در حدِّ تیم ملّی</title><content type='html'>جام ملت‌های آسیا هیجان‌انگیز ترین مسابقات واسه فوتبال ملّیه. من چیزهای کمی از جام 92 یادم میاد. همین‌قدر که پروین تو سه تا بازی یه تعویض هم نکرد و پیوس به خاطر لگدی که کرمانی‌مقدم یا محرمی به داور زده‌بودند، اخراج شد و یه مدتی هم محروم بود. (من عاشق پیوس بودم اون موقع‌ها).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جام 96 ولی خیلی باحال بود. فوتبال ایران بعد از گندکاری‌های پروین تو بدترین دوره‌اش به سر می‌برد ولی یهو تو جام‌ ملت‌ها کولاک کرد. بازی ایران-عربستانی که 3-0 شد و اون گل محشر خداداد و بازیی که کره را له کردیم هیچ وقت یادم نمی‌ره. و اون بازی لعنتی نیمه نهایی و داور آشغالی که عربا خریده‌بودند و قیافه علی دایی بعد از اینکه پنالتی رو خراب کرد و تیر خلاصی که داریوش یزدانی زد تا باز هم نریم فینال. رقصیدن عابدزاده و کریم باقری رو هم یادم نمی‌ره. بازی با کویت و اون گل عجیب غریب دایی و عابدزاده که یه دستی پنالتی طرف رو ‌گرفت و هرهر می‌خندید هم فراموش‌نشدنیه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازی‌های 2000 ایران افتضاح بود. تنها دوره‌ای که یادم میاد مهدوی‌کیا خوب بازی نکرد واسه تیم ملی. شوت خفن کریم باقری از وسط زمین هم مانع از شکست مقابل کره نشد و حذف شدیم. چند تا برنامه نودی که بعد از این بازی‌ها پخش شد شاهکار بود. برنامه جلال  طالبی که این یارو روزنامه‌نگار اوشگوله می‌گفت تو امریکا مربی ‌high school بوده و طالبی هم خرابکاری کرد به طرف خیلی جالب بود. جمله شاهکار علی دایی هم که گفت "مگه ما ببختید رونالدوایم؟" تو همین برنامه‌ها بود. و ازهم باحال‌تر تماس تلفنی با مهدوی کیا که به شدت عصبانی شد و گفت "اسماعیل حلالی که جزء هزار تا بازیکن اول ایران نیست حق نداره در مورد بازی من نظر بده".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازی‌های 2004 با دو تا بازی افتضاح شروع شد و اون دعوای شرم‌آور بین رضایی و بداوی. ولی یهو از بازی با ژاپن ایران متحول شد. ایران فقط سه تا بازیکن داشت که عالی بودند. مهدوی‌کیا،‌ کریمی و کعبی و همین برای نابود کردن بقیه تیم‌ها کافی بود. با فریاد فردوسی‌پور که "الان چه وقتِ چیپ زدن بود آقای گل‌محمدی؟" یه بار دیگه آرزوهامون به فنا رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امسال تیم ملی از نظر بازیکن واقعا عالیه. خط هافبک تیم ملی بی‌نظیره. دفاع وسط‌هامون هم خیلی خوبند. فقط جناح چپمون می‌لنگه. خط حمله هم بد نیست. فقط اگه این رسول خطیبی و نصرتی که من هر چی فکر می‌کنم فلسفه دعوتشو نمی‌فهمم نبودند،‌ تیم ملی خدا می‌شد. بازی‌های دوستانه مقابل منتخب آنگولای غنا و اوشگول‌های جامائیکایی هم هرچند چیزی رو مشخص نمی‌کنه ولی ایران خیلی هم بد نبود. اگه دست از سانترهای احمقانه برداریم و رو زمین بازی کنیم،‌ می‌شه امیدوار بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه فقط نیمی از بازیکن‌ها هم در حد اون چیزی که ازشون انتظار می‌ره باشند،‌ ممکنه اتفاقات خوبی بیفته. البته ژاپن و کره هم خیلی خوبند و استرالیا کلاس بازیش با بقیه آسیایی‌ها فرق داره. ولی اگه یه کم شانس بیاریم و قلعه‌نویی مثل آدم تیم رو ارنج کنه،‌ می‌شه امیدوار بود که به نتیجه خوبی برسیم. کار من هم دراومده، هر روز از موقعی که می‌رم تو رختخواب تا وقتی خوابم ببره و گلاب به روتون تو دستشویی دارم ترکیب تیم ملی رو تجزیه تحلیل می‌کنم. خدایا مرامی این دفعه یه حالی بهمون بده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پی‌نوشت:&lt;/span&gt; اَه، چی می‌شد اگه من دفاع چپ تیم ملّی بودم؟!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-5753654494890964527?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/5753654494890964527/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=5753654494890964527' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5753654494890964527'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5753654494890964527'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/07/blog-post_03.html' title='در حدِّ تیم ملّی'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-3497944008269561747</id><published>2007-07-01T08:36:00.000+03:30</published><updated>2008-03-09T08:38:19.697+03:30</updated><title type='text'>کنکور</title><content type='html'>می دونید که کنکور سراسری هم به سلامتی برگزار شد تا ملت غیور شانس خودشون رو واسه ورود به دانشگاه امتحان کنند. خیلی مشتاق بودم برم سوال‌های کنکور رو پیدا کنم و ببینم نسبت به 5 سال پیش چقدر تغییر کرده. خوشبختانه به مدد پیشرفت تکنولوژی همون عصر کنکور سوال‌ها روی &lt;a href="http://62.60.150.204/sanqus/Ex86/860407_02.htm"&gt;سایت سازمان سنجش&lt;/a&gt; قرار گرفته‌بود. البته خنده‌داره که دفترچه رو اسکن کردند، به جای اینکه یه فایل درست حسابی که شامل همه‌ی سوال‌ها باشه قرار بدند.&lt;br /&gt;نشستم ادبیات و زبانش رو زدم و خوشبختانه هنوز هم می‌تونم بالای 80 بزنم. اما چند تا سوال خنده‌دار توی کنکور بود که گفتم شاید بد نباشه شما هم بدونید. نمونه‌اش سوال اول ادبیات رشته ریاضی:&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;1- جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید: "به نام خدای...   بیانداخت شمشیر را شاه دین"&lt;br /&gt;1) جهان آفرین  2)مهربان  3) کریم   4) رحیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته ظاهرا سوال‌ها فرق می‌کرده که نشونه‌ی بارز تبعیضه. واسه یه سری دیگه این اومده بوده:&lt;br /&gt;"بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر   دیدی که چگونه گور ... گرفت."&lt;br /&gt;1) بهرام  2)شهرام   3)‌ مهرام   4)‌آرام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه جورایی آدم رو یاد این سوال‌های مسابقات مسخره تلویزیونی می‌اندازه، که تازه شرکت کنندهه التماس می کنه که آقای مجری تو رو خدا کمک کنید.&lt;br /&gt;نمی‌دونم هدف از این حرکت چی بوده. روحیه دادن به بچه‌ها یا مسخره‌بازی ولی به هر حال به سادگی یه تست رو حروم کردند و باعث فشرده شدن بیشتر رقابت شدند. من که اگه جای کنکوری‌ها بودم به خاطر توهین‌آمیز بودن این سوال جلسه رو ترک می‌کردم یا به خاطر پوززنی جواب اشتباه می‌زدم. &lt;br /&gt;راستی امسال تو هر درسی یه سوال نظرسنجی هم بوده،‌ ظاهرا با این مضمون که فکر می‌کنید چند درصد زدید که پاسخ دادن به این سوال اثر مثبت داشته. (البته دقیقا نمی‌دونم سوال و گزینه‌هاش چی بودن). به نظر می‌رسه که طراحان سوال به بدبختی افتادند و دیگه چیزی تو دست و بالشون نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوال اول ریاضی هم خیلی بامزه‌ است.&lt;br /&gt;1) جواب نامعادله‌ی زیر کدام است؟                       &lt;br /&gt;   &lt;/p&gt;&lt;/p&gt; -1&lt;3x-2&lt;1      &lt;p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;به طور کلی بیست تا سوال اول ریاضی خیلی آسون بود. خیلی هم دوست داشتم سوال‌های تخصصی گروه زبان رو ببینم که زیاد چیزی فراتر از زبان عمومی نبود و راحت می‌شد زد. هنوز وقت نکردم ولی احتمالا شانسم رو تو ادبیات اختصاصی انسانی هم آزمایش می‌کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه که جالب بود سوالات امسال. البته اشتباه نکنید همه‌ی سوالا این‌جوری احمقانه نبود،‌ تک و توک اینجوری و بقیه مثل همون زمان سابق بود. امیدوارم همه‌ی کسانی‌که زحمت خودشون رو کشیدند به نتیجه‌ی خوبی هم برسند. (چیه خب؟ یه کم هم مثل صداسیما حرف بزنیم که اشکالی نداره)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-3497944008269561747?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/3497944008269561747/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=3497944008269561747' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/3497944008269561747'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/3497944008269561747'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/07/blog-post_01.html' title='کنکور'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-4318871261224506905</id><published>2007-06-18T08:45:00.000+03:30</published><updated>2008-03-09T08:47:31.980+03:30</updated><title type='text'>لحظه‌ی دیدار</title><content type='html'>فردا دقیقا یک سال از آخرین دیدارمان می‌گذرد و من چه ساده بودم که می‌پنداشتم باز هم دیدارها تازه می شود، هر چند اتفاقی و زودگذر. راستی چه بر سرمان آمده که فراموش کرده‌ایم همه‌ی آن روزگار خیالی را. دلخوش به خاطره‌هایی دور‌ دستیم، وای به آن روزی که خاطره‌ها هم کارساز نباشند. روزی که دیگر زمزمه‌ی "خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد" هم مرهمی نباشد بر دردِ التیام نیافته‌مان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدتی است که عجیب دلتنگ شده‌ام. دست و دلم هم به نوشتن نمی‌رود. صفحه‌ای باز می کنم و چند خطی می نویسم که به دل نمی‌نشیند. بک اسپیس لعنتی را می‌گیرم که خودش کارش را خوب بلد است. نمی‌دانم از چه باید گفت یا از که. از نامهربانی‌ها یا وعده‌های عمل نشده. از آنچه بر مملکتمان می‌رود و اینکه خود را به خواب زده‌ایم که این نیز بگذرد. لاطائلات شنیدن را عادت کرده‌ایم. همین که SMSی از آن بسازیم راضیمان می کند. چه زود و ساده باختیم تمام آنچه را که به زحمت و خونِ دل حاصل شده‌بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نــــه، این‌ها نبود آنچه که می‌خواستم بنویسم. غرض دردِدل هم نبود. بک‌اسپیس هم دیگر کفایت نمی‌کند، حسِ Select All کردن و دیلیت هم نیست. بگذار بماند مثل تمام خزعبلاتِ دیگری که نوشتیم و کسی ککش هم نگزید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز هم به یک سالی که گذشت فکر می‌کنم و به سال‌های بی‌ثمری که خواهند آمد. چه باور نکردنی و چه تلخ عوض کردم نغمه‌ی "لحظه‌ی دیدار نزدیکست" را با نجوای "خیال خال تو ...".&lt;br /&gt;فردا به دانشگاه می‌روم به همان امید واهی. توقعِ زیادی است، می دانم. اما ناامیدم مکن از سابقه‌ی لطفِ ازل!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-4318871261224506905?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/4318871261224506905/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=4318871261224506905' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/4318871261224506905'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/4318871261224506905'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/06/blog-post.html' title='لحظه‌ی دیدار'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-4023243491364290257</id><published>2007-05-28T21:02:00.000+03:30</published><updated>2008-03-09T08:51:39.474+03:30</updated><title type='text'>قاط</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;خوندن این متن به کسانی‌که ناراحتی قلبی دارند و از سطح شعور مناسبی برخوردار نیستند یا فکر می‌کنند احساساتشون جریحه دار می‌شه توصیه نمی‌شود، از ما گفتن بود.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ببینم کسی مشکلی نداره که من بگم از چه چیزایی متنفرم. مشکل هم داشته باشید به درک اسفل السافلین. بعضی چیزا بدجوری رو اعصاب آدمند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول از همه حالم از اون مرتیکه الاغ به هم می‌خوره، دلم می‌خواد با دستای خودم خفه‌اش کنم. حالم از تمام اون حیوونایی هم که به حرفاش گوش می‌دن یا حتی نیم درصد به زارت و زورتاش اعتقاد دارند به هم می‌خوره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالم از اون ابله‌هایی که تو پروفایلشون می‌نویسند not political به هم می‌خوره. یا کسانی که هی از لفظ رژیم استفاده می‌کنند. موجوداتی که تو عمرشون هیچ گهی غیر از کتاب درسیاشون نخوردند (یا نخوندند). مسخره‌هایی که به دختر می‌گن دخمل و اراذلی که در جواب هر سوالی می‌گن علمی ‌و آموزنده. از اون خرفت‌هایی که همه چیز رو send to all می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از خیابونی و علیفر و بهرام شفیعی متنفرم. وقتی خیابونی به شُجاع می‌گه شَجاع و در مورد داغ بودن بازی حرف می‌زنه و در مورد اینترنت وراجی می‌کنه می‌خوام خودمو حلق‌آویز کنم. وقتی شفیعی گاگول که فرق اسکواش و فوتبال رو نمی‌فهمه در مورد همه‌ی ورزش‌ها اظهار نظر می‌کنه و خودش رو پیش‌کسوت می‌دونه بالا میارم. وقتی علیفر در مورد اینکه وقت اضافه جزء بازیه و اینکه تیمی ‌که گل نزنه گل می‌خوره زر می‌زنه و در مورد تعویض‌های مربی اظهار فضله می‌کنه و هر اتفاقی که میفته می‌گه همون طور که خدمتتون عرض کرده بودم این طوری شد می‌خوام شیشه تلویزیون رو خورد کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی می‌شنوم پروین رفته تیم بخره دلم به حال شعور طرفداراش می‌سوزه. دلم به حال اون تیم ملّی‌‌ای هم که قلعه‌نویی و ناصر ابراهیمی‌ مربیش باشند می‌سوزه. و بدا به حال اون پرسپولیس و استقلالی که اعضای هیئت مدیره‌اش تپه‌ی گلکاری نکرده تو این مملکت باقی نگذاشتند و حالا اومدن صدقه سر فوتبال رو بقیه [...]کاریاشون سرپوش بذارند و الحمدلله که تیرشون به سنگ خورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالم از بدبختایی که زنگ می‌زنند تلویزیون احکام می‌پرسند به هم می‌خوره. کسانی که نگرانند موسیقی‌ای که گوش می‌دهند مصداق غنا هست یا نه و آیا محرّک می‌تونه باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اخبارگوهای صدا سیما متنفرم. وقتی کامران نجف‌زاده رو می‌بینم مشمئز می‌شم. وقتی تبلیغ مزخرفاتی رو که می‌خوان به عنوان سریال به خورد مردم بدند رو می‌بینم یا اون جهانگیر الماسی چندش آور یا سریال‌های تولید مرکز شهرستان‌ها فقط می‌تونم بگم هووووووووووق. وقتی اسم سیروس مقدم رو می‌شنوم کهیر می‌زنم. من خرابکاری کردم به اون فرهنگ و معرفتی که رحیم‌پور الاغ در موردش حرف می‌زنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم می‌خواد با قفل فرمون بکوبم تو کله‌ی گوسفندهایی که پشت چراغ قرمز بوق می‌زنند. دلم می‌خواد یکی اون موتور سواری که توی چهارراه شلوغ یهو چراغ قرمز رو رد می‌کنه و عین گاب می‌ره وسط خیابون رو زیر بگیره و مغزشو بپاچه کف آسفالت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخ یاد دانشکده‌ای افتادم که امثال عسگری ([...]کچل!) و امیرفتاحی و تفاضلی توش درس می‌دن. و آدم‌هایی مثل سماوی و مدرس که باید این جک و جونورا رو تحمل کنند. یاد جزوه فیلتر حسین‌نیا میفتم که به خط کوفی و روی پوست آهو نوشته شده بود و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-4023243491364290257?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/4023243491364290257/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=4023243491364290257' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/4023243491364290257'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/4023243491364290257'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title='قاط'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2116050038853991662</id><published>2007-05-01T13:02:00.000+03:30</published><updated>2008-03-09T08:59:21.579+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وبلاگ‌نویسی'/><title type='text'>آموزش وبلاگ‌نویسی</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;چگونه وبلاگ بنویسیم یا آموزش وبلاگ‌نویسی in one minute.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب تابلوئه که آدم وقتی آمپر ذوقش می‌چسبه یا احساساتش یاتاق می‌زنه باید یه جوری خودشو خالی کنه. واسه این منظور هم چند تا راه وجود داره یکیش اینه که برید دست به آب و آره و اینا، یکی دیگه اش اینه که برید بالای کوه و خودتونو ... نه حسن، یه وقت پایین نپرین همین جوری مفت و مسلّم. اگه می‌خواین خودکشی کنید یه کاری کنید که یه دیه‌ای چیزی هم دست و بال بازماندگانتون رو بگیره. خلاصه از همه‌ی این هزار راه نرفته (البته اولی رو که مطمئنا چند هزار باری رفتید) که بگذریم یه راه خیلی کم خرج و گلابی می‌مونه که اسمش وبلاگ زدنه. واسه این کار اول باید معلوم کنید که چه جور وبلاگی می‌خواهید بنویسید. نگران نباشید ما انواع مختلف رو براتون توضیح می‌دیم، پس دقیق به نکات طلایی که مطرح می‌کنیم گوش بدین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;1- وبلاگ جواد دخترونه:&lt;/span&gt; بدون شک فراگیرترین نوع وبلاگ همین مورده. البته در بعضی مراجع از زهره هم به جای جواد استفاده شده. البته اگه شما یه نرّه خر سیبیل کلفت با سی و اندی سال سن و مدرک فوق لیسانس از دانشگاه‌های معتبر کشور هم هستید نگران نباشید، باز هم این نوع وبلاگ راست کار خودتونه. می‌رید زرتی یه اکانت توی پرشین بلاگ می‌سازید و اسم وبلاگتون هم می‌ذارید خاطرات یک ستاره تنها، یا تکه تکه‌های قلب جر خورده من، کاش با من می‌ماندی جیگر، عشقتو بخورم مرجانِ دریایی من، اشک‌های یک عاشقِ دل خسته و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولا که باید حتما از فونت 64 به بالا با رنگ گل‌‌گلی، بنفشِ جیغ، خردلی، صورتی مایل به زرد یا فسفری استفاده کنید. بعدش هم می‌رید چهار تا جمله و ترانه عاشقونه پشت کامیونی پیدا می‌کنید و یا علی، کپی پیست.&lt;br /&gt;البته تو هر پست حداکثر یه جمله کافیه. حتما باید در هر پست نزدیک به دویست سیصد تا اموتیکون عشقولانه هم استفاده کنید. استفاده از عکسِ بچّه و دار و درخت و غروبِ خورشید و کف دریا و جک و جونور و این چیزا هم به تاثیر گذاری وبلاگتون اضافه می‌کنه. یه نکته مهم دیگه هم استفاده از یه آهنگی چیزی رو وبلاگتونه که اوج تنهایی و بدبختیتون رو نشون بده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مورد نوشته‌هاتون به هیچ وجه درگیر قافیه و وزن و این جور مزخرفات نباشید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگاهش با نگاهم کرد برخورد / الهی ناز بشی حالم به هم خورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاک کن اشک‌های گونه‌هامو دونه دونه / بی تو انگاری که قلبم مثه سه راه سلفچگونه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته بدونید که باید کلّی غلط املایی داشته باشید و چپ و راست هم به جای کسره از "ـه" استفاده کنید. به این مثال توجه کنید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگرد، خاهش می‌کنم برگرد و مرا باز هم عاشغه خود کن. اگه هم برنگشتی بدون که از یاد نمی‌برمت اِشقه من.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تیره نگاهت رو بکن تو چشمه من، تا بدونم که همیشه گوشه ی قلبه تو ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر کاری هم بکنی باز تویه غلبه منی / خجالت نمی‌کشی از اون دختره پررو دل نمی‌کنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پایان هم باید گوشه کنار وبلاگتون هی را به را بنویسید "نظر یادت نره"، "باز هم به من سر بزن"، "منتظرتم عزیزم" و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کامنت گذاشتن توی این وبلاگ‌ها هم آداب خاص خودشو داره:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*وبه قشنگی داری، به وبه من هم سر بزن. (حتما رو این کلمه ی "وِب" تاکید کنید. به جای وب می‌تونید از کلبه تنهایی، غمکده عاشقی، دلکده آسمانی و ... هم استفاده کنید.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*من هم با دلنوشته‌های قشنگتون ‌های‌های گریه کردم. باز هم برامون بنویس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* با اجازت بهت لینک دادم، تو هم اگه خاستی باید بهم لینک بدی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;2- وبلاگ سوپر جوادِ تکنولوژیکِ پسرونه:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عین همون بالایی ولی محتویاتش یه کم فرق می‌کنه. اولا که باید یه دویست تا کد جاوا اسکریپت از یه قبرستونی پیدا کنید و همین جور عینِ [...]ِ گوسفند بریزید تو وبلاگ. مثلا موقع تکون دادن موس باید کلی دری وریِ اعصاب خورد کن دور و برش راه بیفته. یا همین جور وبلاگ چشمک بزنه. لود شدن وبلاگ باید حداقل بیست دقیقه طول بکشه. موقع باز و بسته کردن وبلاگ هی باید یه پنجره باز بشه واز اون پیام‌هایی که قبلا گفتم بدین. جوری که جد و آباد اون بدبختی که اومده وبلاگتون بیاد جلو چشمش و در عوض اون هم یه حال اساسی به فک و فامیل دور و نزدیکتون بده. از بالا و پایین وبلاگتون باید چپ و راست پیام عشقی اخلاقی رد بشه. خلاصه هر چیز مزخرفی که به نظرتون میاد به جذابیت وبلاگتون کمک می‌کنه استفاده کنید.&lt;br /&gt;محتویات این گونه وبلاگ‌ها سه نوعند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;الف)وبلاگ‌های پایه خنده و fun:&lt;/span&gt; در این دسته شما می‌رید چهار تا جوک عهد بوق پیدا می‌کنید و دو سه تا SMS و آفلاین هم جور می‌کنید و در توضیح وبلاگتون می‌نویسید: جدید ترین جوک‌ها و SMS‌ها. پیام‌های وبلاگتون هم باید چیزهایی با این مضمون باشه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* اگه بیای تو دیگه نمی‌ری بیرون&lt;br /&gt;* کلیک کن پشیمون نمی‌شی&lt;br /&gt;* اگه جرات داری کلیک کن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته اگه ذوق و IQ تون از جلبک دریایی و مرغ پخته بیشتره، یه لینکدونی هم باز می‌کنید و به این چیزها لینک می‌دید تا تعداد خوانندگانتون سقف فلک را بشکافه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* جدیدترین عکس‌های خفنِ هدیه تهرانی لب حوض.&lt;br /&gt;* فیلم ختنه‌سورون بچه‌ی محمدرضا گلزار&lt;br /&gt;* فیلم کتک خوردن بچه دماغو از مهدوی کیا (18+)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ب) تیریپ IT: دسته دوم مخصوص بچه‌های دبیرستانی یا سال اول دانشگاهه. در اینجا شما تازه با گوگل آشنا شدید و 4 تا ID هم تو یاهو مسنجر ساختید و یک بار هم تو چت‌روم یکی رو بوت کردید و احساس معلومات داشتن در مورد کامپیوتر و هک ورتون داشته. سریع یه وبلاگ می‌زنید با پس زمینه‌ی مشکی که شعله‌های سرخ آتیش هم داره ازش می‌پاچه بیرون و دو سه تا عکس اسکلت هم می‌زنید به در و دیوار. شما باید تریپ استاد متواضع داشته باشید و مدام به اینکه من فقط قصد آموزش دارم تاکید کنید. نوشته‌هاتون باید در مورد آموزش هک و ترفندهای رجیستری و ناکار کردن کلیک راست و مهندسی اجتماعی (یعنی مخ یکی رو تو چت زدن و پسوردشو گیر آوردن) باشه. مدام بقیه رو تهدید کنید و به همه اطمینان بدید که تا حالا پسورد یاهوی دو هزار نفر رو هک کردید و یه دو بار هم در مورد IP و پورت صحبت کنید تا همه به خفن بودنتون ایمان بیارن. بعد هم بگید اگه مثلا تعداد کامنت‌ها به پنجاه نرسه دیگه تجربیات گرانقدرتون رو دراختیار بقیه نمی‌گذارید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیدا کردن محتویات وبلاگ هم اصلا کاری نداره. یه وبلاگ در پیت مشابه پیدا می‌کنید و خیلی راحت مطالبش رو کپی می‌کنید و به اسم خودتون منتشر می‌کنید. اصلا نگران نباشید اون طرف هم خودش نوشته رو از یه جای دیگه بلند کرده. اصلا هم به سرتون نزنه که صحت مطالب گفته شده رو خودتون بررسی و امتحان کنید.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;یک تجربه‌ی شخصی:&lt;/span&gt; یه بار یه نوشته‌ی بلند از یکی از این وبلاگ‌ها رو توی گوگل سرچ کردم، بالای 2700 تا صفحه مشابه پیدا کرد که حتی غلط املایی‌هاش هم درست نشده بود و صد البته مطلب چرندی بود که اگه کسی دو زار سوات داشت می‌فهمید اشتباه و مزخرف مطلقه. حالا هی بگید ایرانی‌ها خلاقیت ندارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;ج) موسیقی‌جات:&lt;/span&gt; لینک دادن به جدیدترین آلبوم‌های خوانندگان خفنِ زیرزمینی و زیر پله‌ای و مو سیخ‌سیخی و لس‌آنجلسی و ... مثل دیجی اسدالله، کامبیز قشنگ، گروه گیتار به دستانِ پاشنه طلا و ... توضیح مهم این که محض رضای خدا یکی از لینک‌ها هم نباید کار کنه. مدام باید تاکید کنید که شما برای اولین بار این آهنگ رو گذاشتید و به ملت فخر بفروشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته یه مدل دیگه هم از این نوع وبلاگ‌ها به شکل تیمی‌هم وجود داره که اسمش رو باید بذارید وبلاگ طرفداران فرزاد جیگرِ عزیز یا چیزهای مشابه و مدام خبرهایی در مورد رنگ و غذای مورد علاقه و نحوه‌ی پی‌پی کردنِ بازیگر، مجری یا خواننده در پیتِ مورد علاقه‌تون منتشر کنید. و بگید حتی خود طرف هم این وبلاگ رو می‌خونه و یه دفعه هم کامنت گذاشته. (فرزاد حسنی و مهدی سلوکی بر سایر موجودات مقدمند)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;4) وبلاگ روشنفکری:&lt;/span&gt; در اینجا باید حتما پس زمینه وبلاگتون مشکی باشه و با فونت چهار و رنگ خاکستری یا زرد کمرنگ یا هر رنگ دیگه ای که جز با Select All کردن دیده نشه بنویسید تا دهن خواننده برای خوندن نوشته‌هاتون سرویس بشه و روشنفکریتون تا دسته بره تو چشمش. توی نوشته‌هاتون هم مدام باید از حالات روشنفکریتون مثل نحوه پک زدنتون به سیگار پشت چراغ قرمز و تو یه شب بارونی یا روابط خفنتون صحبت کنید. استفاده از فحش‌های پدر مادر دار هم شدیدا توصیه می‌شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه مدل وبلاگ روشنفکری دیگه هم هست که شما تو هر پست یه کلمه یا حداکثر یه خط مطلب بی‌ربط می‌نویسید و بعد خواننده‌ها شونصد تا کامنت رو نوشته‌تون می‌ذارن و مدام بهتون می‌گن "استاد، نوشته‌تون واقعا خیلی پرمعنی، پرمغز و نغز بود"، "استاد، چه جوری به ذهنتون رسید این قضیه"، "استاد، خواهش می‌کنم اجازه بدید بهتون لینک بدم"، "مثل همیشه شاهکار بود استاد".&lt;br /&gt;و حرف به حرف نوشته‌هاتون رو تفسیر و تاویل می‌کنند. البته شما قبلش باید به اندازه‌ی کافی مشهور شده باشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;5) وبلاگِ بچه‌معروف نابودکن:&lt;/span&gt; شما باید یه وبلاگ‌نویس معروف مثل حسین درخشان یا نیک‌آهنگ کوثر پیدا کنید و شروع کنید بهش بد و بیراه گفتن و با اینکه اصلا نمی‌شناسیدش در مورد زندگی خصوصیش حرف مفت بزنید و مدام تاکید کنید که اونا اصلا آدم‌های مهمی‌ نیستند و صدقه سر شما به اینجا رسیدند و شمایید که عمه خونده ی وبلاگ نویسی هستید و بعد هم هی این ور اون ور کامنت بذارید در موردش. این قدر این کار رو تکرار کنید که خون طرف به جوش بیاد و جوابتون رو بده. تبریک می‌گم دوست من، شما دیگه معروف شدید. حالا دیگه هر غلطی دوست دارید بکنید چون الان کلی طرفدار و مخالف دارید که نفس بکشید خبرش تو همه وبلاگ‌ها پخش می‌شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;6) وبلاگ خدا در حدّ تیم ملّی:&lt;/span&gt; دراین مورد کاری از دست ما ساخته نیست که اگه بیل زن بودیم ... (این همون تیریپ تواضع بود)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2116050038853991662?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2116050038853991662/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2116050038853991662' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2116050038853991662'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2116050038853991662'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/05/blog-post_01.html' title='آموزش وبلاگ‌نویسی'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2717086976113989176</id><published>2007-04-23T08:26:00.000+03:30</published><updated>2008-03-09T09:04:17.226+03:30</updated><title type='text'>بدون شرح</title><content type='html'>امام جمعه‌ی مشهد در خطبه‌های این هفته نماز جمعه با انتقاد شدید از عملكرد سازمان تربیت بدنی برای اعزام تیم والیبال بانوان كشورمان به رقابتهای بین المللی مختلط در خارج از كشور، اظهار داشت: چگونه اجازه دادید در این رقابتها، زنان كشورمان در مقابل مردان و چشمان نامحرم &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;جست وخیز&lt;/span&gt; كنند و مسابقه بدهند؟!&lt;br /&gt;حجت الاسلام والمسلمین «سیداحمد علم الهدی» افزود: سازمان تربیت بدنی در توجیه این اقدام خود، عنوان می‌كند كه زنان ورزشكار كشورمان با پوشش اسلامی‌به این مسابقات اعزام شدند؛ در صورتی كه نفس این اقدام مغایر موازین شرعی است.&lt;br /&gt;وی با اشاره به فتوای مجتهدان جامع الشرایط كه &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;چنین تحركاتی&lt;/span&gt; را از جانب زنان در مقابل چشمان نامحرم غیرشرعی اعلام كرده اند، گفت: ما با پیشرفت بانوان و ورزش آنان مخالف نیستیم، اما این كار باید در سالنهای سرپوشیده و به دور از چشم افراد نامحرم انجام شود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2717086976113989176?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2717086976113989176/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2717086976113989176' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2717086976113989176'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2717086976113989176'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/04/blog-post_23.html' title='بدون شرح'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2542367899670096366</id><published>2007-04-11T12:56:00.000+03:30</published><updated>2008-03-09T09:08:31.586+03:30</updated><title type='text'>دیالوگ</title><content type='html'>* می‌بخشید می‌تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟&lt;br /&gt;- نخیر&lt;br /&gt;* چند ثانیه چه‌طور؟&lt;br /&gt;- امکان نداره، من اصلا قصد ازدواج ندارم.&lt;br /&gt;* پس لطفا پاشنه‌ی کفشتون رو از رو پام بردارید، پام له شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* ببخشید می‌تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟&lt;br /&gt;- خواهش می‌کنم، بفرمایید.&lt;br /&gt;* بی‌زحمت این کلاسور منو نگه دارید، من برم دستشویی برگردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* وااای قیافه‌تون خیلی به نظرم آشنا میاد.&lt;br /&gt;- خواهش می‌کنم، نظر لطفتونه.&lt;br /&gt;* آهان، تو مستندِ حیات وحشِ اون هفته دیدمتون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* می‌تونم یه خواهشی ازتون بکنم؟&lt;br /&gt;- حتماً، چرا که نه؟&lt;br /&gt;* پس بی‌زحمت پول جزوه‌هایی رو که براتون زیراکس کردم بهم بدین، 235 تومن می‌شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* ببخشید چند لحظه افتخار می‌دید؟&lt;br /&gt;- افتخار نداریم، می‌خواین گوجه نذارم؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* امشب خیلی خوش گذشت.&lt;br /&gt;- به منم همین طور.&lt;br /&gt;* غذاش هم خیلی خوب بود، دستتون درد نکنه.&lt;br /&gt;- خواهش می‌کنم، بی‌زحمت پیکتون رو بیاین بالا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* تولدتون مبارک، اینو واسه شما خریدم.&lt;br /&gt;- وااااااااااای مرسی&lt;br /&gt;* ولی دیدم ارزششو ندارین، برداشتم واسه خودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* ببخشید، ساعت خدمتتون هست؟&lt;br /&gt;- بله&lt;br /&gt;* اووووم، چه تفاهمی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* شما هم به شعر علاقه دارید؟&lt;br /&gt;- بله، خیلی زیاد.&lt;br /&gt;* چه جالب، من حالم از این جفنگیات به هم می‌خوره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پی‌نوشت:&lt;/span&gt; پیروزی کشنده‌ی دیشبِ منچستر، باعث برپایی مراسم جشن و پایکوبی از بله برون گرفته تا عروسی و مابقی قضایا در مواضعِ تحتانی و فوقانی ما گردید. قیافه توتی واقعا دیدنی بود. تو عمرش این قدر تحقیر نشده بود. حالا ربطش با دیالوگ‌های بالا چی بود رو اللهُ اَعلَم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2542367899670096366?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2542367899670096366/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2542367899670096366' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2542367899670096366'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2542367899670096366'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/04/blog-post_11.html' title='دیالوگ'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-7627072205165198757</id><published>2007-04-08T22:38:00.000+03:30</published><updated>2008-03-09T09:01:45.043+03:30</updated><title type='text'>اخراجی‌ها</title><content type='html'>بله، بالاخره ما هم شاهکارِ چماقدار رو دیدیم. تمام مدت فیلم سعی کردم به این فکر نکنم که کارگردانش کیه ولی ناخودآگاه یادم می‌افتاد و اعصابم رو خورد می‌کرد. فیلم مطلقا داستان و کارگردانی و این حرفا نداره. بیشتر شخصیت‌ها هم به شدت تصنعی‌اند و اصلا چیزی به اسم شخصیت‌پردازی وجود نداره. انکار نمی‌کنم که بعضی جاهای فیلم خنده داره ولی اکثر شوخی‌ها، شوخی‌های کلامی‌ و عمدتا تکراریند. خیلی از شوخی‌ها هم کُپ مطلق از مارمولکه. بقیه‌اش هم جوک‌هایی که تقریبا همه قبلا شنیدند. بازی‌ها هم اصلا دلچسب و یکدست نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من نفهمیدم ده‌نمکی کجای فیلم رو مستحق جایزه می‌دونسته و اصلا چه نتیجه‌ی هنرمندانه‌ای می‌خواسته بگیره. اکبر عبدی همون نقشی رو داره که تو خاله جان داشت. سوتی‌های فیلم هم که اصطلاحات و تکیه کلام‌های امروزی مثل "تیریپ" و چیزهای دیگه رو از زبون آدم‌های زمان جنگ به کار می‌بره هم کم نیست. جالبه که اونجایی هم که عملیات می‌شه ملت هنوز با تی‌شرت و کاپشن تو خط مقدّم ولو اند. به هر حال شاید فیلم واسه وقت گذروندن بد نباشه ولی در کل حرفی واسه گفتن نداره. به نظر می‌رسه که خاصیت تمام این برادران حزبل اینه که یه کاری که می‌کنند زیاد تو چشمشمون میاد و یهو احساس می‌کنند‌ هاله جون بغلشون کرده و اسکورسیزی و اسپیلبرگ باید بیان جلوشون لُنگ‌اندازی کنند. البته ما باز هم از اینکه برادران اراذل به جای شکوندن شیشه سینما فیلم می‌سازند خدا رو شاکریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یهو یاد این افتادم که واسه انتخابات که رفته بودم رای بدم دیدم یکی از &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;اخراجی‌های&lt;/span&gt; دبستانمون که یه اِن سالی رفوزه شده بود تا بالاخره انداختنش بیرون، با کت و شلوار و قیافه ابله اندر سفیهی دم صندوق وایساده و همه آقای فلانی، آقای فلانی به نافش می‌بندند. به کارتی که به سینه اش زده بود نگاه کردم، دیدم نوشته &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;"ناظر شورای نگهبان".&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;نتیجه‌گیری غیراخلاقی:&lt;/span&gt; چماق بلورین تو [...]!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-7627072205165198757?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/7627072205165198757/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=7627072205165198757' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/7627072205165198757'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/7627072205165198757'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/04/blog-post.html' title='اخراجی‌ها'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-5646840287490381565</id><published>2007-03-30T14:58:00.000+03:30</published><updated>2008-03-09T12:12:58.327+03:30</updated><title type='text'>چراگاه</title><content type='html'>خداوکیلی راست می‌گن تنها چیزی که تو دنیا نهایت نداره حماقته‌ها.&lt;br /&gt;طبق معمول یکی پیدا شده که به آب و خاک ایران تجاوز کنه، البته ما نفهمیدیم حین جاسوسی تجاوز کردند یا حین تجاوز، جاسوسی کردند یا به جاسوسا...! خلاصه که 15 نفر با قایق یه غلطی کردند. اما نکته جالب‌انگیزناک قضیه، اینه که 11 تا گوسفند رو از چراگاه آوردند جلوی وزارت امور خارجه، به اسم دانشجو که به این کار اعتراض کنند. البته خب چون شب عیده و جاده‌ها شلوغه و خرج آورن گوسفند از شهرستان هم زیاده، یازده تا بیشتر نتونستند جمع کنند (یعنی از تعداد متجاوزان کمتر).&lt;br /&gt;البته به تلویزیون هم باید توجه کنید که خبر تجمع اعتراض‌آمیز و گسترده‌ی دانشجویان علیه حرکت دولت و نظامیان به اصطلاح انگلیسِ تجاوزخوار رو با آب و تاب پخش می‌کنه.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.farsnews.net/plarg.php?nn=M233922.jpg"&gt;پلاکاردهایی&lt;/a&gt; که این گوسِپندان دستشون گرفته بودند خیلی با‌مزه است. حالا ما می‌دونیم این یازده نفر جمعا اندازه یه دیپلم شعور و سواد ندارند ولی خب یه گاوی چیزی اونجا نیست بهشون بگه &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;executation&lt;/span&gt; نداریم، اگه عقده اعدام دارید اون &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;execution&lt;/span&gt; ــه. البته اینا فرق am و is رو هم به زور می‌فهمند و حرجی بهشون نیست. دیگه از &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;Bush, shame and you&lt;/span&gt; که ضایع‌تر نیست. کلا پیشنهاد می‌کنم ببرنشون کشتارگاهی چیزی، یه چند نفر جلوشون سر ببرند و تیکه پاره کنند بلکه این بدبختا هم یه حالی ببرند. بالاخره این حیوونا باید دلشون به یه چیزی خوش باشه. فصل پشم چینی هم که هنوز نرسیده.&lt;br /&gt;حالا هی چپ و راست گیر بدین به این فیلم300 ، بابا شما نمی‌خواد فکر آبرو خشایار شاه باشید. اون قشنگایی که چشماشون رو می‌بندند و دهنشون رو باز می‌کنند و شلوارشون رو می‌کشند پایین رو کاه و جوشون رو بیشتر کنید که سرشون رو از آخور بیرون نیارند، آبرو خشایار و کوروش پیشکشتون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آخر هم واسه اینکه یه نکته آموزنده هم گفته باشیم، به یه جمله از یه تبلیغ تلویزیونی که &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;نهایت استدلاله&lt;/span&gt; توجه کنید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کدبانوی خونه ما عزیزه / &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;چرا که&lt;/span&gt; این روغنِ قو لذیذه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پی‌نوشت:&lt;/span&gt; انجمن حمایت از حیوانات اهلی و شکاری به من اعتراض کردند که چرا به گوسفندها توهین کردم. من همین جا مراتب اعتذار و شرمندگی خودم رو به درگاه تمام جانوران عزیز اعلام می‌کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-5646840287490381565?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/5646840287490381565/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=5646840287490381565' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5646840287490381565'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5646840287490381565'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/03/blog-post_30.html' title='چراگاه'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2407610005967387920</id><published>2007-03-21T09:29:00.000+03:30</published><updated>2008-03-09T12:10:44.989+03:30</updated><title type='text'>بهارانه</title><content type='html'>یک گل بهار نیست&lt;br /&gt;صدگل بهار نیست&lt;br /&gt;حتی هزار باغ پر از گل، بهار نیست&lt;br /&gt;وقتی:&lt;br /&gt;وقتی پرنده‌ها همه خونین‌بال&lt;br /&gt;وقتی ترانه‌ها همه اشک‌آلود&lt;br /&gt;وقتی ستاره‌ها همه خاموشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه بهار دیگه و یه میلیارد آرزو و حرف‌های قشنگ قشنگ و مسخره‌ی تلویزیونی که می‌شه زد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه که حسب وظیفه، ما هم تبریک می‌گیم بهتون. خوش بگذره حسابی. تو عید حواستون رو جمع کنید زیاد شیرینی آجیل کوفت نکنید. ماشاالله همه هم که ورزشکار و با علم و تقوای فراوان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; یادش به خیر، من همیشه آخرای اسفند دنبال ویژه‌نامه‌ی روزنامه‌ها و مجله‌ها بودم تا توی عید بخونیم حال کنیم. هیچی شماره‌ی مخصوص گل‌آقا واسه شب عید نمی‌شد. کیهان بچه‌ها هم عالمی‌داشت. مجله فیلم، پیام امروز، ایران فردا و ... شماره‌های مخصوص روزنامه‌های اون موقع، همه و همه به آدم حال می‌دادند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امسال غیر از مجله فیلم دیگه خبری از هیچ کدوم نیست. همه‌شون موقت یا دائمی ‌مرحوم شدند. فقط یه همشهری جوان گرفتم که بدک نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه تریپ &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;شجاعی‌مهر&lt;/span&gt; هم برم: &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;چقدر خوبه که&lt;/span&gt; تو این سال جدید هم اگه از کسی کدورتی دلخوری دارید بریزید دور. برید هم رو سفت و سخت ماچ کنید (البته با رعایت شئونات اسلامی ‌اخلاقی، روم به دیفال سوتی ندید یه دفعه). کسی هم از من ناراحته هیچ مهم نیست، می‌بخشمش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخ! داشت یادم می‌رفت، سنّت‌های قشنگی مثل عیدی دادن به کوچیک‌ترها رو هرگز فراموش نکنید. لازم به ذکر نیست که من هر چی نباشه سنّم که از همتون کمتره. بزرگی هم که می‌دونید به سنّه نه به سال. پس با زبون خوش و بدون آبرو‌ریزی عیدی من رو بدید و گرنه واستون پرونده‌سازی می‌کنم که بیا و ببین. همتون رو می‌فرستم لا دست شهرام جزایری. آقا خداییش حیفِ این آدم نیست بره تو زندان، اون وقت کیوان راست راست تو خیابون بگرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال تحویل هم که ما خوابیم، اگه بیدار بودید بقیه رو هم دعا کنید. خدا همه‌ی مریض‌های اسلام رو شفا بده. همه جوونا بتونن برن خارج، اونجا رو هم به [...] بکشن که ما شرمنده‌ی مردم دنیا نباشیم.&lt;br /&gt;از علی هم می‌خوام یه دعای مشتی در حق یه نفر بکنه که یه مملکت بلکمم یه دنیا از شرّش راحت شن. (&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;راهنمایی:&lt;/span&gt; منظورم آنجلینا جولی و راجر فدرر و حمید لولایی نیست)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب دیگه، باز هم عیدتون مبارک، تا بعد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2407610005967387920?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2407610005967387920/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2407610005967387920' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2407610005967387920'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2407610005967387920'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title='بهارانه'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-5867389432187075219</id><published>2007-03-07T20:17:00.001+03:30</published><updated>2011-01-06T22:44:17.482+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کتاب'/><title type='text'>همه کتاب های من 2</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;ناتور دشت (جروم دیوید سلینجر، محمد نجفی):&lt;/span&gt; شاهکار، بیست، خدا، در حدّ فینال جام باشگاه‌ها، بهترین هدیه‌ای که یه داداش می‌تونه به آدم بده.&lt;br /&gt;داستان از زبون یه دانش آموز به اسم هولدن کالفیلده که از دبیرستانشون اخراج شده و داره خاطراتش رو بعد از اخراج تعریف می‌کنه. من به شدت با این کتاب حال می‌کنم، چهار بار ترجمه و دو بار متن اصلیش(با نام The catcher in the rye) رو خوندم ولی هنوز هم وقتی می‌خونم کف می‌کنم. ترجمه محمد نجفی فوق‌العاده است و به خوبی لحن نویسنده رو حفظ کرده. من همذات پنداری عجیبی با هولدن داشتم، شیوه‌ی حرف زدنش و توصیفاتی که از آدما می‌کنه بی‌نظیره. خلاصه که خیلی کتاب خفنیه. جالبه که اون موقعی که من این کتاب رو خوندم اصلا سلینجر رو نمی‌شناختم ولی الان خیلی مُد شده. &lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;&lt;br /&gt;فارست گامپ (وینستون گروم، بابک ریاحی‌پور):&lt;/span&gt; آخرِ خنده، مناسب برای گروه سنّیِ 5-95 سال، بهترین کتابی که اون یکی داداش می‌تونه به آدم بده. کتاب داستان زندگی (یا ماجراهای) یه عقب‌مونده‌ی ذهنیِ کار درسته که شعارش اینه "باید بریم دست به آب". ترجمه‌اش خیلی عالیه.  وقتی می‌خوندمش بلند بلند قهقهه می‌زدم از بس کمدیه. این کتاب رو به بیش از 50 نفر واسه خوندن دادم و شدیداً خوندنش رو به همه توصیه می‌کنم. در ضمن فیلمی ‌هم که بر اساس این کتاب و با بازی تام هنکس ساخته شد، سال 94 شیش تا اسکار گرفت. من فیلمش رو ندیدم ولی کتابش مطمئنا باحال‌تره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;صد سال تنهایی (گابریل گارسیا مارکز، بهمن فرزانه):&lt;/span&gt; شاهکار مارکز، اِندِ رئالیسم جادویی. داستانش خیلی پر ماجرا و جذاب و عجیب غریبه. به هیچ داستان دیگه‌ای شبیه نیست. ممکنه اول کار از زیاد بودن شخصیت‌ها که اسم همه‌شون هم ترکیبیه از خوزه آرکادیو و آئورلیانو شوکه بشی، ولی 60-70 صفحه رو که خوندی راه می‌افتی و از صفحه 150 به بعد تو کتاب غرق می‌شی. داستانش یه جورایی کُشنده است. من هر فصلشو دو بار می‌خوندم، یه بار سریع تا ببینم چی می‌شه (تو هر فصل تقریبا یه بچه به دنیا میاد و می‌میره) و دفعه دوم دقیق و مو به مو. تنها ترجمه درست حسابیش هم ترجمه بهمن فرزانه است که مال قبل از انقلابه و ترجمه‌های جدیدش عمدتا مزخرف و همگی سانسور شده است (تا اونجایی که من می‌دونم).&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;&lt;br /&gt;خاطرات یک پسربچه ناقلا (وامبا):&lt;/span&gt; بر خلاف اسمش خیلی کتاب باحالیه، شرح شیطونی‌های یه پسر بچه که دهن اطرافیانشو مورد عنایت قرار می‌ده. یکی از کتاب‌هایی که دوست داشتم هیچ وقت تموم نشه و وقتی می‌خوندم مثل اسب می‌خندیدم. الان متاسفم که چرا نخریدمش.&lt;br /&gt;یه نکته جالب هم اینکه نویسنده ایتالیایی این کتاب -که "وامبا" اسم مستعارشه- مال اواخر قرن نوزدهمه- ولی عمرا نمی‌تونید حدس بزنید که این کتاب مال این همه سال پیشه، چون دقیقا منطبق بر اتفاقات امروزیه. توصیه اکید می‌کنم که اگه گیر آوردین حتما بخونینش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;بر باد رفته (مارگارت میچل، 2ج):&lt;/span&gt; یکی از کتاب‌هایی که باید خوند دیگه. داستانش یه داستان عشقی جذابه (نه از مدل آبکی)، و گذر زمان رو تا آخرش حس نمی‌کنی. من که خیلی ازش خوشم اومد با این که ترجمه ای که من خوندم فوق‌العاده مزخرف بود. یکی از ترجمه‌های معروفش، ترجمه "شبنم کیان"ـه که باید ترجمه خوبی هم باشه.&lt;br /&gt;همه شخصیت‌های کتاب یه جورایی دوست داشتنی‌اند به خصوص ملانی. دیدن فیلمش هم خالی از لطف نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;اسکارلت (الکساندرا ریپلی، 2ج):&lt;/span&gt; در واقع ادامه برباد رفته است که حدود پنجاه سال بعد نوشته شده و در مورد زندگی اسکارلت اوهارا و رت باتلره. تقریبا به همون قشنگی بر بادرفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;دُن کیشوت (سر وانتس، محمد قاضی،2 جلد):&lt;/span&gt; یکی از شاهکارهای ادبی در کل تاریخ ادبیات. بعضی فصل‌های کتاب واقعا با مزه است و با این که حجم زیادی داره خیلی راحت جلو می‌ره. نکته مهم ترجمه‌ی فوق‌العاده مرحوم محمد قاضیه (بهترین مترجم ایرانی از نظر من)، ترجمه با امانتداری کامل و توضیحات و اطلاعات ادبی و تاریخی و زبانی خیلی مفیدی که به صورت پاورقی به خواننده داده می‌شه، مهم ترین ویژگی این ترجمه است. یه نویسنده معروف (که الان یادم نیست کی بود) در مورد دن کیشوت می‌گه: "هر کی بمیره و این کتاب رو نخونده باشه، انگار اصلا زندگی نکرده" یه جورایی مصداق حدیث شریفِ "مَن مات و لم یعرف امام زمانه، مات میتةً جاهلیةً ".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;عشق در سال‌های وبا (گابریل گارسیا مارکز، اسماعیل قهرمانی پور):&lt;/span&gt; بعد از صد سال تنهایی، معروف‌ترین کتاب مارکزه. داستان قشنگی داره با نگاهی متفاوت به یه آدم عاشق. فلورنتینو آریزا، فرمینا دازا و دکتر جوونال اوربینو شخصیت‌های اصلی داستانند. به خداییِ صد سال تنهایی نیست ولی مطمئنا ارزش خوندن رو داره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;مزرعه‌ی حیوانات (جورج اُرول):&lt;/span&gt; با نام قلعه‌ی حیوانات هم ترجمه شده. داستان انقلاب حیوانات مزرعه علیه اربابان دو پا و منحرف شدن آرمان‌های انقلاب و کنار گذاشته شدن انقلابیون آدم حسابی. دو تا شخصیت اصلی دو تا خوکند به اسم اسنوبل و ناپلئون و اون اسبه که اسمش باکسر بود فکر کنم. یه جورایی برداشتی از انقلاب روسیه است. آخر کتاب که اصول انقلاب کاملا عوض می‌شه خیلی جالبه و این جمله معروف که "َAll animals are equal but some animals are more equal than others".من خیلی این کتاب رو دوست دارم و اگه اون بی‌وجدانی که کتاب رو ازم بلند کرده گیر بیارم پوست از کله‌اش می‌کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;1984 (جورج اُرول، صالح حسینی):&lt;/span&gt; توضیح خفقان سیاسی و کنترل همه چیز حتی افکار ملت بعد از انقلابه. تخیلیه ولی بد‌جوری با بعضی انقلاب‌ها منطبقه. تلویزیون فرستنده گیرنده‌اش هم آخرشه. به هیچ کس تو کتاب نمی‌شه اعتماد کرد و همه یه جورایی جاسوسند. کتاب بدی نیست ولی من مزرعه حیوانات رو ترجیح می‌دم. (یه زمانی هم تو ایران ممنوع بوده این کتاب)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;بابا لنگ دراز (جین وبستر):&lt;/span&gt; این کتاب رو سه بار و با دو ترجمه متفاوت خوندم. به همون خوبی و بامزّگیِ کارتونشه. من کشته مرده‌ی جودی ابوتم، فقط همین!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;آنی شرلی (لوسی مُد مونتگومری، فریده مهدوی دامغانی، 4ج):&lt;/span&gt; طولانی ترین کتابی که خوندم. چهار جلد 750 صفحه‌ای. بیشتر کتاب توصیف غذا خوردن و منظره و این حرفاست ولی جلد اولش خیلی باحال و قشنگه. اسم اصلی کتاب هم رویای سبز بود فکر کنم. شخصیت آنی از اون مدل‌هاییه که من خیلی باهاش حال می‌کنم (دوست داشتنی، شیطون، بامزّه).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;زوربا (نیکوس کازانتزاکیس، تیمور صفری):&lt;/span&gt; از رمان‌های معروف که فیلمی‌هم بر اساسش با بازی آنتونی کویین ساخته شده. زوربا از شخصیت‌های جالب داستانیه و اخلاق عجیبی هم داره. البته این کتاب رو نخونید هم چیزی رو از دست ندادید.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;&lt;br /&gt;مسیحِ باز مصلوب (نیکوس کازانتزاکیس، محمود سلطانیه):&lt;/span&gt; کتاب خیلی بهتریه نسبت به زوربا و یه جورایی داستانش شبیه به داستان حضرت عیسی و مریم مجدلیه است. مشکلش اینه که سیصد صفحه اول کتاب حوصله آدم رو سر می‌بره ولی تو نیمه دوم یه لحظه هم نمی‌شه کتاب رو زمین گذاشت. آخر کتاب من به شدت اعصابم خورد شده بود و گریه ام افتاده بود. خلاصه که کتاب هیجان‌انگیز و قشنگیه. من ترجمه‌ی محمد قاضی‌اش رو هم دارم که یه مقدار کامل‌تره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;سینوهه (میکا والتاری، ذبیح‌الله منصوری، 2ج):&lt;/span&gt; کتاب خیلی خوبیه با کلی اطلاعات از مصر باستان و آداب و رسوم خفنشون که مثلا لباس پوشیدن کار بی‌تربیتی بوده (خاکِ عالم، اسلام بر باد رفت) البته مثل بقیه ترجمه‌های ذبیح‌الله منصوری ترجمه و اقتباسه، یعنی مترجم هم تا تونسته از خودش خالی‌بندی کرده. (سینوهه هم پزشک یکی از فرعون‌های مصر بود در ضمن)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;حاجی بابای اصفهانی (جیمز موریه):&lt;/span&gt; نثر قدیمی‌خیلی خوبی داره و یه جورایی هم سفرنامه است. اطلاعات جالبی هم از ایران قدیم بهتون می‌ده. من که لذت بردم. خلاصه خوندنش خالی از لطف نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;کلبه‌ی عمو تام (هریت بیچراستو، منیر جزنی):&lt;/span&gt; داستان یه برده سیاهپوست که بعد از مرگ اربایش که خیلی هم مهربون بوده، توسط یه ارباب خشن به نام لگری خریداری می‌شه و از خونواده‌اش جدا می‌شه. خیلی هم آدم مومنیه این عمو تام و آخرِ مثبته. این کتاب یه زمانی مثل کتاب مقدس بوده واسه سیاه‌های امریکا. بخونیدش بلکه آدم شین!&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;&lt;br /&gt;چنین کنند بزرگان (ویل کاپی، نجف دریا بندری):&lt;/span&gt; این کتاب ترجمه بخش‌هایی از کتاب "The decline and fall of practically everybody" است که سرگذشت طنز تعدادی از شخصیت‌های بزرگ تاریخیه. خود نجف دریا بندری تو مقدمه‌ی کتاب می‌گه، تو این ترجمه اصلا امانتدار نبوده و کلی چیز هم از خودش اضافه یا کم کرده ولی خیلی جالب مطالب رو به صورت امروزی نوشته. قسمت‌های فردریک کبیر، کلئوپاترا و نرونش خیلی با‌مزه بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;راه بی‌پایان:&lt;/span&gt; یکی از کتاب‌های قدیمی‌که خوندم، تاریخ خرید کتاب به استناد نوشته خریدارش 1336 بود و داستان یه سری زندانی نظامی ‌بود که از یه زندان خفن تو سیبری فرار می‌کنند و پدرشون در میاد تا جون سالم در ببرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;کونیگسمارک (پیتر بنوا):&lt;/span&gt; یه کتاب از نویسنده‌ی معروف فرانسوی، تقریبا هیچی ازش یادم نیست ولی اون موقعی که خوندم خیلی خوشم اومد.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;&lt;br /&gt;خرمگس (اتل لیلیان وینیچ، خسرو همایون پور):&lt;/span&gt; این هم از کتاب‌های معروفه ظاهرا. قصه کسانی که به طور مسلحانه قصد براندازی حکومت رو دارند. داستان پر ماجرایی هم داره با کشش کافی. در کل بدک نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;عشق و یک دروغ (مارگریت وست، میمنت دانا):&lt;/span&gt; این کتابه رو از زور بیکاری خوندمش و کوچک‌ترین نکته‌ای ازش یادم نیست. (احتمالا عشقی بوده ولی نه خیلی جواد)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;کیمیاگر (پائولو کوئیلو):&lt;/span&gt; فقط به خاطر معروف بودنش خوندم. در یک کلام مزخرف بود. کوئیلو حرفی رو که مولوی توی دو صفحه شعر و خیلی تر و تمیز گفته، توی یه کتاب به گند کشیده. من چندین بار به خاطر نظرم در مورد این کتاب با فیلسوف نما‌ها در گیر شدم :)) دیگه هم کتابی از کوئیلو نخوندم. بیشتر دخترها چون تنها کتاب غیر عشقی و جوادیه که خوندند فکر می‌کنند آخرشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;از ولگردی تا دیکتاتوری (ویلیام شایرر):&lt;/span&gt; یه کتاب تاریخی در مورد زندگی هیتلر و وقایع جنگ جهانی دوم. خیلی کتاب الکی و معمولی‌ایه که من عمرا در شرایط عادی نمی‌خوندمش. ولی یه سال تو امتحان‌های میان ترم به کله ام زد بخونمش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;چرخ بازیگر (دانیل استیل):&lt;/span&gt; ما در ایام جوانی نمی‌دونستیم این دانیل استیل همون فهیمه رحیمیِ خارجکیاست. خلاصه این رفیق ما چند تا از کتاباش رو به ما داد، ما هم نامردی نکردیم و تا تهش رو خوندیم. دیگه مایه ننگ ولی این یکی کتابش بدی نبود. حداقل یه داستانی داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;آلبوم خانوادگی (دانیل استیل):&lt;/span&gt; این یکی هم قابل خوندن بود. با کمال شرمندگی این رو هم خوندیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پیمان (دانیل استیل):&lt;/span&gt; پیمان معروف‌ترین کتابشه. دختر دبیرستانی‌ها کشته مرده‌اش بودند. ولی بی‌نهایت مزخرف و جواده. داریوش بی‌فرهنگ گاگول هم تولدی دیگر رو از این کتابه کپ زده بود. ختم جواد بود ولی ما کم نیاوردیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;تعطیلات (دانیل استیل): &lt;/span&gt;این دیگه آخرین کتابی بود که ازش خوندم و بعدش هم توبه. خیلی مسخره بود. ناشر ابله هم 30 صفحه وسطش رو جا انداخته بود که کاش همه‌اش رو جا می‌انداخت.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد...&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-5867389432187075219?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/5867389432187075219/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=5867389432187075219' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5867389432187075219'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/5867389432187075219'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/03/2.html' title='همه کتاب های من 2'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-3400157564338799301</id><published>2007-03-05T00:21:00.000+03:30</published><updated>2008-03-09T12:07:49.552+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کتاب'/><title type='text'>همه کتاب های من1</title><content type='html'>ا توجه به علاقه وصف ناپذیر این حقیر سراپا تقصیر به بحث در مورد کتاب و فوتبال و برای انجام رسالت فرهنگی این وبلاگ قصد دارم یه معرفی کوتاه از تعدادی از کتاب‌هایی که خوندم بکنم. اول یه مقدمه بگم و تو قسمت‌های بعدی بریم سراغ اصل مطلب:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب خوندن رو از اول دبستان و کتاب "قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب" مهدی آذریزدی شروع کردم و به شدت به کتاب خوندن علاقه‌مند شدم. همیشه از بچگی دوست داشتم &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;کارم&lt;/span&gt; این باشه که کتاب بخونم. البته برادر خواهر‌های محترم هم نقش به سزایی تو این قضیه داشتند. هیچ‌وقت یادم نمی‌ره که یه دفعه داداش بزرگم از نمایشگاه کتاب تهران برام 16 تا کتاب خریده بود و من از خوشحالی داشتم جر می‌خوردم (همون تو پوست خودم نمی‌گنجیدم خودمون). دلم می‌خواست همه کتاب‌های کتابفروشی‌های خیابون انقلاب مال من باشه.&lt;br /&gt;معمولا خودم رو هم یه گوشه‌ای از داستان جا می‌دادم و دیگه این تخیل بی‌صاحب ما کجاها که نمی‌رفت. بعضی وقت‌ها یه شخصیت واسه مدت‌ها می‌شد رفیق فابِ من، نمونه‌اش هم این &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;هولدن کالفیلد&lt;/span&gt; که من عجیب باهاش حال می‌کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی راهنمایی و دبیرستان یه رفیقی داشتیم به اسم مسیح صراف. دایی‌اش کتاب‌فروش بود و خودش هم کلی کتاب داشت و بیشتر از اون کتاب خونده بود. یادمه یه بار کتاب بامداد خمار رو واسه من از مادربزرگش گرفته بود. جالب این که الان هم داره تو کتاب‌فروشی کار می‌کنه. خلاصه آشنایی با این رفیق عزیز همان و وارد شدن من به فاز جدیدی از کتاب خوندن همان. قبلش همیشه فکر می‌کردم آدم حتما باید کتاب رو بخره تا بخونه ولی بعد دیدم که نه انگار می‌شه از ملت هم کتاب گرفت و خوند.&lt;br /&gt;فکر کنم اوج کتابخونی‌ام هم توی دبیرستان بود. یادمه یه بار یه کتاب خیلی هیجان انگیز 700 صفحه‌ای از دوستم گرفته بودم و فرداش هم امتحان شیمی‌ پایان‌ترم داشتیم، با اینکه دو فصل شیمی‌ رو نخونده بودم تا دوی نصفه شب بیدار موندم تا کتابه تموم شد، فرداش سر امتحان یه ربع اول گیج می‌زدم و شخصیت‌های داستان رو با جفنگیات شیمی‌ قاطی کرده بود. من کلا عاشق رمان خوندن تو امتحانام. زمان دانشگاه هم سعی کردم هر از گاهی یه کتابی بخونم ولی متاسفانه نه مثل قبل، اما حداقل شعر خوندنم بیشتر شده. الان هم یه مدتیه که کتابِ خونم پایین اومده و در صورتی که دوستان یه حالی در این زمینه به ما بدهند بسی موجبات انبساط خاطر ما فراهم خواهد شد. هر چند نظر و علاقه آدم‌ها در مورد خوبی یا بدی یه کتاب کاملا متفاوت و شخصیه ولی می‌تونید واسه مشورت روی من حساب کنید. اعتقاد دارم که اکثر کتاب‌ها ارزش یه بار خوندن رو دارند و خیلی خوبه که آدم از نویسنده‌های مختلفی کتاب بخونه یا حداقل کتاب‌های معروف رو حتی اگه مزخرف باشند. به خصوص کتاب‌هایی که آدم‌های معتبر بهت پیشنهاد کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متاسفانه من قدیما از کتاب‌هایی که می‌خوندم یادداشت بر نمی‌داشتم، شاید چون وقت بیشتری بود و یه کتاب رو می‌شد چند بار خوند. اما چند سالی می‌شه که از کتاب‌ها یه چیزایی هم می‌نویسم و یه دفترچه هم داشتم که کلی چیز توش نوشته بودم و الان گم و گور شده، هر چی می‌گردم پیداش نمی‌کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از این مقدمه‌ی نسبتا طولانی، اول تعدادی از کتاب‌هایی رو که از دبیرستان به بعد خوندم با اسم نویسنده و احیانا مترجم (اگه یادم باشه) و یه توضیح کوتاه در مورد هر کدوم میارم، بعد هم کتاب‌های مهم دوران طفولیت. امیدوارم اگه خواستید واسه کسی کتاب بخرید یا اطلاعات کلی از این کتاب‌ها داشته باشید به دردتون بخوره. از هر گونه نظر و پیشنهاد و بحث کلی یا موردی هم استقبال می‌شه. پس منتظر باشید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-3400157564338799301?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/3400157564338799301/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=3400157564338799301' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/3400157564338799301'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/3400157564338799301'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/03/1.html' title='همه کتاب های من1'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-1662433416176665435</id><published>2007-01-21T22:59:00.000+03:30</published><updated>2008-03-09T12:00:11.775+03:30</updated><title type='text'>تولد</title><content type='html'>با سلام و صلوات خدمت کلیه‌ی خوانندگان محترم و غیر محترم، میلاد با سعادت n اُمین اختر تابدارِ آسمانِ بلاگت و خلافت (خِلاف بودن) را به تمامی‌ عاشقان این حضرت و ساحت مقدس سایر حضرات تبریک و تهنیت گفته و از همه دوستانی که با تلفن، SMS، آفلاین، کارت تبریک، اهدای تاج گل و ... باعث شادی روح این مرحوم و تسلای خاطر بازماندگان شدند کمال تشکر را مبذول می‌دارم. (وسیله ایاب و ذهاب هم به منظور کنترل ترافیک توسط ایرج حذف شده D:) ان‌شاالله که هر چه خاکِ ماست بر فرقِ سر مستکبرین دو عالم شود (پاشیده شود).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همچنین تقارن شگفت انگیز بیست و دومین سالگرد تولد این شخصیت برجسته با بیست و دو روز مانده به بیست و دوم بهمن ماه (که یکی از ایّام الله‌های خیلی خفن می‌باشد) ما را بر آن داشت که امسال را به نام مبارک خودمان مزیّن کنیم تا حالشو ببرید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هم اکنون نیز با توجه به اینکه کفگیر گوهربار ما به ته دیگ خورده توجه شما را به پخش مجدد قسمت اول زندگی‌نامه‌ی این ادمین فرزانه جلب می‌کنم تا سر فرصت یه فکری برای قسمت‌های بعدیش بکنیم. (اگه کسی می‌خواد واسه قسمت‌های بعدش اسپانسر شه، کاری که می‌کنه یه تماسی با من بگیره)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پایان و به منظور رفاه حال این‌جانب می‌توانید هدایای نقدی و غیرنقدی خود را به حسابِ ...1398403(شرمنده، بقیه‌اش یادم نیست) بانک ملّی شعبه سعادت آباد واریز کرده و رسید آن را به عنوان یادگاری پیش خود نگه دارید.خواهشمند است از آوردن اطفال زیر 18 سال به بانک اکیداً خودداری نموده و با ماموران اداره‌ی مبارزه با راهنمایی و رانندگی کمال همکاری را به عمل آورید و در صورت بروز هر گونه مشکلی با 118 تماس بگیرید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;با تشکر:&lt;/span&gt; روابط عمومی ‌و نیمه خصوصی اوس مِیتی (سهامی‌عام)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-1662433416176665435?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/1662433416176665435/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=1662433416176665435' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1662433416176665435'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/1662433416176665435'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title='تولد'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2198830187005191041</id><published>2006-12-11T12:14:00.001+03:30</published><updated>2008-03-09T12:17:23.756+03:30</updated><title type='text'>شوراها</title><content type='html'>آقایون، خانوما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمعه‌ی آینده انتخابات شوراها و مابقی قضایاست. خب واضح و مبرهنه که شرکت در انتخابات یه وظیفه شرعیه و همه باید با حضور در انتخابات مشت محکمی ‌به دهان استکبار جهانی و دشمنان بزنیم و به قول ابله بزرگ جواتِ خیابونی &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;شکوه عظیمی&lt;/span&gt; ‌پای صندوق‌ها داشته باشیم. اما مسئله اینه که به کی باید رای بدیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتما تو این چند وقت دیدید که تو تلویزیون از هر کی می‌پرسه به کی رای می‌دید، می‌گه کسی که &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;مدیر و مدبّر&lt;/span&gt; باشه. من موندم چرا می‌گن ملت ایران مطالعه شون پایینه؟ بابا ملت هنوز کلمه به کلمه‌ی کتاب تعلیمات مدنی چهارم دبستانشون رو از حفظند.&lt;br /&gt;البته ملاک‌های دیگری هم واسه رای دادن هست. مطمئنم اگه یه نفر بیاد بگه من مدارس رو دو روز تو هفته تعطیل می‌کنم، ده میلیون رایِ قلمبه میاره. بالاخره نوگلان باغ زندگی و رای اولی‌ها باید به یه دردی بخورند یا نه؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من واقعا شیفته‌ی اطلاعات مردم همیشه در صحنه‌مونم. طرف فرق شورای نگهبان و مجلس خمرگان رو نمی‌دونست و می‌گفت تمام قانون‌ها و مصوبات مملکت رو خبرگان تصویب می‌کنند. به نظرم حالا که شرط سنّی کاندیداهای مجلس خبرگان بالای 95 ساله، یه شرط حداقل IQ هم واسه رای دهندگان بگذارند، فکر کنم نزدیک 70 خوب باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصولا شعور سیاسی-اجتماعی ملت خیلی بالاست که البته با توجه به تاریخ و فرهنگ مملکتمون هم همچین چیزی جای تعجب نداره. هنوز هم از بچه دبستانیا وقتی می‌پرسی چه کتاب‌هایی می‌خونین، می‌گن &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;علمی‌ و آموزنده&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من اوایل فکر می‌کردم یعنی کی به حرفای این دلقک‌هایی که توی این تلویزیون‌های لس‌آنجلسی هستند گوش می‌ده، ولی می‌بینی هنوز ملت این قدر ساده لوحند که به حرفای فسیل‌هایی که ذهنشون توی دهه پنجاه منجمد شده (نگفتم مغز، چون مغز وشعور ندارند که بخواد منجمد بشه) باور دارند و کلی هم بهشون بر می‌خوره که به حضرات توهین کنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من نمی‌دونم چرا ما اصولا تا ده سال یه چیزی رو به چشم خودمون هر روز نبینیم، باور نمی‌کنیم اتفاق افتاده. همه چیز رو به شوخی می‌گیریم. همیشه منتظریم یه قهرمان دیوونه پیدا شه و همه چی رو درست کنه. نهایت استدلال روشنفکری ملت عزیزمون اینه که حالا ما رای هم دادیم اینا همه شون سر و ته یه کرباسند. هر چند الان تا خرخره تو تفاوت &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;سر و ته کرباس&lt;/span&gt; فرو رفته باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یاد پارسال افتادم که تو امتحانای پایان ترم، ساعت ده شب پا شدیم رفتیم دانشگاه، سخنرانی معین. خیلی شلوغ بود ولی معلوم نبود ملت واسه چی پا شدند اومدند. اول که فیلم تبلیغاتی معین رو نشون دادند نصف ملت مشتاق نمی‌دونستند حجاریان کیه ولی خب موقع کف و سوت زدن اصلا کم نمی‌آوردند. اصلا انگار نه انگار که تو ایران زندگی می‌کنند. مطمئنا 90 درصد دانشجوهای عزیز که فریاد روشنفکری و ادّعای فرهنگ و معلوماتشون ماتحت آسمون رو جر داده، نهایت روزنامه خوندنشون خبر ورزشی بوده. دیگه این برقی‌های عزیز رو که خوب می‌شناسم. بابا طرف هنوز فرق کیهان و شرق و پیک سنجش رو نمی‌دونه. تو عمرش غیر کتاب درسی‌هاش و تکلیف نوشتن، نه چیزی خونده نه نوشته، البته باز هم صد رحمت به آقایون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون وقت انتظار دارید ملت بیان واستون شاهکار بزنند. گول زدن خودمون بسه دیگه. همیشه ادعا داریم که بهترین‌ها رو ما داریم. بهترین تماشاچی‌ها که لات و لوت‌های عزیز ایرانی هستند. خودمون رو با تاریخ و فرهنگ خودمون خفه کردیم. بابا هزار سال پیش فلان کشور رو فتح کردیم که تموم شد رفت پی کارش. اصلا ما زمان هخامنشیان برق داشتیم، این ادیسون بی پدر از ما دزدید. ما خیلی باحالیم کلا. منشور حقوق بشرمون رو کوفتند به در سازمان ملل و هزار تا خالی بندی ناسیونالیستی دیگه. این رو هم بگم که قبول دارم ما یه دوره‌ای آدم حسابی بودیم و خداییش کارهای خفنی هم کردیم و دانشمند‌های کار درستی هم داشتیم ولی افتادن از اون ور پشت بوم رو قبول ندارم. تاریخ رو گذاشتند واسه عبرت تا ببینیم چی شد که به این روز افتادیم ولی ما همچنان تو حال و هوای امپراطوری ایران بزرگ سیر می‌کنیم.&lt;br /&gt;همیشه باید کاسه کوزه‌ها را سر یکی بشکونیم. یه بار سر پادشاهان فاسد، یه بار سر اسلام و عرب‌ها، یه بار سر انقلاب، یه بار رفسنجانی، یه دفعه خاتمی‌ و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر می‌کنیم اگه افغانی‌ها رو بیرون کنیم همه علاف‌ها می‌رن سر کار و دیگه هیچ جوونی معتاد نمی‌شه و سر خونواده شو بیخ تا بیخ نمی‌بره. جدیدا هم که غیرت‌های قومی‌قبیله‌ای مُد شده، و منتظریم که یکی به قوم اصیل ما بگه بالا چشمت ابروئه تا فرهنگ درخشانمون رو به رُخش بکشیم و عقده‌های دیگه رو سر یه بدبخت بی‌گناه خالی کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمونه‌ی دیگه از بهانه‌های ما: تو بازی‌های آسیایی تو چند تا بازی به خصوص بازی مهدی بی‌باک و کشتی فرنگی حقمون رو عین سگ خوردند، قبول. ولی حالا هر کی می‌بازه می‌گه ناداوری بود. نمونه‌اش مهدی نوایی که دیروز تو فینال به کره باخت. محض رضای خدا یه حمله هم به طرف نکرد و همه‌اش داشت می‌زد به در و دیوار ولی امروز که باهاش مصاحبه کرد اعتقاد داشت چون حریفش کره‌ای بوده با ناداوری باخته، زرشک!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موقعیت‌شناسی‌ها و تبلیغاتمون هم که شاهکاره. میران بیچاره باخته و داره گریه می‌کنه، گزارشگر بی شعور می‌ره ازش می‌پرسه که نظرتون درباره انتخابات بیست و چهارم آذر چیه؟!&lt;br /&gt;آخه این‌جوری یکی هم بخواد بره رای بده که پشیمون می‌شه به خدا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حسابی شرمنده، نمی‌دونم چی شد که حرف به اینجا کشید. من وقتی آمپرم می‌چسبه دیگه حال خودم رو نمی‌فهمم. داشتم می‌گفتم هر احمقی حق داره به هر بی شعوری که دوست داره رای بده (آخرِ احترام گذاشتن به نظر بقیه)، ولی یه کمی ‌هم به عواقب کار فکر کنیم بد نیست. لازم هم نیست خیلی هم فکر کنید، می‌دونم خسته می‌شید. یه نیگا به اطرافتون بکنید بسه. در ضمن می‌تونید لیست اصلاح‌طلبان رو برای انتخابات شوراها ببینید و اگه احیانا مشکلات کالیبر و بقیه چیزها گذاشت بهشون رای بدید. (البته من به حضور مردم تو انتخابات خیلی هم خوشبین نیستم) مطمئنا شما هم مثل من خیلی از نامزدها را نمی‌شناسید ولی حداقل سقاییان رو که می‌شناسید، فکر می‌کنم همین کافی باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببخشید دیگه، می‌خواستم یه مطلب کوتاه بنویسم که نشد. گاهی این ننوشتن‌های طولانی مدت باعث تلنبار شدن چیزهای مربوط و نامربوط می‌شه و یهو می‌زنه بالا. من دیگه هیچ پیامی‌ندارم، برو.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2198830187005191041?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2198830187005191041/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2198830187005191041' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2198830187005191041'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2198830187005191041'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title='شوراها'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-4905815247218050603</id><published>2006-11-24T11:20:00.001+03:30</published><updated>2008-03-12T20:15:21.607+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فوتبال'/><title type='text'>شیر سماوری‌نژاد</title><content type='html'>نصرُ مِن الله و فَتحٌ قریب. وای اگر کریمی‌از رو نیمکت پا شود، کاناوارو هم نتواند که دریبلش زند (یا برعکس)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بار دیگر دست استکبار جهانی از آستین فیفای جنایتکار در آمد تا به خیال خود عزم و اراده و ایمان راسخ فوتبالیست‌های همیشه در صحنه ایران را سست نماید. اما آن سپ بلاتر مزدور و خودفروخته، آگاه نیست که با این عمل ننگین خود چه ضربه سنگینی به پیکره فوتبال جهانی وارد آورده است. این عمل سیاسی و جنایتکارانه تنها به دلیل ترس آمریکا و رژیم غاصب صهیونیستی از رویارویی با ایران در عرصه‌های جهانی و آسیایی است. آنها و سایر تیم‌های جیره خوارشان نظیر آلمان، انگلستان و فرانسه که می‌دانند از تکنولوژی و توان فنّی لازم برای مقابله با ما برخوردار نیستند، با تلاشی مذبوحانه و ناجوانمردانه سعی در منزوی کردن فوتبال ایران در صحنه‌ی جهانی دارند تا به هدف شوم خود یعنی سلطه و قهرمانی در جام جهانی برسند. آن‌ها به خوبی از خطر حضور ایران در بین چهار تیم برتر جهان که توسط رییس جمهور محبوب و فوتبال‌پرور کشورمان اعلام شده بود آگاهند. آنها می‌دانند که فوتبال جهان به سرعت در حال علی اصغری شدن است. فابیو کاپلو، الکس فرگوسن، مورینیو، ونگر، اریکسون و ... بارها و بارها با ناصر ابراهیمی‌و امیر قلعه‌نویی تماس گرفته و خواستار مشاوره دادنِ این مربیان فهیم به خود شده‌اند تا تیم‌های خود را از قهقرا نجات دهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استعمار پیر انگلیس بسیاری از درآمد‌های نامشروع خود را که از حق پخش بازی‌های لیگ برتر به دست می‌آورد، از دست داده است، چرا که جهانیان با شور و شوقی وصف ناپذیر به تماشای لیگ برتر ایران روی آورده اند. کدام فوتبال دوست واقعی است که بازی منچستر - چلسی را به فوتبال برق شیراز - ابومسلم ترجیح دهد؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما ما این تحریم‌ها و تعلیق‌ها را به فلان جای مبارک خودمان هم نمی‌گیریم و تنها باعث آبدیده‌تر شدن ما می‌گردد. این آنها هستند که ضرر می‌کنند نه ما. این کشورهای اروپایی هستند که برای بازی‌های دوستانه به ما نیاز دارند و اگر ما نباشیم از بی‌رقیبی خواهند مرد. همان گونه که پیش از جام جهانی نیز افتخار حتی یک بازی تدارکاتی را به آنها ندادیم.&lt;br /&gt;این نیمکت‌های تیم‌های اروپایی است که از حضور جوانان سختکوش ما خالی خواهد ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آری به کوری چشم دشمنان ایران اسلامی ‌ما از سال آینده لیگ خود را با 238 تیم برگزار خواهیم کرد و سرانجام روزی خواهد رسید که رونالدینیو برای حضور در تیم ایرسوتر نوشهر به دست و پای ما بیفتد. ان شاء الله به زودی با اعلام خبرهای خوش فوتبالی و رسیدن به تاکتیک‌های جدید تیمی، تمامی‌جهانیان شگفت زده می‌شوند و ما برقلّه‌های افتخار دو بارو جمع و آفتاب‌بالانس می‌زنیم. به همّت دولت محترم از این به بعد در سفرهای استانی، در هر روستا شانزده باشگاه فوتبال با استادیوم اختصاصی تاسیس شده تا استعدادهای نا مکشوف شکوفه بزنند و بار دیگر ثابت شود که فوتبال بازی کردن (حتی‌المقدور با توپ زرد) حق مسلم ماست و از این به بعد کلیه‌ی اعضای کابینت با پیراهن و تنبان ورزشی (به دلیل مفاسد نهفته در شورت ورزشی) بر سر کار حاضر شده و گاز محکمی‌از آن جای استکبار جهانی می‌گیرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته مطمئنا مزدور داخلی و معلوم‌الحالِ استکبار یعنی عادل به اصطلاح فردوسی‌پور که به دلیل داشتن ارتباطات مشکوک با لابی‌های صهیونیستی از سه روز قبل خبر از محروم شدن ایران داده و به تشویش اذهان عمومی‌  پرداخته بود، با اقدامی ‌انقلابی به سزای اعمال ننگین خود خواهد رسید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;نتیجه‌گیری اخلاقی&lt;/span&gt;: ما به همه جا خرابکاری می‌کنیم، پس هستیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-4905815247218050603?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/4905815247218050603/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=4905815247218050603' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/4905815247218050603'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/4905815247218050603'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='شیر سماوری‌نژاد'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-3305488441051807874</id><published>2006-11-22T12:20:00.002+03:30</published><updated>2008-03-09T12:23:23.047+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزمرّگی'/><title type='text'>دو فیلم با یک بلیط</title><content type='html'>می‌خواستم در مورد هر یک از مطالب زیر، پست جدایی بنویسم ولی فکر کنم این جوری بهتر باشه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;والیبال:&lt;/span&gt; من یکی از عاشقان دیدن والیبال به خصوص از نوع ملّیش هستم. این قضیه هم از دیدن بازی‌های جوانان آسیا، اون موقعی که نادی و بهنام محمودی و ترکاشوند تو تیم جوانان بودند (6یا 7 سال پیش) شروع شد و هنوز هم ادامه داره. بازی‌های ایران تو مسابقات جهانی واقعا خوب بود. مایی که یه روز آرزو داشتیم یه ست از تیم‌های شرق آسیا بگیریم، الان می‌تونیم با ایتالیا بازی نزدیکی را داشته باشیم. هر چند تمام بازی‌ها رو باختیم ولی باز هم من حال کردم با بازی بچه‌ها. فکر می‌کنم والیبال تنها ورزش تیمیه که هیچ جور تک‌روی توش نمی‌شه کرد. روح تیمی ‌واقعا لازمه و خرکی و شانسی نمی‌شه امتیاز آورد. حرفه‌ای بازی کردنش خیلی کار سختی به نظر می‌رسه و مشابه ضد فوتبال رو هم توش نداریم. از همه مهم‌تر فکر کردن و سریع تصمیم گرفتن و هوش بالاست که متاسفانه تو فوتبال وطنی دیده نمی‌شه. (هیچ توجه کردید که فوتبال معلولان ذهنی داریم ولی والیبال معلولان ذهنی نه). به هر حال امیدوارم موفقیت‌های ما در این ورزش مهیج که تنها ورزش تیمیه که توش مقام جهانی داریم ادامه داشته باشه. در ضمن چه می‌کنه این محمد محمدکاظم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;مرضیه برومند:&lt;/span&gt; بدون شک بهترین کارگردان تلویزیون ایرانه. فکر نکنم کسی باشه و خاطره خوشی از مدرسه‌ی موش‌ها، خونه‌ی مادربزرگه، زی‌زی گولو، آرایشگاه زیبا، هتل، خودروی تهران...(اسم دقیقشو یادم نیست) و ... نداشته باشه. قصه‌های دلنشین و نبستن آب الکی به سریال و از همه مهم‌تر شعور کارگردان باعث ماندگاری آثار مرضیه برومند شده. البته ظاهرا ابله‌هایی مثل گوسفند مقدم و داریوش بی‌فرهنگ تا صدا سیما رو تا خرخره زیر شکر نکنند، ول‌کن ماجرا نیستند. قسمت اول مجموعه جدید مرضیه برومند به نام کتابفروشی هدهد هم بد نبود و مطمئنا دیدنش ضرری نداره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;نود:&lt;/span&gt; این هفته فردوسی‌پور، مصطفوی رو نابود کرد. البته من فقط آخرهای برنامه رو دیدم. رک بودن و حرف حساب زدن فردوسی پور بی‌نظیره. به طرف می‌گه ما چهار هفته نمی‌تونیم مثل آدم لیگ رو برگزار کنیم، چه جوری می‌خواهیم 18 تیمیش کنیم، مصطفوی می‌گه ما کشورمون وسیعه و تو کوچه‌ها همین جور استعداد ریخته باید جمعشون کنیم. عادل در جوابش خیلی خوب اومد که حتما روسیه و آمریکا چون خیلی وسیعند باید 1000 تا تیم تو لیگشون بازی کنند و البته صاف کردن پرسپولیس استقلال رو هم به خوبی انجام داد و مچ گرفتنش سر قضیه دو شغله بودن مربی فوتسال هم عالی بود و مصطفوی با خاک یکسان شد. انشاالله درد و بلای فردوسی‌پور بخوره فرق سر خیابانی که دوباره برگشته و صبح تا شب مشغول گند زدن به اعصاب ملّته. سیسینیو زانوش منفجر شد و از درد به خودش می‌پیچید، آقای IQ می‌گفت داره تمارض می‌کنه که کارت نگیره. طرف رو دقیقه سی با برانکارد بردند بیرون و شش ماه نمی‌تونه فوتبال بازی کنه ولی دوست عزیز در نیمه دوم "هنوز هم معتقده که سیسینیو داشته تمارض می‌کرده". من قول می‌دم این یارو وقتی گزارش می‌کنه به مونیتور نگاه نمی‌کنه. بازی ایران - تایوان طرف با کارت زرد دوم از بازی اخراج شد و داور هم نیم ساعت کارت زرد رو گرفته بود هوا، بعد خیابانی می‌گه داور حرکت رو این قدر خشن و غیرورزشی تشخیص داد که کارت قرمز مستقیم نشون داد. بگذریم از اینکه خیال می‌کنه فوتبال کوره‌ی آهنگریه و هی می‌گه بازی داره داغ و داغ‌تر می‌شه یا بازی هنوز اون قدر که باید داغ نشده و خزعبلات دیگه در مورد درجه حرارت بازی. همیشه یاد اون فیلمی ‌می‌افتم که طرف از توی خونه با یه دستگاهی گردن مجری‌های تلویزیون رو می‌زد. خدایا چی می‌شد من هم می‌تونستم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;جعبه صدا و تصویر:&lt;/span&gt; رییس جمهور محبوب، مردمی‌ و گولّه‌ی نمکمون فرمودند که دنیا به سرعت در حال احمدی نژادی شدن است. فکر می‌کنم منظور ایشون این بوده که دنیا به سرعت داره &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;[...]ی&lt;/span&gt; می‌شه ولی به خاطر حفظ شئونات اخلاقی و تربیتی این جوری گفته. البته گفتنی در مورد مجسمه هوش و ذکاوت زیاده که تحمل گفتنشو ندارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;شجاعی‌مهر:&lt;/span&gt; اگه اون دستگاهی که چند سطر بالاتر گفتم رو داشتم، مطمئنا دومین کسی که به ملکوت اعلی می‌پیوست همین موجود بود. ایشون حتما باید در مورد همه چیز ذرّت پرت کنه و نتیجه اخلاقی بگیره. یه چیز مسخره و مهوّعی هست توی برنامه‌ی خانواده که توی ترانه‌ی تیتراژش می‌گه "حرفاتو یه کم مز مزه کن، بعد توی گوش سالمم زمزمه کن". یه بار جناب اخلاق در خانواده بعد از اتمام برنامه فرمودند "&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;چقدر خوبه که&lt;/span&gt; حرفامونو یه کم مز مزه کنیم بعد تو روح هم ..." یا بعد از اذان فرمودند "&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;چقدر خوبه که&lt;/span&gt; از این لحظات استفاده کنیم و آدم‌های خوب و مثبتی باشیم" (دقیقا همین جمله رو گفت). کلا &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;چقدر خوبه که&lt;/span&gt; دستمون رو تو دماغمون نکنیم، چقدر خوبه که کارهای بد بد نکنیم، چقدر خوبه که پاچه‌خاری نکنیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;حرف آخر:&lt;/span&gt; ببخشد طولانی شد، کلی چرت و پرت دیگه هم بود که فعلا چون فشار خونم رفته بالا نمی‌تونم بنویسم. در ضمن از سرکار خانم &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;عفّتِ کلام&lt;/span&gt; به دلیل تعرض به ساحت مقدسشون کمال تشکر و امتنان رو دارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-3305488441051807874?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/3305488441051807874/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=3305488441051807874' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/3305488441051807874'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/3305488441051807874'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2006/11/blog-post_22.html' title='دو فیلم با یک بلیط'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-3204349745012378672</id><published>2006-11-04T21:48:00.000+03:30</published><updated>2008-03-09T12:24:59.476+03:30</updated><title type='text'>حدیث دوست</title><content type='html'>ذارید خیلی بی‌مقدمه بپرسم، به نظرتون اون هم وبلاگ ما رو می‌خونه؟ اصلا می‌دونه یه همچین جایی هست؟ خیلی دوست داشتم می‌دونست، می‌خوند و می‌نوشت ... قبل از این که خیلی دیر بشه. ولی حیف که نشد. نتونستم، نمی‌دونست و نشد. دوست داشتم برای یه بار هم که شده نظرشو بشنوم. نمی‌دونم ولی تو خیلی از چیزهایی که نوشتم احساس می‌کردم با اون دارم حرف می‌زنم با لحن همیشگی خودم، نه اون جوری که بگه "مشکوک می‌زنی دیوونه". یه جورایی با ذوق بود، شیطنت کودکی رو هنوز حفظ کرده بود. من عاشق کسایی‌ام که خرده شیشه و بدجنسی از تو نگاهشون موج بزنه، بهتره بگم شیطنت یا خنده‌های زیرکانه. بعضی وقت‌ها که فکر می‌کنم همه‌مون بزرگ شدیم یا مجبوریم اداشون رو دربیاریم لجم می‌گیره. یاد خواب‌های عجیب و شیرینی افتادم که شب‌های قبل از کلاس مدار مخابراتی می‌دیدم. نمی‌دونم چه ربطی داشت. یاد اون روز که نوشتم "به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند / نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند"...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌خواستم ادامه بدم، این قدر چیز مونده که ننوشتم اما ... در هر صورت گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم. تو را من چشم در راهم فقط برای آبیاری اون نهالِ شوقِ مانده در خاطر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پی نوشت:&lt;/span&gt; چی شد که این جوری شد؟!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-3204349745012378672?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/3204349745012378672/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=3204349745012378672' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/3204349745012378672'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/3204349745012378672'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2006/11/blog-post_04.html' title='حدیث دوست'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8409190093412207693.post-2678877455891435226</id><published>2006-10-14T12:25:00.001+03:30</published><updated>2008-03-09T12:26:52.296+03:30</updated><title type='text'>زندگی، حافظ و دیگر هیچ</title><content type='html'>بیستم مهرماه روز بزرگداشت حضرت حافظ بود. واقعا نمی‌دونم برای بزرگداشتش چه کارهایی شده، فقط این قدر می‌دونم که تو کتاب‌های درسی در حق حافظ چیزی جز جفا نکردند. فکر کنم دو سه تا غزل که اون هم با سانسور چاپ شده. نمونه‌اش غزل معروف "با دوستان مروت با دشمنان مدارا" که این بیتش رو حذف کرده بودند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن تلخوش که صوفی امّ الخبائثش خواند / اشهی لنا و احلی من قُبلة العذارا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصولا تو کتاب‌ها سعی می‌شه حافظ رو کسی که قصد موعظه کردن مردم (به خصوص از لحاظ دینی) رو داره جلوه بدهند. البته هر کس می‌تونه هر برداشتی دلش بخواد از شعر حافظ داشته باشه و در واقع شاهکار بی‌نظیر حافظ هم همین بوده. اما با توجه به جوّی که بین جوون‌ها وجود داره اگه کسی خودش یه غزل از حافظ نخونده باشه با این توصیفات کتاب‌های درسی عمرا سراغ حافظ نمی‌ره. من هم با اینکه خیلی عاشق شعر و این حرفا بودم تا دوم دبیرستان&lt;br /&gt;حتی یه بار هم یه غزل از دیوان حافظ نخونده بودم. من معمولا شعرهای قشنگی رو که می‌شنیدم توی دفتری یادداشت می‌کردم و چند باری هم تک بیت‌هایی از حافظ که به گوشم خورده بود، نوشته بودم. یه بار گفتم بذار حافظ رو باز کنیم ببینیم باز هم از این شعرها داره یا نه که دیدیم ای دل غافل &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;"شعر حافظ همه بیت الغزل معرفتست"&lt;/span&gt;. از اون موقع بود که هر از گاهی حافظ رو باز می‌کردم و غزل‌های یک حرف رو می‌خوندم. و تقریبا توی پیش دانشگاهی هر روز بعد از اینکه از مدرسه می‌اومدم نیم ساعتی حافظ می‌خوندم و واقعا بهم آرامش می‌داد توی روزهای لعنتی و پر استرس قبل از کنکور. بعد از کنکور هم از غزل اول تا غزل آخر رو این بار به ترتیب و کامل خوندم. البته خب من مطمئنا شعورم به عرفان و چیزهای دیگه‌ای که بعضا به زور می‌خوان به حافظ و شعرهاش بچسبونند نمی‌رسه ولی همیشه وقتی احساس تنهایی می‌کنم، دلم گرفته و یا خیلی شاد و سرحالم دوست دارم حافظ بخونم و حال کنم. دیوان حافظ قدیمی‌ و دوست‌داشتنی و البته تابلو ام هم توی دانشگاه همیشه پیشم بود و چه خاطراتی که با هم نداشتیم. هیچ وقت نخواستم شعرهای حافظ رو حفظ کنم ولی این قدر زیبا و آهنگینه که خود به خود تو ذهن آدم می‌مونه.&lt;br /&gt;الان دارم "آستان جانان" استاد شجریان رو گوش می‌دم. اگه یه نفر باشه که حق حضرت حافظ رو به جا آورده باشه، همین استاد شجریانه (واقعا لقب استاد برازنده‌اشه). اصلا آدم نوای دلنشینش با شعر بی‌نظیر حافظ رو که گوش می‌ده ... (نتونستم بگم آدم چه حالی می‌شه).&lt;br /&gt;من تا حالا توفیق زیارت آرامگاه حافظ رو نداشتم و امیدوارم که یه روز این سعادت نصیب ما هم بشه. دوست داشتم یه سری از خاطرات باحالم در مورد حافظ‌خوانی و مسائل جنبی‌اش رو هم بنویسم که باشه واسه بعد. در پایان هم به نظر من بهترین کاری که برای بزرگداشت حافظ می‌شه کرد اینه که نگذارند مجری‌های تلویزیون (به خصوص این شجاعی مهر) حافظ بخونند و بعدش هم بلافاصله تفسیرهای احمقانه‌اشون رو به خورد ملت بدهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;حافظ جان دوستت داریم و روحت شاد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پی‌نوشت:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود / وز لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود&lt;br /&gt;از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب / رجعتی می‌خواستم لیکن طلاق افتاده بود&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8409190093412207693-2678877455891435226?l=pelkamad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pelkamad.blogspot.com/feeds/2678877455891435226/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8409190093412207693&amp;postID=2678877455891435226' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2678877455891435226'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8409190093412207693/posts/default/2678877455891435226'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pelkamad.blogspot.com/2006/10/blog-post.html' title='زندگی، حافظ و دیگر هیچ'/><author><name>saman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05953531510750054500</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
